Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

سام < Y! ID: babalengd... >

Top Page  |  Blog  |  Friends  |  Lists

Add

سام is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Sat Oct 11, 2008 Member since April 2005

آقا جون پشت سر مرده حرف میزنن آخه؟--> Click here Reply

1 - 5 of 6 First | < Prev | Next > | Last

http://www.matrod.org Full Post View | List View

???

Entry for September 13, 2006
Entry for September 13, 2006 magnify
سالگرد اولين تولد شعر ردا در حركت دروني خود به سمت جهان بيروني براي من بسيار غمگين گذشت... چه از آن جهت كه آن قدر گم شدم كه نميدانم كجا ايستاده ام و حتي آيا ايستاده ام و چه از آن جهت كه اين شعر براي من (شر گذشتي) بيش نبود. سال مرگ ردا را به وي تبريك ميگويم و برايش آرزو ميكنم اين كوچ نا هماهنگش به زودي تمام نشود تا هميشه برايش خوشحال باشم كه كسي به وي كاري ندارد.
...
ردا
در خانه ام نشسته ام آسمان ميبافم
شعر ميبافم , شعر ميبافم
سفارش مدح خدا را دارم
برايش شعر ميبافم
تکرار تاريخ عربده ميکشد
محمود خان غزنوی و فردوسی حکيم
قرار داد امضا ميکنند
محمود زرنگ بود و فردوسی پير
من جوانم ۲۱ ساله
اينک در خانه ام شعر خدا را ميبافم
اما فردا آن هنگام که بر طبقه هشتم آسمان ننشستم
همه جا فرياد ميزنم تا حقم را باز ستانم
*
در پاگرد ميان پله های طبقه دوم و سوم آسمان
از روی ابر ها میپرم پايين ميان شما
ديوانه ام میپنداريد
سنگم ميزنيد
فحشم ميدهيد
اما ميان شما جا خوش تر است
*
در زير زمين خانه ام عرش خدا را رفو ميکنم
جامه ای برايش ميبافم تا به ديدنش قی نکنند فرشتگان
[طفلک گناه دارد , تنهاست
ملائک تحسينش ميکنند و او خوشحال ميشود
اين خبر خوبيست که او بزرگتر از آن است که صدای فرشته های کوچولو را بشنود
*
در اتاقم به آسمان بافتن نشسته ام
آن سان است يکی رو و يکی زير
به زنی میانديشم از جنس شما انسان
لبانش شعر
چشمهايش شعر
موهايش شعر
دست و تن و پايش شعر
چشمهايش به رنگ آسمان شب
نگاهش چو رعد و برق آسمان آتش ميزند زمين و زمان را
خسرو...فرهاد... بيژن و رامين و ويس و مجنون و ليلی ميشوم
اينک نوبت من است و افسانه ام
*
بر من نخنديد آقايان
من همان الهه کفر و نفرتم
عاشق شده ام
مالک عشقی انسانی شده ام
تنهايمدر گوشه اتاق مانند نان کپک زده گوشه سفره خرد , افتاده ام
سکوت
سکوت
سکوت
و صدای بازی بچه ها
بوق ماشين راننده سگ پدر ميکند مرا از جا
بچه ها
سکوت
بچه ها
سکوت
سکوت
سکوت.
در پشت چشمهايم کودکان و سکوت و زمين و زمان چرخ فلک سوار شده اند
می چرخند
می چرخند
هايهو می کنند
می خندند
بر زجرم می خندند
بر دردم
سياه می شوند
تاريک ميشوند
می ترسم
سکوت
سکوت
و باز هم عربده بوق ماشين راننده سگ پدر .
ديگر بس است
در پستوی اتاقم داستان آن زن را می نويسم:
يکی نبود و هيچ بود
در ابتدا کلمه بود و ديگر هيچ کس نبود
هيچ کس نبود و شايد يکی بود و آن يکی او بود و او آن زن بود
او کلام بود , پس ديگر کلمه بود و هيچ نبود
حوا ... مريم ... بولبا ... آفروديت
تمام زنان کلمه بودند و آن کلام آن زن بود و ديگر هيچ نبود
از طبقه هفتم آسمان او را ديدم
به خدا گفتم : مرا به او برسان و در عوض
لباسی برايت ميبافم تا همگان را عاشق خود سازی
به زمين آمدم
عاشقش شدم
خداوندگار پير
مست شکوه قبای خويش وعده اش را فراموش کرد [به او نرسيدم
در لباسش مغرور انسان را آفريد تا زيبايی لباسش را به رخشان بکشد
لباسی که دريا بود
آسمان بود
کوه و بيشه و صحرا بود
*
و من تنها بر زمين ماندم
تا به کمک اشکهايم
ابرها زايمان کنند [تمام زندگيم در اشک ها پژمريد
*
حال برای او شعر ميبافم
باقی مانده عمر را تار و پود می کنم تا تصویرش را ببافم
تا انسان آگاه شود
برای عشقی گندم خورد
.كه منش بافتم
17/6/1384
 
