---------
از قديم نديما گفتن عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد
خدا بيامرزه پدر اين عدو رو كه باعث سبب خير ميشه
اگه اين اجانب غربي مولانا رو مال خودشون معرفي نميكردن ، اگه براش كنگره نميگرفتن كه ما يادمون نبود مولانا هم اصلا برا خودش كسي بوده
شايد هم وقتي ما ايراني ها رو (حتي خبر نگارهامونو) تو كنگره راه ندادن لج ما رو درآوردن
هر چي كه هست من امشب توي اخبار دنبال تصوير يه سري چهره بودم ولي نديدم
شايد اين سبب خير كه صحبتش شد سبب خير ديگه اي شده باشه
مثلا كساني به هم نون قرض بدن و يا حالا كه سفره اي پهن شده دوستان رو هم فراموش نكرده باشند
بماند كه من خودم توي اكثر تنهائي هام سعي بر خوندن شعري چند از مولانا رو دارم
اما اصلا امشب نميخوام تعصب خرج كنم فقط ميخوام بگم : از ما اين كارا بعيده والا.
امشب من پيش از نوشتن اين مطلب خيلي زيركانه با چند شاعر بزرگ و بنام ايران تلفني صحبت كردم
گفتم شايد من در گمراهي به سر ميبرم
جالبه كه همه اونها صد در صد با من موافق بودند
يكي از شعرا كه اهل اصفهان بود و صاحب چند كتاب و... ضمن هم نظري ميگفت : حالا ما نميگيم اين چند سال گذشته (شايد اوضاع خيلي بد بوده و تا حالا نميشده) از اين به بعد ببينيم براي فردوسي، حافظ و .... چه كار قراره انجام بشه
بقول رئيس جمهور آقاي احمدي نژاد : مولانا كه مال ما تنها نبوده و متعلق به همه دنياست
و اين هم سخني از خود مولانا
« اي بسا هندو و ترك همزبان »
« وي بسا دو ترك، چون بيگانگان »
« پس زبان همدلي خود ديگرست »
« همدلي از همزباني بهتر است »
1
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابري ساكت و خاكستري رنگ
زمين را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود كلبه ي بي روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولي از زوزه هاي باد پيداست
كه شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پرده هاي برفها ، باد
روان بر بالهاي باد ، باران
درون كلبه ي بي روزن شب
شب توفاني سرد زمستان
آواز سگها
زمين سرد است و برف آلوده و تر
هواتاريك و توفان خشمناك است
كشد - مانند گرگان - باد ، زوزه
ولي ما نيكبختان را چه باك است ؟
كنار مطبخ ارباب ، آنجا
بر آن خاك اره هاي نرم خفتن
چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه
عزيزم گفتم و جانم شنفتن
وز آن ته مانده هاي سفره خوردن
و گر آن هم نباشد استخواني
چه عمر راحتي دنياي خوبي
چه ارباب عزيز و مهرباني
ولي شلاق ! اين ديگر بلايي ست
بلي ، اما تحمل كرد بايد
درست است اينكه الحق دردناك است
ولي ارباب آخر رحمش آيد
گذارد چون فروكش كرد خشمش
كه سر بر كفش و بر پايش گذاريم
شمارد زخمهايمان را و ما اين
محبت را غنيمت مي شماريم
2
خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف كلبه ي بي روزن شب
شب توفاني سرد زمستان
زمستان سياه مرگ مركب
آواز گرگها
زمين سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاريك و توفان خشمگين است
كشد - مانند سگها - باد ، زوزه
زمين و آسمان با ما به كين است
شب و كولاك رعب انگيز و وحشي
شب و صحراي وحشتناك و سرما
بلاي نيستي ، سرماي پر سوز
حكومت مي كند بر دشت و بر ما
نه ما را گوشه ي گرم كنامي
شكاف كوهساري سر پناهي
نه حتي جنگلي كوچك ، كه بتوان
در آن آسود بي تشويش گاهي
دو دشمن در كمين ماست ، دايم
دو دشمن مي دهد ما را شكنجه
برون : سرما درون : اين آتش جوع
كه بر اركان ما افكنده پنجه
دو ... اينك ... سومين دشمن ... كه ناگاه
برون جست از كمين و حمله ور گشت
سلاح آتشين ... بي رحم ... بي رحم
نه پاي رفتن و ني جاي برگشت
بنوش اي برف ! گلگون شو ، برافروز
كه اين خون ، خون ما بي خانمانهاست
كه اين خون ، خون گرگان گرسنه ست
كه اين خون ، خون فرزندان صحراست
درين سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،
دويم آسيمه سر بر برف چون باد
وليكن عزت آزادگي را
نگهبانيم ، آزاديم ، آزاد