Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

HICHKAS

Top Page  |  Blog  |  Friends  |  Groups

  • School: Azad University

Add

HICHKAS is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Wed Aug 16, 2006 Member since July 2006

یا خاموش باش یا حرفی بزن که از خا موشی بهتر باشد

1 - 5 of 28 First | < Prev | Next > | Last

maryam r's Blog Full Post View | List View

یا رب

ای کاش
ای کاش magnify
ای کاش دل ها اونقدر خالص بودند که دعاها قبل از پایین اومدن دست ها مستجاب می شد،ای کاش فریاد اون قدر بی صدا بود که حرمت سکوت رو نمی شکست،ای کاش کلمه حقیقت اون قدر با لب ها صمیمی بود که برای بیان کردنش نیازی به شهامت نداشت
Saturday December 2, 2006 - 03:03am (PST) Permanent Link | 21 Comments
قاصدک
قاصدک magnify
سلام
 
امروز داشتم به یکی یکی بچه ها سر می زدم و برای هر کدوم که آپ کرده بودن نظرمی دادم و هر کدوم که خبری ازشون نبود یه حال و احوالی می پرسییدم تا رسیدم به سعید
سعید و نه می شناسم نه هیچی دیگه یه بار اتفاقی سر از بلوگش در آوردم و خوندم و شدم پایه ی بلوگش
به خودشم گفتم با بلوگش کلی حال میکنم
عکس هایی که انتخاب میکه ،طراحی صفحه و ...............و از همه مهمتر نوشته هاش
اونقدر جالبه که هر دفعه با کلی ذوق میرم دیدنش
ولی امروز وقتی رفتم هیچی نبود
بعدم نوشته بود یه مدت حال و حوصله نداره نمی یاد
جاتون خالی کلی خورد تو ذوقم
الانم کلی بهم ریختم
درسته من نه سعید و میشناسم نه هیچی ولی بالاخره
یکی از کسایی بودم که با خوندن بلوگش کلی نیرو می گرفتم
ولی الان اون رفته مثل یه عده دیگه از بچه ها
چرا این جوری شده
؟
و
آخرین حرفم
قاصدک من منتظرم تا تو برگردی
 
 
Sunday November 26, 2006 - 05:36am (PST) Permanent Link | 21 Comments
بهترین قلب دنیا
بهترین قلب دنیا magnify

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب دنیا را در تمام آن منطقه دارد.جمعیت زیادی جمع شدند.قلب او کاملا سالم بودو هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیبا ترین قلبی است که تا کنون دیده اند

مرد جوان در کمال افتخار و با صدای بلند تر به تعریف از قلب خود پراخت.ناگهان پیرمردی جلو جمعیت آمد و گفت:اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست

مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند

قلب او با تمام قدرت می تپید.اما پر از زخم بود.قسمت هایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود،اما آن ها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بود ندو گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد.در بعضی نقاط شیار های عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آن ها را پر نکرده بود مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیمرد چطور ادعا میکند که قلب زیباتری دارد

مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید و گفت:تو حتما شوخی می کنی

قلبت را با قلب من مقایسه کن ،قلب تو تنها مشتی زخم و خراش بریدگی است

پیرمرد گفت:درست است.قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم

می دانی هر زخمی نشان گر انسانی است که من عشقم را به او داده ام .من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام

گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام

اما چون این دو عین هم نبو ده اند،گوشه هایی دندانه دندانه بر قلبم دارم که برایم عزیز ند

چرا که یاد آور عشق میان دو انسان هستند.بعضی وقتی ها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام.اما آن ها چیزی از قلب خود به من نداده اند این ها همین شیارهای عمیق هستند گر چه درد آورند،اما یاذ آور عشقی هستند که داشته ام

امید وارم که آن ها هم روزی باز گردند و این شیار های عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد .در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت .از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دست های لرزان به پیرمرد تقدیم کرد

پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت

مرد جوان به قلبش نگاه کرد ،سالم نبود اما از همیشه زیباتر بود

 

Friday November 24, 2006 - 04:30am (PST) Permanent Link | 12 Comments
؟
؟ magnify
دنیا خیلی کوچیکه
Saturday November 18, 2006 - 12:02am (PST) Permanent Link | 15 Comments
با من سخن بگو
با من سخن بگو magnify

امروز صبح وقتی از خواب بر خواستی،تو را تماشا کردم و امید داشتم که با من حرف خواهی زد،فقط در چند کلمه و یا از من به خا طر چیز های خوبی که دیروز در زندگی تو اتفاق افتاد تشکر خواهی کرد .اما تو سرگرم پوشیدن لباس بودی

هنگامی که می خواستی از خانه بیرون بروی،می دانستم که می توانی چند دقیقه ای توقف کرده و به من سلام کنی،اما تو خیلی سرگرم بودی.زمانی که 15 دقیقه بیهوده بر روی صندلی نشسته بودی و پاهایت را تکان می دادی، فکر می کردم که می خواهی با من سخن بگویی، اما تو به سوی تلفن دویدی و با یکی از دوستانت تماس گرفتی تا از چیزهای بی اهمیت بگویی.من با صبر و شکیبایی،در تمام روز تو را نگاه کردم و تو آن قدر مشغول بودی که هیچ چیز به من نگفتی

موقع خوردن ناهار متوجه شدی که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمی با من حرف می زنند،اما تو چنین کاری نکردی.باز هم زمان باقی است و امیدوارم که تو سر انجام با من حرف بزنی.به خانه رفتی و به نظر می رسید که کارهای زیادی برای انجام دادن داری،بعد از انجام کار،تلوزیون رو روشن کردی و وقت زیادی را در برابر آن سپری کردی 

من باز هم با شکیبایی منتظر ماندم که بعد از تماشای تلوزیزیون و خوردن غذا با من حرف بزنی.هنگام خوابیدن گمان کردم که خیلی خسته ای.بعد از گفتن شب بخیر به خا نواده،سریعا به سوی رختخواب رفتی و خوابیدی.مهم نیست،شاید نمی دانستی که من همیشه آن جا با تو هستم

من،بیش از آن که تو بدانی ،صبر پیشه کردم،من حتی می خواستم به تو بیاموزم که چگونه با دیگران صبور و شکیبا باشی

من،به تو عشق می ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بزنی

چقدر مکالمه یک طرفه و یک جانبه سخت است

 

بسیار خوب ،تو یک بار دیگر از خواب بر خواستی و من نیز یک بار دیگر فقط برای عشق به تو منتظر خواهم ماند.به این امید که امروز مقداری از وقتت را به من اختصاص دهی،روز خوبی داشته باشی

 

 

دوست تو،"خدا

Saturday November 11, 2006 - 03:23am (PST) Permanent Link | 12 Comments

Add maryam r's Blog to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 28 First | < Prev | Next > | Last