خدای عزیز ؟
حواست نبود ، تکیه داده بودی ، خودت را که نه - سایه ات را دیدم
که لای دندان هایش چوب کبریت خیس می داد
با تمام ِسکوتی که داشتی
شبیه ِهیچ قهرمانی که می شناختم نبودی
تو انتهای داستان ِدنیا را به ابتذال کشاندی
-می شد روزگار ِما بهتر از این ها باشد - به بد تَرش فکر نکن
به این فکر کن که روزی از همین روزها زمین می لرزد
-کودکان زیر ِنیمکت ها می خوابند
-ما در پناه گاه هایمان دفن می شویم
این دنیا و آن دنیا ندارد - یک مشت روح ِبی مصرف - که کنار ِآتش می رقصند
و تو تنهای تنها می مانی
پی نوشت : دلم برای همه ی مهربانی ها و دوستانم در 360 تنگ شده بود