صحبت فلسفي من و يكي از اقوام !! :دي
بعد از ظهر بود بود وارد اتاقش شدم روي تخت دراز كشيده بود و چراغ اتاق خاموش بود ، چراغ را روشن كردم گفت : نور چشمهايم را اذيت مي كند ، به شوخي گفتم : چون به تاريكي عادت كرده اي ، جوابي داد كه از طعنه ي فلسفي زدن پشيمان شدم : هنوز نور خداوند در آسمان است و تو چراغ افروخته اي !!!! ا