من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ، ولی با خفت و خواری ، پی شبنم نمیگردم
Good , Best & Ok Iran - Abhar - 1984
در این دوزخ اندوه
غم فوران كرده و شادی پنهان در پشت دیواری از هبوط !
روی زمینم و خاك زیر پاهایم.....
سكوت مرداب مرا می خواند:
وحشت تنهایی اش را می بینم
دست های آغشته به خونش
و چشم های بهت زده و ماتش را !
پشه های مرگ
آزاد و بی نهایت !
اطراف مرداب پرسه می زنند.
.......... و باز هم گیاه افسانه ای من
تلخ و پر معنا از "هیچ"
یك نگاه آرام و خالی میان ما جاری است !
نگاه آبی ....
نگاه نیلوفری .....
كنج مرداب می نشینم و به سكوت مرداب می اندیشم.
تنها نیلوفر آبی مرداب ، هنوز زنده مانده ...
چشم هایش خسته و نگران سحر !
نمی دانم شاید "صبح را می خواهد از من "
..... و باز در این دوزخ اندوه
سرد و خاموش ....
سكوت مرداب را نقاشی می كنم.....
و برایش نیلوفر آبی می كشم
تنهایی اش را می شكنم
سكوت مرداب را خواهم شكست ....
و مرداب پر شده از عطر تلخ گیاه افسانه ای من !
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای ، های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
" بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت
" آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست
...
من و تو آخر خطیم
ته قصه ته بازی
من و تو دوتا قطاریم
رو دو تا ریل موازی
من باید تو رو ببازم
تو باید منو ببازی
موقع رد شدن از هم
من بسوزم، تو بسازی