واي ٫ باران
باران!
شيشه پنجره را باران شست.
از دل من اما ٫
چه کسي نقش ترا خواهد شست؟
آسمان سربي رنگ٬
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
مي پرد مرغ نگاهم تا دور٬
واي٬باران٬
باران٬
پر مرغان نگاهم را شست.
خواب روياي فراموشي هاست!
خواب را دريابم٬
که در آن دولت خاموشي هاست.
با تو در خواب مرا
لذت هم آغوشي هاست.
من شکوفايي گل هاي اميدم را در روياها مي بينم٬
و ندايي که به من مي گويد:
گر چه شب تاريک است
دل قوي دار٬
سحر نزديک است!