Wednesday September 13, 2006 - 02:13pm (IRST) Permanent Link | 2 Comments
اتفاق

بله ... بله

...البته كه بي شك اين گونه است

و بعدش تازه بخش جديدي رو شروع كرد همه ما آدم ها مات و مبهوت نشديم و به زندگي ادامه داديم
انگار نه انگار كه يه دولت خارجي يه قرارداد بزرگ و تو طبقه 7 آسمون امضا كرد و باعث شد در قانون منع گسترش پيامبران 1 تبصره بذارن و 1 پيامبر جديد از كشور اونها ظهور كرد
مدت زيادي بعد از امضا داشتن فكر ميكردن كه كي بايد پيامبر شه و همچين پست مهمي را به عهده بگيره
و در نهايت به اين نتيجه رسيدن كه يه فراخوان پيامبري بذارن و داوطلب هاي عزيز ايده هاي خودشون و طرح وبرنامه خودشونو براي رستگاري بشر بگن و يك نفر انتخاب بشه
طرح هاي خيلي مفيدي هم دادن از جمله اين كه كتاب آسمونيشون يه

باشه كه به همه زبون هاي دنيا ترجمه داشته باشهdvd

يكي ديگه كه به نظرمن خيلي جالب بود اين بود كه پيامبر براي جذب مخاطب يه خانم زيبا باشن با روابط عمومي بالا كه يه شبكه 24 ساعته ماهواره اي داشته باشه و براي مردم رستگاري در خواستي/آيه هاي در خواستي اجرا كنه.
به هر حال الان كه دارم اين قضيه رو مينويسم تو آسمون جلسه استيضاح يكي از فرشته هاي مهمه و يكي از فرشته هاي با نفوذ كه خواسته اسمش فاش نشه گفته كه اين قضيه به اين علت اين قد بد شد كه فكر اينجاشو نكرده بوديم و پيامبر جديدي در برنامه هاي ما نبود اين اتفاق يه فاجعه به حساب مياد.
چون همه فكر ميكنن كه براي اين موضوع خدا رشوه گرفته و حتي ما فرشته ها كه تو آفرينشمون فكر كردن تعبيه نشده اينطور فكر مي كنيم!
در پيرو حرف ايشون بايد بگم بعد از اين اتفاق از 48 سياره در خواست پذيرش نمايندگي امامت فرستادن
و بر اثر پايكوبي مردم كشوري كه مجوز پيامبر رو گرفت كره زمين از مدار خودش خارج شد و در خواست كمك هاي مردم اين سياره هم راه به جايي نبرد چون مردم سياره هاي ديگه حساب كردن كه زمين با وجود يه پيامبر به هيچ كمكي احتياج نداره.
البته يك مقام مسئول كه از ما خواست اسمش فاش بشه ولي با اين وجود هيچ علاقه اي به فاش كردن اسم ايشون نداريم ميگه اين اتفاق نگران كننده نيست چون ما چيزي به نام معجزه داريم (اين مقام هنوز متوجه نشدن كه كسي به عنوان پيامبر انتخاب نشده)
متاسفانه براي ادامه اين مطلب عقلم به جايي نميرسه و مثل خر توش موندم پس مثل دوستم احسان ناچارم چند تا پايان بدم خودتون انتخاب كنيد
اول : كسي پيامبر نميشه و زمين در حال سقوط با يه سياره ديگه تصادف ميكنه و مردم ما با مردم اون سياره دوست ميشن
