من به تنهایی ایمان دارم! نه آن گونه که تو به خدا ایمان داری .آن گونه که من به عشق ایمان داشتم و من آ ...
خدایگان دروغین یا دروغ های خدا!!!؟؟؟؟
16
در این چند روز آخر هرمان پیر حسابی جذب پسرک شده بود . روحیه ی جوانک کمی بهتر شده بود و شروع به پرگویی راجب خدایگان موجود در دنیای خود کرده بود . او کشورهای مختلف را می شمرد و راجب دین و خدای هر کدام داستان های جالبی می گفت . با این که هرمان چیزی به یاد نمی آورد و تمام اسامی را فراموش می کرد ولی با اشتیاق به حرف های پسرک گوش می داد . چقدر دنیای او بزرگ بود . چه عقاید گوناگونی در این دنیا وجود داشت . او نمی توانست این را درک کند . چگونه این همه آدم در کنار هم با این همه خدا و دین و مسهب _یا هر چیز دیگر که نامش بود_ زندگی می کنند . پسرک می گفت جنگ های زیادی بین مساهب مختلف در طول تاریخ در گرفته بود که بیشتر بر سر حکومت و استعمار (این کلمه را نیز نمی دانشت چه معنایی می دهد ، فقط حفظ کرده بود . یک کلمه خارجی بود و در زبان خودشان وجود نداشت .) بود. جالب اینجا بود که خدایگان خود در این جنگ ها هیچ وقت شرکت نمی کردند . در واقع برای خدایانشان اهمیت نداشته که جنگ را چه کسی می برد . شاید هم قصد دخالت داشتند ولی قدرتشان از پادشاه و حتی سربازان آن سرزمین هم کمتر بوده است و فقط مجبور شدند نظاره گر باشند .
روز خوبی بود . هرمان بردیا را برای اولین بار برای گردش به بیرون از شهر آورده بود . در نامه شاه او از این کار منع نشده بود . غذا را خورده و زیر درخت نشسته بودند و به منظره ی زیبای رو به رو نگاه می کردند . پیرمرد به درخت تکیه داده ، زانوی چپ رادر سینه گرفته و پای راست را دراز کرده بود . با دست راست پیپ را به دهان برده و پک می زد . بردیا نیز روی پتو دراز کشیده دستش را زیر سر گذاشته بود در حالی که آرنجش روی زمین بود . با دست دیگر سیگاری نیمه را به دهان می برد و گاه گاه پک می زد . « تو چرا مثل هم سن و سال هات نیستی ؟ همه تو سن تو دنبال دختر بازی اند . یا این که لااقل یه خرده فعالیت می کنند تا زندگیشون رو اصول پیش بره .» « این کارهارو بکنم که چی بشه؟ من راحتم . شما خودت چرا تا حلا زن نگرفتی ؟ » « خوب من فرق دارم . راستش رو بخوای ، به نظر من زن مثل سیگار می مونه . واسه ی بدن ضرر داره ولی کسی نمی تونه ازش بگذره . من سیگار رو ترجیه می دم . » پسرک می خندید . « چه تعبیر جالبی ! من همیشه می گم دختر ها موجودات پشمی اند ولی تعبیر تو خیلی با مزه تره . مثل سیگار !» و باز خندید . پیرمرد هم خندید . نمی فهمید منظورش از پشم چه بود و چه ربطی داشت ولی غرورش اجازه نمی داد زیاد از پسرک سؤال بپرسد . « یه خرده از سرزمینت بیشتر بگو . از اسطوره های یونان و ایران و مهر .» پسرک باز خندید . می دانست از تمام حرف هایش فقط همین سه کلمه را حفظ کرده بود . « انگار خدایگان سرزمین من خیلی برات جالب اند ؟ واستا نظریه ی خودم رو در موردشون واست بگم .» پسرک بلند شد و نشست . نظریه اش برای خودش خیلی مهم بود . « به نظر من جهان از دو عنصر تشکیل شده است . چه از نظر فیزیکی ، چه متافیزیکی . دو عنصر زنانگی و مردانگی . شاید این اسم درست نباشه . بهتر بگم عنصر موجودیت گرا و عنصر ماهیت گرا . فرض کن یه گل یا درخت رو . از وقتی که موجود می شه . یعنی در جهان هستی تعریف می شه و تو می تونی ببینیش یا آثارش رو ببینی ، ماهیتش هم هست . یعنی تو بهش نمی گی کرگدن یا گربه ماهی . از همون اول که نگاهت به او افتاد بهش می گی درخت . چون هم هست و دیده می شه ، یعنی موجودیت داره . و هم تو می دونی چیه ، یعنی ماهیت داره و این دو به هم وصل هستند . در واقع ماهیت و موجودیتش یکیه . ولی انسان تقریبا نصف و نصف . نصف از این عنصر ونصف از عنصر دیگه . هم وجود داره و تو می بینیش و تشخیص می دی انسانه . هم وقتی باهاش حرف می زنی ممکن بفهمی که وجود نداره و انسان نیست . در واقع عنصر مردانه یا موجودیت گرا بالفعل وجود داره ولی عنصر ماهیت گرا اکتسابیه . خیلی پیچیده است . گیجت کردم ؟ » « خوب یه خرده گیج شدم . فکر کنم باید دوباره پیپم رو چاق کنم . تو حرفتو ادامه بده . حرفات خیلی جالب اند پسر . » « مرسی . پی بریم سراغ خدایگان . در نخستین سال های بشر متمدن که ریشه هاش به نظر من در ایران و عمدش در مصر بود ، چیزی به نام خدایگان یا الهه ها یا هر چیز فرا بشری دیگری وجود نداشت . مدارکی هست ، مخصوصا در مورد مصر که در آن زمان ، در این تمدن علم فوق العاده ای داشته اند که حتی الان هم برای بشر تعجب آوره . شاید به همین دلیل بوده که خیلی ها این رو فرا بشری دونستند و اعتقاد دارند موجودات فضایی این علوم را به زمین آوردند . به نظر من در بدو تولد تمدن ، انسان در تعادل ساختاری بود . یعنی دو عنصر زنانگی و مردانگی را به تعادل داشت . حتی عنصر زنانگی بیشتر بوده . به این دلیل که این عنصر در زنان بارزتر بوده در آن زمان زنان حکومت می کردند و به وسیله ی این عنصر توانسته اند به جهان متافیزیک دست یابند و علم خودشون رو با سرعت پیش ببرند . در این میان منطق مردانه که الان در جهان حاکم است هم وجود داشت و به دلیل این که خشک بود و فقط به واقعیات کار داشت نه حقایق ، با منطق زنانه سر ناسازگاری داشت . بشر با منطق زنانه پیشرفت می کرد که منطق مردانه دستور طغیان داد و مرد ها حاکم شدند و منطق زنانه را تقریبا کنار گذاشتند . آن ها نمی توانستند زنانگی و حقیقت رو نادیده بگیرند و شاید هم به این دلیل که زنان حاکم بعد از طغیان به آسمان ها فرار کردند و پدیده ای برای توجیه این موضوع به وجود امد و آن موجودات فرا بشری مؤنثی به نام الهه ها بودند . این الهه ها همان خدایگان زن هستند و اولین خدایگان . این نکته رو می شه در آسیای شرقی وحتی در مصر به وضوح دید . بعد از مدتی منطق مردانگی وجود موجودات مافوق بشری زنانه رو هم تاب نیاوردند و خدایگان مردانه هم به وجود اومد و حاکم برسرزمین خدایگان شد . زیباترین و بارزترین این نمونه همان اساطیر یونان است . در واقع در این برهه خدایگان در مراوده های خودشان و نیز در دخالت در کار مردم از منطق مردانه استفاده می کردند . بعد از این مرحله باز منطق بشری تاب همون خدایگان زنانه رو هم نیاورد چون وجودشون منطق مردانه رو مضحک جلوه می داد و آسیب می رسوند . در همین زمان بود که اولین ادیان مبتنی بر الوهیت بوجود آومد و در تمدن ها اولین نظریه ها و قوانین اجتماعی مبتنی بر منطق مردانه بحث شد . این پدیده باعث شد در نظام خدایگان تک حاکمی و منطق مطلق پدید بیاید . اگر زمانی خدایگان حکومت می کردند و منطق مشترک داشتند ، در این زمان در هر تمدن یک منطق مطلق حکومت می کرد که اصول این منطق ها یک پایه بود ولی تفاوت داشتند . با این همه هنوز بشر اون ذهنیت زنانه رو در خاطرش داشت . به همین دلیل بود که فرشته حا که در جهانی پائین تر از خدایگان می زیند در ذهن بشر به صورت زنانه مجسم می شوند و قداست زیبای اجداد خود را داشتند . در ادیان آخرین حتی همین فرشته ها هم به صورت مرد تعریف شدند . حالا منطق مردانه تونشته بر تمام اذهان تسلط پیدا کنه و منطق زنانه رو به عنوان یک منطق غیر واقعی و طنزگونه و برای سرگرمی بشر تعریف کنه . به همین دلیل چیزهایی مثل عشق و قداست که اسلوبش بر پایه ی منطق زنانگیه رو بی منطق ولی قشنگ جلوه می ده . در واقع منطق مردانه به این نتیجه رسیده که دیگه به کلمه ی مافوق بشر مانند خدا که زمانی منبع منطق مردانگی بود احتیاج نداره و کم کم داره اون رو هم نفی می کنه و با کلمه ی ماورا که بر پایه ی منطق مردانه باشد جایگزین می کنه . این سعی در واقع برای مبارزه با ضمیر نا خود آگاه بشره که در نظام هایی با خدای مردانه مباحثی مانند عرفان را بوجود امده که با منطق مردانه در تضاده . در واقع در جهان حال تنها شاعرانند که پیامبران منطق بشری هستند و عشق را زنده نگه داشته اند .
