Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

//\// // //\/\\ //\\

Top Page  |  Blog  |  Friends

Add

//\// // //\/\\ //\\ is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Thu Oct 23, 2008 Member since December 2006

Beyond the horizon of the place we lived when we were young , In a world of magnets and miracles , Our thoughts strayed constantly and without boundary Reply

1 - 3 of 3 First | < Prev | Next > | Last

Nima's Blog Full Post View | List View

be sure your sin will find you out

طناب
طناب magnify



داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.
او پس از سال ها آماده سازی ، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آن جا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست ، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود .
شب بلندی های کوه را تماماٌ در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید ، همه چیز سیاه بود . اصلاٌ دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود .
همان طور که از کوه بالا می رفت ، چند قدم مانده به قله ی کوه ، پایش لیز خورد و از کوه پرت شد . در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه ی جاذبه او را در خود می گرفت . همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم ، همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد . اکنون فکر می کرد مرگ چه قدر به او نزدیک است . ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد . بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود .
در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نماند جز آن که فریاد بکشد : « خدایا کمکم کن ! »
ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد ، جواب داد : « از من چه می خواهی؟ »
- ای خدا نجاتم بده .
- واقعاٌ باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم ؟
- البته که باور دارم .
- اگر باور داری ، طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن .
یک لحظه سکوت ؛ و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد .
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند ، بدنش از یک طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود ؛ او فقط یک متر از زمین فاصله داشت .
و شما ؟ چه قدر به طناب خود وابسته اید ؟ آیا حاضرید آن را رها کنید ؟




Tuesday October 16, 2007 - 05:14am (SGT) Permanent Link | 10 Comments
دانه ای که سپیدار بود
دانه ای که سپیدار بود magnify
دانه کوچک بود و کسي او را نمي ديد . سال هاي سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ي کوچک بود .
دانه دلش مي خواست به چشم بيايد اما نمي دانست چگونه . گاهي سوار باد مي شد و از جلوي چشم ها مي گذشت . گاهي خودش را روي زمينه ي روشن برگ ها مي انداخت و گاهي فرياد مي زد و مي گفت : « من هستم ، من اينجا هستم ، تماشايم کنيد »
اما هيچکس جز پرنده هايي که قصد خوردنش را داشتند يا حشره هايي که به چشم آذوقه ي زمستان به او نگاه مي کردند ، کسي به او توجه نمی کرد . دانه خسته بود از اين زندگي ، از اين همه گم بودن و کوچکي خسته بود .
يک روز رو به خدا کرد و گفت : « نه ، اين رسمش نيست . من به چشم هيچ کس نمي آيم . کاشکي کمي بزرگ تر ، کمي بزرگ تر مرا مي آفريدي. » خدا گفت : « اما عزيز کوچکم ! تو بزرگي ، بزرگ تر از آنچه فکر مي کني . حيف که هيچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادي . رشد ماجرايي است که تو از خودت دريغ کرده اي . راستي يادت باشد تا وقتي که مي خواهي به چشم بيايي ، ديده نمي شوي . خودت را از چشم ها پنهان کن تا ديده شوي. »
دانه ي کوچک معني حرف هاي خدا را خوب نفهميد اما رفت زير خاک و خودش را پنهان کرد . رفت تا به حرف هاي خدا بيشتر فکر کند . سال هاي بعد دانه ي کوچک ، سپيداري بلند و با شکوه بود که هيچ کس نمي توانست نديده اش بگيرد ؛ سپيداري که به چشم همه مي آمد


Friday September 21, 2007 - 02:22am (SGT) Permanent Link | 6 Comments
بال هايت را کجا جا گذاشتي؟
بال هايت را کجا جا گذاشتي؟ magnify



پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و آدم ها را اشتباه مي گيرم.
انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد.
پرنده گفت : نمي داني ، توي آسمان چه قدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور . يک اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو ، پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است . درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اين که چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش ، آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد ، تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم ، بال هايت را کجا جا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آن وقت رو به آسمان کرد و گريست



Friday August 31, 2007 - 06:12am (SGT) Permanent Link | 4 Comments

Add Nima's Blog to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 3 of 3 First | < Prev | Next > | Last