سالگرد اولين تولد شعر ردا در حركت دروني خود به سمت جهان بيروني براي من بسيار غمگين گذشت... چه از آن جهت كه آن قدر گم شدم كه نميدانم كجا ايستاده ام و حتي آيا ايستاده ام و چه از آن جهت كه اين شعر براي من (شر گذشتي) بيش نبود. سال مرگ ردا را به وي تبريك ميگويم و برايش آرزو ميكنم اين كوچ نا هماهنگش به زودي تمام نشود تا هميشه برايش خوشحال باشم كه كسي به وي كاري ندارد.
...
ردا
در خانه ام نشسته ام آسمان ميبافم
شعر ميبافم , شعر ميبافم
سفارش مدح خدا را دارم
برايش شعر ميبافم
تکرار تاريخ عربده ميکشد
محمود خان غزنوی و فردوسی حکيم
قرار داد امضا ميکنند
محمود زرنگ بود و فردوسی پير
من جوانم ۲۱ ساله
اينک در خانه ام شعر خدا را ميبافم
اما فردا آن هنگام که بر طبقه هشتم آسمان ننشستم
همه جا فرياد ميزنم تا حقم را باز ستانم
*
در پاگرد ميان پله های طبقه دوم و سوم آسمان
از روی ابر ها میپرم پايين ميان شما
ديوانه ام میپنداريد
سنگم ميزنيد
فحشم ميدهيد
اما ميان شما جا خوش تر است
*
در زير زمين خانه ام عرش خدا را رفو ميکنم
جامه ای برايش ميبافم تا به ديدنش قی نکنند فرشتگان
[طفلک گناه دارد , تنهاست
ملائک تحسينش ميکنند و او خوشحال ميشود
اين خبر خوبيست که او بزرگتر از آن است که صدای فرشته های کوچولو را بشنود
*
در اتاقم به آسمان بافتن نشسته ام
آن سان است يکی رو و يکی زير
به زنی میانديشم از جنس شما انسان
لبانش شعر
چشمهايش شعر
موهايش شعر
دست و تن و پايش شعر
چشمهايش به رنگ آسمان شب
نگاهش چو رعد و برق آسمان آتش ميزند زمين و زمان را
خسرو...فرهاد... بيژن و رامين و ويس و مجنون و ليلی ميشوم
اينک نوبت من است و افسانه ام
*
بر من نخنديد آقايان
من همان الهه کفر و نفرتم
عاشق شده ام
مالک عشقی انسانی شده ام
تنهايمدر گوشه اتاق مانند نان کپک زده گوشه سفره خرد , افتاده ام
سکوت
سکوت
سکوت
و صدای بازی بچه ها
بوق ماشين راننده سگ پدر ميکند مرا از جا
بچه ها
سکوت
بچه ها
سکوت
سکوت
سکوت.
در پشت چشمهايم کودکان و سکوت و زمين و زمان چرخ فلک سوار شده اند
می چرخند
می چرخند
هايهو می کنند
می خندند
بر زجرم می خندند
بر دردم
سياه می شوند
تاريک ميشوند
می ترسم
سکوت
سکوت
و باز هم عربده بوق ماشين راننده سگ پدر .
ديگر بس است
در پستوی اتاقم داستان آن زن را می نويسم:
يکی نبود و هيچ بود
در ابتدا کلمه بود و ديگر هيچ کس نبود
هيچ کس نبود و شايد يکی بود و آن يکی او بود و او آن زن بود
او کلام بود , پس ديگر کلمه بود و هيچ نبود
حوا ... مريم ... بولبا ... آفروديت
تمام زنان کلمه بودند و آن کلام آن زن بود و ديگر هيچ نبود
از طبقه هفتم آسمان او را ديدم
به خدا گفتم : مرا به او برسان و در عوض
لباسی برايت ميبافم تا همگان را عاشق خود سازی
به زمين آمدم
عاشقش شدم
خداوندگار پير
مست شکوه قبای خويش وعده اش را فراموش کرد [به او نرسيدم
در لباسش مغرور انسان را آفريد تا زيبايی لباسش را به رخشان بکشد
لباسی که دريا بود
آسمان بود
کوه و بيشه و صحرا بود
*
و من تنها بر زمين ماندم
تا به کمک اشکهايم
ابرها زايمان کنند [تمام زندگيم در اشک ها پژمريد
*
حال برای او شعر ميبافم
باقی مانده عمر را تار و پود می کنم تا تصویرش را ببافم
تا انسان آگاه شود
برای عشقی گندم خورد
.كه منش بافتم
17/6/1384