گفتیم زمانی منطق های مطلق یک پایه ولی متفاوت بوجود آمد . در این زمان بین این منطق ها جنگ در گرفت و اون به دلیل پدیده ای بود که بشر نا خواسته گرفتارش شد و هیچ وقت نتونست درکش کنه . اون پدیده پدیده ی منطق های موازی بود . در واقع این طوری این موضوع رو بگم که دو مسئله ی با هم متناقض یا دو فعلی که در تقابل با هم هستند می توانند مولود دو منطق کاملا درست و موازی هم باشند . در واقع منطق ها یا کارهای بر پایه ی منطق رو نمی شه به دو دسته ی سیاه و سفید یا درست و ثواب و غلط و باطل تقسیم کرد . تو اکثر بحث ها اگه بفهمی که طرف مقابلت چه طور استدلال کرده به اون حق میدی و می فهمی که هر دو تون حرف های درستی می زنین با این که متفاوت اند . راجب زنانگی یه چیز جالب بگم و تمومش کنم . تو نقاشی هایی که من از مصر باستان دیدم ، تو دست الهه ها و خدایگان نشانی به این شکل بوده ( بردیا با چوبی شکل را روی زمین کشید . پیر مرد بعد از دیدنش کمی جا به جا شد ) این تو مصر باستان نماد زندگی خوانده می شه . در حالی که در تمدن یونان که بعد از مصر اومده نشانی هست به این شکل ( شکل را کشید ) که نشانه ی ونوس و نماد زنانگیه . فکر کنم تشابه این دو نماد رو فهمیده باشی . در واقع چون ریشه های تمدن یونان در مصر باستان بوده ، این نماد از آنجا به ارث رسیده و نماد زندگیه مصر باستان همان منطق زنانه یا زنانگی بوده که در تمدن بعدی بدون سرپوش بروز کرده » پیرمرد که دستش را روی دهانه ی پیپ گذاشته بود از بالا به اشکال نگاه می کرد . با دست چپ شکل اول را نشان داد « این نماد ، نماد نیاکان ماست . روی قبر هر کس یکی از این ها حکاکی می کنند . مگه ندیدی؟ » بردیا خشکش زد . باور کردنی نبود . در دل خوشحال بود بهانه ای پیدا کرده است که بتواند با آن استدلال کند که نظریه اش درست است . « خوب ، نظرت راجب این چیزایی که گفتم چیه؟ » « راستش ، جوون ، به نظرم این ها بیشتر شبیه یک داستان بود ولی از داستان های سرزمین من خیلی باور کردنی تر . من که حرفاتو قبول دارم . البته اگه تو سرزمین تو بودم شاید نظر دیگه ای داشتم . چیزی که روشنه اینه که تو خیلی بیشتر از سنت می دونی و خیلی باهوشتر از هر کسی که می شناسم هستی . من صد سال هم فکر می کردم نمی تونستم این همه چیز پشت سر هم ردیف کنم . » با لبخند حرفش را به پایان رساند . بردیا جوابش را حدس زده بود . یک نفر هم قبلا به او گفته بود که این بیشتر شبیه یک داستان است تا واقعیت . ولی از صمیم قلب قدردان پیرمرد بود . او بردیا را باهوشتر از هر کسی که می شناخت خطاب کرد . می دانست که پیرمرد زیادی بلو کرده بود و حرفش غیر واقعی بود ولی دوست داشت این حرف پیرمرد را یک تعریف صادقانه از سوی یک دوست فرض کند تا چیزی که یک پیرمرد پراند تا یک جوان را خوشحال کند .
