به قول خودش: "چند وقت یه بار یه چیزایی مینوسه " که نمیدونم چرا فکر می کنم حرف دل منه این حرفهای دختریه که دوران جنگ رو تو خوزستان گذرانده و انتظاراتی که داره
همش به حقه و به گردن همه ماها حق داره، گذاشتن مطابش تو بلاگم،
وبه عنوان ادای دینه ،این کمترین کاریه که ما میتونم انجام بدیم
هو
دوستان خوبم سلام
هر چند وقت تو دلم یه چیزایی سنگینی می کنه که مجبورم قبل از اینکه باعث سکته ی من بشه سراغ شما بیام چون تنها این جور سبک می شم ، پس همین جا از اینکه وقت می گذاارید و حرفای مرو می خونید ازتون ممنونم
این بار چی دلم رو محزون و سنگین کرده؟ خب الان می گم. این بار شنیدن تعطیلی کارخانه قند و نیشکر هفت تپه خوزستان مدتی ست که اندوهگینم نموده به خصوص زمانی که شنیدم با تعطیلی این کارخانه بالغ بر چند هزار خانواده ای که مستقیم و غیر مستقیم با اشتغال در آن امرار معاش می کردند اخراج شدند که اکنون طبیعتا همه بر آمار بیکاران و بلا تکلیفان جامعه افزوده شدند .آینده این افراد وضعیت چنان اسفناک و نا امن بود که کارکنان همراه با خانواده هایشان در جاده اندیمشک و شوش تحصن نمودند و بر وضعیت پیش آمده و سفره ی تهی شده ی خود و خانواده هایشان اعتراض کردند و شعار سر دادند که
حقوق حق مسلم ماست انرژی هسته ای می خواهیم چه کار !؟
و نتیجه طبق معمول عده ای دستگیر شدند و بقیه با گاز اشک آور متفرق شدند
تا جایی که به خاطر دارم بنیانگذار جمهوری اسلامی فرمودند که : ما نان و پنیر خود را می خوریم اما منت آمریکا را نمی کشیم. ایشان نیستند که ببینند چه بر سر ملتی که برایش به خیابانها ریختند، آورده اند که شاید دیگر برای نان بی پنیر نیز منت هر کسی را بکشند
دوستان خوبم! چه باید کرد؟ علت چیه به نطرتون؟ عده ای می گن که صاحب کارخانه قند و نیشکر هفت تپه پسر یکی از مراجع تقلید است که رساله می نویسند و بر منبر می نشینند و به ما می آموزند که چگونه حق الناس را رعایت کنیم ! و تصمیم به فروش آن گرفته به این دلیل تعطیل شده ، از طرف دیگه می گن امتیاز واردات شکر را یکی از گردن کلفتای از ما بهترون گرفته که به نفعش هست در داخل تولید نداشته باشیم تا کمی زودتر گردنش دراز بشه و به خدا برسه !؟
چرا باید تو کشور ما مرتب کارخونه ها تعطیل بشه؟ از یه طرف می گن حمایت از تولیدات داخلی اما کافیه امتیاز واردات محصولی بیفته دستشون دیگه همه سیاستها در راستای ورورد اون محصول وارداتیه نه تولید اون
چرا باید جاهایی که خودشون می خوان هر چقدر هم کلان وقت و پول هزینه کنند اما بعضی جاها که یه غذای پخته و حاضر و آماده هست رو از بین ببرند. مثلا تعطیلی همین کارخانه قند اما شروع پروژه های جدید در خراسان !؟
یا چرا خیلی جاهای مملکت ما هنوز از آب لوله کشی و سالم محرومند اما مثلا شنیدم یکی از سرچشمه های آبی که وارد دریاچه سد دز می شد رو دارن به سمت قم هدایت می کنند به طوریکه کیلومترها فقط کانال کشی های مخصوص نیاز دارد !؟
یا چرا عده ای در سیستان و بلوچستان که مثلا جزء این مرز و بوم هست از آب آشامیدنی سالم بی بهره اند اما دولت ما در حال احداث بزرگترین تصفیه خانه آب در سوریه می باشد!؟
یا چرا مردم مملکت ما خود مشکل مسکن و خانه سازی دارند دولت نمی تواند مشکل آنها را حل کند و یاریشان دهد اما متقبل احداث مجتمع های مسکونی در کشورهای دیگر می شود!؟