دوم : پيامبر من ميشم و به دختر مورد علاقم ميرسم مردم پايكوبي ميكنن و زمين در حال سقوط به مدار خودش بر ميگرده(البته به مدار پاييني و اول تابستون يك هو زمستون ميشه) ومن زندگي خوبي رو شروع ميكنم
سوم: خدا اين قضيه رو با يه فراموشي جمعي حل ميكنه و كسي داستان پيامبر يادش نمي مونه اما به دليل اين كه سر خدا خيلي براي جمع كردن قضيه پيامبر گرم شد يادش ميره زمين از مدارش خارج شده و زمين تصادف ميكنه و از بين ميره
چهارم : خودتون فكر كنيد و به من بگيد.
Saturday August 12, 2006 - 03:49pm (IRST) Permanent Link | 2 Comments
Entry for July 01, 2006
خب راستش
بي ادبي منو اگه نبخشين اصلا مهم نيست
اما ديگه دارم به گا ميرم
Saturday July 1, 2006 - 05:05pm (IRST) Permanent Link | 5 Comments
Entry for June 07, 2006

به شما ميگويم, اگر بيدار باشيد

زندگي نفرت بار ميشود آن چنان

كه خاكستردان داغ تمام نفرين ها

براي فريادهايتان كوچك كاسه اي بيش نخواهد بود

Wednesday June 7, 2006 - 03:33pm (IRST) Permanent Link | 4 Comments
Entry for May 13, 2006
خب حالا 4 جلد كتاب دزديدم كه دزديدم... امروز كتابه داشت جر ميخورد از خوشحالي
شرط ميبندم همه از كار كثيفم راضي باشن چون اين كتاب خونده ميشه
منم مثل بزرگ هاي علم ادب اين جامه  (دسته مهم 3/ب1)يعني هم سن هاي خودم كه سهم 70% نمايشگاه كتاب و به خودشون كادو دادن و ميرن در و داف ميچرن و به خاطر عكس امينم پاره ميشن تو نمايشگاه فقط 1 ساندويچ خريدم
و كمك مهم نمايشگاهي كتابي رو انجام دادم
قول ميدم از كتاب فروش مهربون كه اجازه داد كتابش و بدزدم
  توسوئد وقتي دارم جايزه نوبل ميگيرم ازش تشكر كنم و بگم خيلي كمك فرهنگي كرد
 ههههههههههههههههههههههههههييييي.... وجدان جون اينقدر كفش اعصاب و لگد نكن
تازه كلي پول خرجش كرده
من جات بودم گورم و گم ميكردم تا چكي لگدي نشم...خود داني
به هر حال كاريش نميشه كرد هيات منصفه همه قبول دارن كه كاري نميشه كرد... حتي منطق
 
 
خلاصه اينجوري بود كه وجدان افسردگي گرفت و رفت
هيچ وقت فراموش نميكنم وقت رفتنش و كه ميگفت
ديگه باهاتون قهرم..يه فين محكم تو دستمالش كردو
رفت تو گوشه رگ آئورت لم داد و با خودش گفت فعلا جكوزي و عشقه
Saturday May 13, 2006 - 02:26pm (IRST) Permanent Link | 9 Comments

Add http://www.matrod.org to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 6 First | < Prev | Next > | Last