15
از خواب بیدار شد . از تخت پائین رفت و نگاهی به خانه انداخت . هیچ کسی نبود . همه رفته بودند . به طرف دست شویی رفت . صورتش را شست و خود را در آئینه نگاه کرد . موهایش به هم ریخته بود . حوله اش را برداشت و به حمام رفت . دوش را باز کرد . آب گرم با فشار بر سرش ریخت و احساس خوش آیندی به او دست داد . فشار آب زیاد بود و روی سرو شانه اش سنگینی می کرد . چشمانش را بست و خود را به سنگینی آب سپرد . ذهنش بی حس شده بود . نمی توانست فکر کند . نمی خواست فکر کند . سرش را شست و کماکان در زیر آب ماند . چشمانش را گاه به گاه باز می کرد . تنها چیزی که می دانست این بود که فقط می خواهد آرام باشد . می خواهد بزرگ شود .به اندازه ی تمام هستی بزرگ شود و به نهایت آرامش برسد . زمان را احساس نمی کرد .
شیر را با بی میلی بست . حوله اش را پوشید ، کمربندش را بست و با کلاه حوله سرش را تا حدودی خشکاند . به اتاق رفت و روی تخت نشست . می دانست می خواهد چه کار بکند . به طرف کتابخانه رفت و ساعتش را نگاه کرد . 10:40 . جانماز را از کنار ساعت برداشت و به سوی قبله پهن کرد . خود را برای نماز آماده می کرد . هیجان زیادی داشت . بالاخره دل به دریا زد و نماز را شروع کرد . بار اول حمد خواند . بار دوم . بار سوم ... باز حمد خواند . نمی دانست چند بار خوانده است اما دوست داشت ادامه ده . خدا را یافته بود . درست در چنگش بود . درست وسط سینه اش . احساس می کرد از میان دنده هایش نور سفیدی به بیرون می تابد . سینه اش بزرگ شده بود . آسمان را در سینه اش احساس می کرد . بردیا چشم هایش را بسته بود و حمد می خواند . آری ، او توانسته بود . او خدا را همان طور که هست در وجودش حس کرده بود . سینه اش آن قدر بزرگ بود که خدا در آن بود و او هم چنان داشت حمد می خواند . چشمانش را باز کرد . هیچ چیز وجود نداشت . فقط خودش بود . فقط خودش داشت حمد می خواند . فکر کرد اگر بمیرد تمام جهان نابود می شود . چشمانش را بست و سجاده ی روبه رویش را تصور کرد . به رکوع رفت . دیگر حمد نمی خواند . داشت در رکوع با خدا به فارسی حرف میزد . داشت می گفت که عاشقش شده است . می گفت که بدون او نمی تواند زندگی کند . حتی یک لحظه . نمی توانست زندگی کند . ازکوع برخاست و به سجده رفت . باز با خدا معاشقه می کرد . انگار در وجودش در هم تنیده می شدند . روحش چنان خدا را در آغوش گرفته بود که انگار در آن ریشه دوانده است . نمی خواست سر از سجده بردارد . هم چنان حرف می زد . هم چنان از عشقش می گفت . بالاخره سجده هایش تمام شد . بلند شد . هر قسمت از نمازش را دوست داشت . شروع کرد به حمد خواندن . در این رکعت قنوت داشت . قنوت را بیش از همه دوست داشت . همواره نمازش دو رکعته بود . هر چه می خواست در این دو رکعت بود و از رکعت سوم و چهارم بدش می آمد . فقط می خواست حمد بخواند . هم چنان که حمد می خواند قلبش می تپید . هر ثانیه تند تر از ثانیه ی قبل . چشمانش را دوباره گشود . هنوز در آن فضای آبی کم رنگ بود . آسمان را