چند وقت پیش به خاطر ماموریت کاری به اهواز رفتم چیزی که در جاده اهواز - اندیمشک برایم جلب توجه کرد وجود ماشین های نفت کش به تعداد زیاد در مسیر جاده و در پمپ بنزینها بود که همه پلاک بغداد و شهرهای دیگر عراق را داشتند ، علت را جویا شدم وشنیدم که برای آنها جایگاه های مخصوص در پمپ بنزینها در نظر گرفته اند و بدون هیچ گونه ممنوعیتی آزادانه از مرز رفت و آمد می نمایند و بنزین یا هر محصول نفتی دیگر را خارج می کنند! و حال چرا و کجا می روند که ما ملت حق نداریم بدونیم و فقط هشت سال جنگ و خاطرات تلخش تو جاده جلو چشمم رژه رفتند : شروع جنگ تحمیلی که مصادف بود با سوم دبستان من، در حال لباس پوشیدن برای مدرسه بودم که آغاز سال تحصیلی جدید را هواپیمای عراقی با شکستن دیوار صوتی تبریک گفت و رفت ، چند ماه اول بلاتکلیفی ما و خانواده های جنگ زده دیگر در روستای مرکزگرم در حومه شمالی اندیمشک با وضعیت دشوار زندگی ، کمبود آب و فقر بهداشت به طوریکه یادمه همه بچه ها سرمون پر از شپش شده بود و مادرامون می بردنمون زیر آفتاب سرمون رو می جستند تا شپش ها رو جدا کنند ، تفریح ما هم این بود که تا صدای بوق قطارهای مسافربری که معمولا رزمنده ها رو می بردند شنیده می شد بریم کنار خط قطار و دست تکون بدیم و داد بزنیم و اونا هم معمولا برامون شکلات و میوه و سکه های پول پرتاب می کردند و ما کلی ذوق می زدیم ، و بعد جور کردن منزلی در ایستگاه راه آهن بالارود به واسطه پدرم که لکوموتیوران راه آهن بود که یادمه به خاطر موقعیت خانه در کنار راه آهن مادرم همیشه در خونه رو موقع توقف قطارهای مسافری که یا پر از رزمندگان بودند که به سمت جبهه ها می رفتند و یا اسراء عراقی که به سمت تهران می بردند ، باز می گذاشت تا از حیاط بزرگ اون برای خوندن نماز که گاهی رزمنده ها اونو جماعت برگذار می کردند، استفاده بشه. یاد شبی افتادم که با ناله های مادرم بیدار شدم وضعیت ظاهریش خوشایند نبود بعدها فهمیدم سقط جنین داشته از من خواست که برم و زن همسایه رو صدا کنم با ترس از تاریکی و صدای پارس سگ ها رفتم کلی با سنگ در خونه همسایه رو زدم تا بیدار شد و مادرم رو با دریزین به اندیمشک بردند و من با اشک او را بدرقه کردم که خوشبختانه به خیر گذشت. و چند سال درس در روستای حومه شهر ، زندگی در اردوگاه قلعه قاسم که خودمون بهش می گفتیم کپرقاسم ، زندگی در خانه های ساخته شده از ایرانیت که در تابستان شبیه کوره می شدند و کولر آبی هر چقدر سعی می کرد تند بچرخه تا خونه خنک شه اما هوای اطراف چنان داغ بود که کولر گرمش می شد ، دو سال درس با همکلاس های پسر و دختر زیر چادر که دو تا از اونا یعنی بیژن و فرهاد در طولانی ترین بمباران هوایی بعد از جنگ جهانی دوم که بمباران اندیمشک توسط 54 هواپیمای عراقی به مدت یک ساعت و نیم بود، کشته شدند ، که یادمه خود فرهاد پدر نداشت و مادرش به خاطر اون و برادر بزرگترش ازدواج نکرده بود تا بزرگشون کنه . این بمباران طولانی رو یادمه چهارم آذر سال 65 بود که اول دبیرستان بودم و درس علوم اجتماعی داشتیم که با صدای مهیب بمباران هر کس به سویی گریخت خیلی از خونه ها تخریب یا منهدم شده بودند و همسایه های عزیزمون کشته شدند و قسمت شد ما بمونیم تا وضعیت اسفناک تر و بدتر از جنگ را بعد از جنگ ببینیم. بسکه ناگهانی و وقت و بی وقت، روز و شب، صدای مهیب موشک بند دلمون رو پاره کرد که هنوز که هنوزه با هر صدای مهیبی حتی بسته شدن در جا می خورم و آن لحظات تداعی میشه . بله
