Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

K©braT

Top Page  |  Blog  |  Friends  |  Lists

  • Work: Farhangian Leasing Co
  • School: Shamsi Pour

Add

K©braT is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Fri Mar 20, 2009 Member since August 2005

1 - 4 of 4 First | < Prev | Next > | Last

حرف هایی از سر دلتنگی Full Post View | List View

به سراغ من اگر میایی .. یه کامنت بذار بدونم اومدی

دو دنیا
دو دنیا magnify
هفته پیش گلی خانوم اومد ایران ... لطف کرد اول کتاب (ش/ام) رو برام نوشت


چقدر هوس کردم دوباره دو دنیا رو بخونم ، مخصوصا داستان گلهای شیراز رو ... حیف که فعلا وقت ندارم



گل مريم مي نشيند روي زمين و و با انگشتان ظريفش خاك را چنگ مي زند. دلداريش مي دهم. مطمئنم كه پرويز ، قهرمان شنا ، قهرمان دو ، قهرمان شمشير بازي ، پرويز فضانورد ، كوهنود ، كاپيتان كشتي ميتواند از خودش دفاع كند. نشسته زير خاك ها و منتظر است او را بيرون بكشند. هيچ اتفاق بدي برايش نخواهد افتاد. شانزده سال بيشتر نداشت. عاشق گل مريم است. محال است بميرد. محال است يك خراش بردارد. گوني پشت گوني خاك از چاه بيرون مي كشند. مادر پرويز او را صدا مي زند، جواب نمي دهد. هوا رو به تاريكي ست . چراغ زنبوري و فانوس و چراغ نفتي آورده اند. جمعيت يك مرتبه هوار مي كشد. جسد پرويز را بيرون آورده اند..."

Monday May 11, 2009 - 03:25pm (IRST) Permanent Link | 1 Comment
شهر من ، من به تو می اندیشم
شهر من ، من به تو می اندیشم magnify



میدان ونک - 7:30 صبح
از ماشین که پیاده شدم ، پونصد تومن به راننده دادم و صد تومن پس گرفتم ، یه صد تومنی پاره و آش و لاش که تازه از خدمت مقدس سربازی برگشته بود!! مونده بودم با این صد تومنی چیکار کنم که چشمم افتاد به یه پیرمرده کت شلواری که گوشه میدون ونک دست گدایی سوی مردم دراز کرده بود.... تعجب کردم که چرا با این ظاهر داره گدایی میکنه ! تو زمونه ایی که گداها خودشون رو می زنند به فلجی و کوری و چلاقی ، کی میاد به این پیرمرد تر و تمیز کمک کنه؟
پیاده روهای میدون هر چند خاکی بود ، اما تمیز بود و حتی جای جاروی رفتگر هم روی خاکها دیده میشد. کنار پیاده رو ، تو چمن ها، یه جوونی نشسته بود و داشت توتون های یه سیگار رو خالی میکرد. خدا رو شکر کردم سرنگ دستش نیست
به سمت دیگه میدون رسیدم ... چند تا مسافر کش داشتند کتک کاری می کردند و پلیس هم اومد به جای اینکه اینها رو از هم جدا کنه ماشینشون رو جریمه کرد

میدان ونک – 6:30 بعدازظهر همان روز

نرسیده به میدون یه خانم با شخصیتی منتظر شنیدن بوق ماشینها بود و چندین آقای بی شخصیت براش بوغ می زدند ؛ فرق بوق با بوغ رو تازه فهمیدم ولی شباهتش اینه که هر دوتاش صدا بده
سنگ فرش پیاده روهای نزدیک میدون رو الان سه چهار ماهی هست که کندند و باید از روی یه عالمه خاک رد بشی ... روی پیاده رو هم پر شده از کاغذهای تبلیغاتی که مردم با نگاهی بهش، به امان خدا ولش کردند توی اون خاکها
توی همین خاک و خولها پیرمردی هفتاد ، هشتاد ساله دست پسری هفت ، هشت ساله رو گرفته بود و با صدایی ضعیف و لرزان به عابران اعلام می کرد که ساعتش فروشیه - دلم براش می سوزه ولی نمی دونم راسته یا دروغه؟
چهار قدم بیشتر دور نشده بودم که دیدم خانمی چادری نشسته و زانوی غم بغل کرده و داره گریه میکنه که تو رو خدا کمک کنید - دلم بیشتر تر می سوزه ولی نمی دونم واقعی یا نه؟
برای رفتن به اون ور خیابون از پیاده رو بیرون میام ... خانمی برام بوغ زد!! فکر کردم می خواد آدرس بپرسه .... گفتم بله؟ ..... گفت : مستقیم ؟! ...... تعجب کردم خانمی توی سن و سال من داره مسافر کشی میکنه!؟
رفتم اون سمت میدون ..... اون ور هم جوونی در حال فروختن سی دی آخرین فیلم های رو پرده هستش و دی وی دی های فیلم های آنچنانی ! ..... روبروی اینها هم مردی نشسته و در حال نواختن سنتوره
مثل روزهای دیگه هم برادر و خواهرهای نیروی انتظامی با یه ماشین ون کنار میدون ایستادند و به بد حجابها در حال تذکر دادن هستند
چرا امروز اینطوریه ؟ شاید هم روزهای دیگه من دقت نمی کردم ! ولی روزهای دیگه فقط یه کوپن فروش اینجاها بود که دیگه الان هم نیست .... اوناهاش .... هستش ... اونقدر شلوغه که ندیدمش
باید برم خونه .... دارم از سرگیجه میمیرم