در سینه اش احساس کرد . احساس کرد قدرتی بی پایان دارد . می دانست اگر ناراحت می شد آسمان ابری می شد و هوا می گرفت . آسمان درست در سینه اش بود . او همچنان داشت حمد می خواند . دلهره ی آغاز قنوت وجودش را گرفته بود . نمی دانست می تواند یا نه . می خواست با معشوقش حرف بزند . به زبان خودش . دلهره ی کشنده ای بود . دل را به دریا زد و دست هایش را بالا آورد و با فاصله جلو صورتش گرفت . دستانش داشت می لرزید . احساس نیاز از دستانش تراوش می کرد . به بالا نگاه نمی کرد . نگاهش به رو به رو ، به آن فضای آبی رنگ بود . درونش دوبارو به التهاب افتاده بود . نور با شدت از میان دنده هایش بیرون می زد . دستانش هم چنان می لرزید ولی دیگر دلهره نداشت . می گفت که چه قدر دوستش دارد . می گفت که اگر یک لحظه از او روی برگرداند می میرد . زندگی بدون او بی معناست . هیچ چیز نمی خواست مگر او . مگر وجودش . مگر توجهش . هم چنان حرف می زد . دستانش کرخت شده بود ولی نمی خواست پایین بیاورد . می دانست که شاید هرگز این لحظه تکرار نشود . می خواست در همین لحظه جان دهد و روحش تا ابد در این حالت بماند . نمی خواست این لحظه هرگز به پایان برسد . بالاخره با بیچارگی دستانش را پایین آورد . از آغاز نماز اشک می ریخت ولی هیچ وقت به این شدت نبود . می دانست که مجبور بود ولی باز احساس گناه می کرد . چرا نمی توانست تا آخر عمر در همین حال باقی بماند . چرا می بایست خسته شود ؟ گرسنه شود ؟ بخوابد ؟ به رکوع رفت و با حالتی پوزش خواهانه باز التماس کرد . باز عشق ورزید . باز حرف های تکراریش را به زبان آورد . به زبان خودش .خدا کماکان در سینه اش بود و او را ترک نکرده بود . آسمان هم همان جا بود . درست در سینه اش . به سجده افتاده بود . سجده ی دوم . این آخرین لحظه ها بود . داشت تمام می شد . آخرین حرف ها را زد . از این که حرف هایش تکراری بود احساس شرمندگی کرد . نمی توانست بیش از این جلواش را بگیرد . همه چیز تمام شد . خدا ، اسمان ، نور .
چشمانش را گشود . کتابخانه را روبه رویش دید . خیلی خسته شده بود . به زور بلند شد . جانماز را به کتابخانه برگرداند و ساعت را برداشت . 11:40 . چه قدر زود گذشت . بر لبه ی تخت نشست . احساس کرد که زیر حوله ی نم دار بدنش عرق کرده است . عجب تجربه ی شگرفی بود ! می دانست که شاید دیگر نمی توانست چنین کاری را انجام دهد . شادی بی حدی داشت . احساس خستگی را بیشتر حس کرد . او واقعا با بقیه فرق داشت . می دانست که هیچ کس دیگری نمی توانست چنین کاری بکند . هیچ کس نتوانسته و نخواهد توانست . یا لااقل کسانی که او می شناسد . هیچ کدام نمی توانند این کار را انجام دهند یا حتی به این فکر کنند که شاید بشود چنین کاری را انجام داد . بی گمان هیچ کس نمی توانست حتی به این فکر کند . او تنها فردی بود که توانسته بود . همان طور که لب تخت نشسته بود و فکر می کرد ، سعی کرد تعداد ضربان قلبش را پائین بیا ورد . از التهابش کاسته شده بود . پنج شش دقیقه ای همان طور نشست .