بله دوستان همه و همه جلوی چشمم رژه رفتند و اینکه چرا بین ما دو کشور همسایه با یک دین جنگ شد و آن همه کشت و کشتار و بدبختی و آوارگی و حالا هم که با سهمیه بندی بنزین و گرانی آن حمل و نقل منابع نفتی توسط نفت کش های نفتی کشور عراق و خروج آن جلوی چشم همان مردمی که فشار جنگ رو مستقیم تحمل کردند !؟ اینجا انسان احساس می کنه مورد تمسخر قرارش دادند . چرا شنیدم جنگ قرار بوده همون اوایل تموم بشه اما کشش دادند؟ کیا این بین سود می بردند ؟ اونایی که امتیاز خرید و یا فروش اسلحه و دیگر تجهیزات جنگی رو داشتند؟ یا بدبختی و سر درگمی و آوارگی و زندگی برزخی مردم برای مدتی به نفع عده ای بود؟ چرا تا ما جنوبی ها تو جنگ و بدبختی بودیم تداوم داشت ولی تا به تهران کشیده شد سریع قطعنامه رو پذیرفتند؟ این وری ها جاده صاف کن هستند؟ درست مثل الان که با این همه ذخایر و منابع طبیعی بهمون نمی رسند و الانم که به بهانه خشکسالی قطع روزانه آب یا برق در گرما که نه داغی طاقت فرسا داریم اما اونجا سبزه های کنار بلواراش دچار ادم شدند ؟ اصلا علت و تداوم جنگ داخلی بود یا سیاستهای بیگانگان یا تبانی بین آنان ؟ فکر نمی کنید خیلی از این برنامه ها و ادا و فیلم و جنگ زرگری بین صاحبان قدرت و سود در داخل و کشور عزیزمان می باشد؟
تازه یه ضریه اجتماعی دیگه جنگ که یه حقیقته کشته شدن جوونای مملکتمون در جبهه ها بود . هر وقت گیر میدن که چرا تا حالا ازدواج نکردی مگه سخت گیری؟ سریع آدرس قطعه شهدا در قبرستون اندیمشک رو میدم ، میگم اگه برای هر دختر یه پسر به دنیا میاد خب خیلی از دخترا سهمیه هاشون اونجا آرمیده اند ، من که تنها نیستم قطار قطار دختر بزرگتر از من و در رده سنی من هست که شرایط مرو دارند ، همه که سخت گیر نیستند، مگه ما چقدر جوون داشتیم که خیلی هاشون تو جنگ بمیرن خیلی هاشون تا اومدن حرف منطقی بزنن برچسب منافق بخورند و اعدام بشن . خیلی هم که دیدند اوضاع نا امنه ترجیح دادند وطن را ترک کنند و برن . شنیدم در جنگ جهانی دوم برای آلمان هم چنین مشکلی به وجود آمده بود که دولت آلمان به خاطر تعصبش اعلام کرده بود که از نژاد ژرمن هر کس که بیاد مملکت ما و با یکی از دختران ما ازدواج کنه امکانات کار و زندگی براش فراهم می کنیم که شنیدم از ایران خیلی کم اما از ترکیه زیاد رفت . و اما اینجا هم فکر نکنید که به فکر دخترانمان نیستند اینجا هم اعلام کردند که ازدواج تا چهار زن به طور رسمی آزاد و صیغه هر چقدر که در توان دارید
یه درس تو کتاب زبان انگلیسیمون بود ( لازم به ذکره که بگم دوران کودکی و نوجوانی ما کلاس زبان و هنر و ... که هیچ، دعا می کردیم تو جنگ و اون همه بلبشو همون کلاسای درسیمون رو تشکیل بدن برا ما این وری ها شاهکار بود و این اواخر چون از بچه گی یادمون داده بودند که به بزرگترتون سلام کنید همیشه نگران این بودم که اگه یه خارجی دیدم و بزرگترم بود چطور سلامش کنم منم رفتم کلاس زبان تا هِلو یاد بگیرم ) در این درس راجب کشوری بود که پادشاه آن خیلی ثروتمند بود به طوریکه این پادشاه یکی از قصرهایش در یکی از کشورهای اروپایی آنقدر بزرگ بود که مستخدمی داشت که کارش این بود روزانه لامپ های سوخته آون رو عوض کنه ! خب تا اینجای درس برام طبیعی بود همیشه پادشاهان وضعشون خوب بوده. اما قسمت جالب درس اینجا بود که نوشته بود این کشور به خاطر معادن سنگهای قیمتی اون و با توجه به جمعیت کمش، قسمت زیادی از درآمد کلانش رو دقیقه ای به مردمش میدن حتی اگه تو خونه نشسته باشند! خب ! اینجاش دیگه برم خیلی جالب بود سریع یاد مملکت پر از ذخایر و منابع نفتی خودمون افتادم که چرا باید نفت به بشکه ای 130 دلار برسه اما روز به روز مردم ما بدبخت تر و فقیر تر بشن؟ آخه هر چقدر هم که بخوان بذل و بخشش کنن و خمس و زکات به کشورهای لبنان و فلسطین و سوریه و افغانستان و .... بدن باز هم درآمد اونقدر زیاده که ملت ما می تونن زندگی مرفه ای داشته باشند . پس با این همه درآمد چرا نباید سهمی از آن متعلق به ملت سرزمین خودمون باشه ؟ یعنی از خوانی که خداوند برایمان گسترده خود چیزی نخوریم ؟ کیا این بودجه و درآمد ملی رو تقسیم می کنند که حاضر نیستند چیزی از اون به خلق خدا بدن ؟ شاید تو زندگیشون بخشش یاد نگرفته اند و نمی دانند دست بده یعنی چه، تازه از جیب خودشون که نمی خوان بدن ،حق خود ملت رو می خوان بدن . فقط می تونم بگم اینجا یاد این حکایت تاریخی می افتم که : گویند چون اسکندر مقدونی با زحمت و مشقت و خسارت و زمان توانست سپاه قدرتمند ایران را شکست دهد از یکی از فرماندهان و مشاوران خود پرسید که پس از این همه سختی که توانستم سرزمین ایران را فتح کنم چه کنم تا آن را به آسانی از دست ندهم ؟ که ایشان را چنین راهنمایی کردند که : در هر سرزمین و منطقه حکمرانی از پست ترین مردم آنجا برگزین که وقتی به جاه و قدرت و ثروت رسید چون آن را در شأن خود نمی بیند برای حفظ آن و در نتیجه حفظ کسی که آن قدرت را به او داده هر بلایی که لازم باشد بر سر ملت می آورد
بله دوستان عزیزم ، ثروت ، فرهنگ ، غیرت ، تمدن ، تاریخ ... و دیگر داشته هامان بر باد می روند و ما نظاره گر قهقرای خویشیم و باز فقط می توانم به داستان مردم دروازه اشاره کنم و دیگر ..... و این هم داستان
در زمانهای قدیم پادشاه ستمگری بر مردم شهری حکومت می کرد که روز به روز با مالیاتهای سنگین بر فقر مردم می افزود به طوریکه مردم عادت کرده بودند که وقتی برای امورات و رفت و آمد ، تجارت ، مسافرت و کار روزانه در باغها و زمینهایشان که بیرون شهر بود از دروازه شهر می گذرند مالیاتی بیشتر از روز قبل به مامورین پادشاه بپردازند ، یک روز به کشاورزان گیر می دادند که هر محصولی که وارد می کنید قسمتی از آن بدهید روز دیگر به باغبونها و خلاصه هیچ مال و منالی بدون برداشت توسط مامورین از دروازه رد نمی شد و جالب اینکه مردم هم در سکوت و بدون هیچ پرسش و اعتراضی اطاعت می کردند. همه چیز مالیات داشت حتی اگه شاعری رد می شد می بایست شعری در مدح پادشاه بخواند که بتواند بگذرد تا اینکه کار به جایی رسید که پادشاه دستور داد هر شخصی که از دروازه می گذرد باید توسط مامورین به او .... شود !!!!!!!!!! وااااااااااااااااااااااااااااااااااای عکس العمل مردم چه خواهد بود ؟ این دیگه شرف و حیثیت مردم بود!!!! اما تا مدتی باز هم اعتراضی برنخاست !!!!!!!!!!!! وااااااااااااااااااااااااااااااای چرا؟ تا اینکه بالاخره یک نفر در ازدحام جمعیت کنار دروازه فریاد زد و اعتراض کرد ( - : چه با شهامت ! همه در دل خوشحال شدند اما به رو خودشون نیاوردند چون ممکن بود براشون بد بشه . شخص معترض رو نزد پادشاه بردند. شاه گفت: علت اعتراض شما چیست ؟ شخص معترض با ترس و لرز و دو دلی گفت : قربان ، تعداد کسانی که مامور ... به مردم هستند کم هست و ما خیلی معطل میشیم تا نوبت به ما برسه اگه میشه تعدادشون رو زیاد کنید تا بتونیم زودتر به کارامون برسیم !!!!!!!!!!!!!!!! دوستان به خاطر داستان معذرت می خوام