میدان ونک – 7:30 صبح روز بعد
از ماشین که پیاده شدم پونصد تومن به راننده دادم و منتظر بودم تا صد تومن بگیرم ، راننده گفت مگه پونصدی ندادی؟ گفتم چرا ... گفت خوب کرایه اش همینه دیگه ! گفتم من هر روز چهارصد تومن میدم .... گفت کجای کاری، بنزین سهمیه بندی شده ! فقط روزی سه لیتر
مونده بودم با این گرونی یکصد تومنی روی کرایه چه جوری کنار بیام که چشمم افتاد به پیرمرده کت شلواری که گوشه میدون ونک دست گدایی دراز کرده بود ..... اما این بار تعجب نکردم
Wednesday June 27, 2007 - 11:16am (IRST) Permanent Link | 7 Comments
برای روز میلاد تن من ....
برای روز میلاد تن من .... magnify

دنبال بهونه می گشتم تا دوباره اینجا رو گردگیری کنم تا اینکه دیروز ؛

دیروز ششم خرداد 25 سالم تموم شد...
هر سال که این اتفاق می افته کل دوستها و آشناها بهم تبریک می گند و خوشحالند
اما چرا ؟ از اینکه یه سال دیگه هم از عمرم گذشت باید خوشحال باشم ؟ از اینکه امسال رو هم مثل سالهای دیگه تلف کردم ؟ از اینکه به سالهای پیری !! نزدیک می شم ، از اینکه
نمی دونم این چه حسیه، اما از بیست سالگی دنبالمه ... بچه که بودم همش آرزو می کردم که بزرگتر بشم ... اما الان دوست دارم همون بچه دوران دبستان می موندم . وقتی بچه های توی اون سن رو می بینیم به حالشون غبطه می خورم
یقین دارم که اگه ده سال بعد زنده باشم در حسرت این روزا نشسته ام ... اما چه کنم که زندگی جاریست !!!!
از این حرفهای مایوس کننده که بگذریم می رسیم به تبریک گفتنهای دوستام
تا همین حالا 19 نفر با تلفن و اس ام اس و آف و حضوری تبریکاتشون رو گفتند...... فکر نمی کردم دیگه برام مهم باشه که کی یادش هست یا کی یادش نیست که امروز تولده من ... ولی برام مهم بود! احساس کردم فقط این 19 نفر برام ارزش قائلند!! البته اقرار کنم که غیر از این تعداد از افرادی که برام مهم بودند زورکی تبریک گرفتم !!
یاده تولده پدرم افتادم .... کی هستش؟ .... نمی دونم ! فکر کنم تو آذر باشه ... احتمالا پنجم . توی این بیست و پنج سال فقط یه بار بهش تبریک گفتم ..... اون هم پیش خودش از این فکرها کرده ؟ تو 65 سالگی یاده 25 سالگی افتاده یا کمتر و بیشتر؟

زندگی در گذر است

بدرووود

Monday May 28, 2007 - 03:26pm (IRST) Permanent Link | 2 Comments
اولین گام
همیشه نوشتن سخته اما از نوشتن سخت تر خوندن نوشته شده هاست
هوس کرده بودم بنویسم ، هوس کرده بودم یه جورایی خودم خالی کنم ... اینم یه راهشه!
از همه بدتر تو بلاگ نویسی اینه که بنویسی ولی کسی نخونه ، خب اگه ننویسی هم کسی نمی خونه دیگه ! پس فرقش چیه؟
Tuesday December 26, 2006 - 12:05pm (IRST) Permanent Link | 3 Comments

Add حرف هایی از سر دلتنگی to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 4 of 4 First | < Prev | Next > | Last