حواسش به سوی تئاتری رفته بود که دیروز دیده بود . به نظرش تئاتر ، سوای سینما سرشار از هنر و ادبیات و احساس است . علاقمند شده بود . بلند شد و دور تا دور اتاق راه رفت . ذهنش کاملا از چند دقیقه پیش دور شده بود . می خواست همین الان تئاتر بازی کند . در ذهنش داشت فضا سازی می کرد . فضایی که در آن بتواند بدون نمایشنامه و در لحظه بازی کند . تصمیم گرفت که شروع کند . کلاه حوله اش را روی سرش انداخت . در آئینه نگاه کرد . راضی نشد و کلاه را برداشت . به وسط اتاق رفت . « من نمی دانم خدا کجاست . حتما در آسمان است . همه مرا دیوانه خطاب می کنند و حال تو ای زن ، چرا آمدی و از من چنین سؤالی می کنی ؟» به آن سوی اتاق رفت . ایستاد و رویش را بر گرداند . کمی مکث کرد . « من می دانم که تو خدا را می بینی . می دانم که تو دیوانه نیستی ، فرقت این است که بیش از دیگران می فهمی _به جلو رفت ، انگار گریبان کسی را گرفته بود _ تو را به خدا به من بگو خدا کجاست . او چگونه است ؟ من چگونه پیدایش کنم ؟ » یک گام برداشت و برگشت ، طوری که انگار زن رو به رویش گریبانش را گرفته . کمی مکث کرد . و بی عقب رفت و رویش را از زن برگرداند . « می خواهی بدانی خدا کجاست . باشد . می گویم . نشانت می دهم . خدا آنجاست . آنجا نشسته است . نگاه کن . » به سویی که نشان می داد رفت . اتاق کوچک بود و قدرت مانور چندانی نداشت . در جلو جایی که نشان داد با یک پا زانو زد . دستش را به جلو آورد گویی دستس ظریف را در دست گرفته است .دست نامرئی را جلو آورد و بوسید و در این حین به جلو خیره شد . گویی در چشمان صاحب دست خیره شده است . آرام بلند شد و دست را به آرامی کشید و به دست چپ داد و دست راست را طوری قرار داد که انگار کمر دختری را گرفته است . به رو به رو نگاه کرد . سعی کرد چشمانش سرشار از احساس باشد . بغضی در چشمانش بود . آرام شروع به رقصیدن کرد . رقصی با موجودی نامرئی و ریتمی نامرئی . آرام آرام تاب می خورد . قطره های اشک کم کم سرازیر می شد و او هم چنان به رو به رو خیره بود و آرام می رقصید . نگاهش کاملا عاشقانه بود . گویی اگر چشمان رو به رویش از او نظر برگردانند همان لحظه جان خواهد داد . اشک ها نیز مثل رقص یک نواختش ، یک نواخت می ریخت . در ذهنش مجسم کرد که زنی در کنارش دارد او را می بیند و او نیز در حال اشک ریختن است . سعی کرد دوباره به رو به رویش متمرکز شود . نمی خواست صدای حق حق زن آرامشش را به هم بزند . آرام می رقصید ولی باید تمامش می کرد . خود را به جای قبل راند . دست راست را پا ئین آورد . دست چپ را جلو سینه اش گرفت . هنوز آن دست ظریف در دستش بود . آرام زانو زد گویی دختر را روی صندلی می نشاند . همان طور که به جلو خیره شده بود ، دست چپش را جلوی صورتش گرفت . دست دختر را باز بوسید . اشک ها قطع شده بود اما صورتش خیس بود . دست را رها کرد و آرام ایستاد . کمی رو به رو را نگاه کرد و به آرامی برگشت . « دیدی؟ این خدای من بود . همین جا . روی آن صندلی . حالا برو . » در ذهنش زن گفت « آخر..! » « به تو گفتم برو . خواهش می کنم مرا تنها بگذار . برو .» در ذهنش زن سائل اشک هایش را پاک کرد . تصمیمش را گرفت . با مکثی برگشت و رفت .
داشت فکر می کرد چه طور ادامه دهد . چند قدمی عقب جلو رفت . روی زانو هایش ایستاد . فریادی زد و دستانش را بالا آورد . « خدا یا ! می خواهم از این سرزمین بروم . به جایی دور . جایی که از اشک ریختن ابایی نداشته باشم . جایی که بر آن خاک پوتین هیچ سربازی نریخته باشد . جایی که در نهر های آن دست های خون آلودی شسته نشده باشد . جایی که در سایه ی درختانش ، مدفن کودکی نباشد . جایی که فقط آسمان باشد و زمین . نه هیچ انسان دیگری . » دوباره گریه می کرد . دست هایش که در دو طرفش بود مشت شد و بعد از چند ثانیه پائین افتاد . « می خواهم جایی بروم که بر سر کوه هایش آتشی افروخته نشده باشد . جایی که خنجر ها جز برای قسمت کردن بیرون نیامده باشد . جایی که تنها ، تنها من باشم و تو » باز سرش را پائین انداخت و ساکت ماند . کارش تمام شده بود اما کسی تشویقش نمی کرد . او در خانه بود در خانه هیچ کس نبود .