Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

/\/\ E l-l l) !

Top Page  |  Blog  |  Friends  |  Lists  |  Groups

Add

/\/\ E l-l l) ! is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Wed Sep 03, 2008 Member since September 2006

~$~%~#~%~$~#

1 - 5 of 39 First | < Prev | Next > | Last

mehdi(m.v)'s Blog Full Post View | List View

age khondi nazar yadet nare

Entry for September 06, 2008
Entry for September 06, 2008 magnify
TaReFeHaYe jAdIdE M0TeKaDiYaN!!!!!!!!!!
Saturday September 6, 2008 - 03:18am (PDT) Permanent Link | 0 Comments
Entry for August 03, 2008
Entry for August 03, 2008 magnify
حرف هایی که می نویسم تنها نمونه ای از مهمل بافی های ذهن ناقص این من حقیر است ، منی که هنوز خیلی کوچکم و برای بزرگ شدن احساس می کنم وقتی نمانده. این که چرا این خطوط را می نویسم را نمی دانم . اصولاً ((چرا))ی هیچ چیز را نمی دانم. خواهش می کنم یا نخوانید یا اگر خواندید بدون فکر تاثیر نپذیرید.
-----------------
هرچه بیشتر می خوانم و بیشتر فکر می کنم کاسه ی داشته هایم افزون نمی شود و پر نمی گردد ، هر چه بیشتر جلو می روم و بیشتر می خوانم و بیشتر می اندیشم تنها لحظه به لحظه پرده از کاستی هایم برداشته می شود و حماقتم بیشتر نمایان می شود. وقتی برای پر کردن نیست هر چه می خواهی چاله ای را پر کنی انگار که زیر پایت را می کنی تا آنجا را پر کنی ، باز پایین تر می روی.
اگر پیش از به دنیا آمدن کمی فرصت برای فکر کردن و انتخاب کردن داشتیم شاید انتخاب دیگری می کردیم. اگر کسی دست ما را می گرفت و این دنیا را نشانمان می داد، عراق جنگ زده ، بیمارستان های صحرایی ، ازدواج های ناکام ، عشق های آتشینی که چگونه به فضاحت کشیده شده و هزار و یک واقعیت دیگر این دنیا را ،آن وقت بدون شک انتخاب دیگری می کردیم.
نیچه راست می گفت که برای لذت بردن از زندگی فقط باید کمی احمق بود ، من می گویم برای لذت بردن از زندگی باید مرد. چرا که لذت در زندگی معنای واهی ای بیش نیست. انسان ، این موجود حریص به دنبال آرزوهایش شبانه روز می جنگد و با رسیدن به آنها بزرگترین جنایت را در حق خودش می کند. چرا که هیچ وقت سیراب نمی شود و به دنبال برآورده شدن میلی ، امیال دیگری سر به فلک می کشند و دائم در تقلاییم تا این امیال را برآورده کنیم و در مسیر نیز خواهیم مرد.
نه، پس مولانا چه بود؟ دروغ بود؟ نه مطمئنم که راست بود! مطمئنم که او داشت لذت می برد! چه کار می کرد؟ دارم دیوانه می شوم! فقط مطمئنم امروز از راه مولانا نمی توان لذت برد! ولی ما اصرار داریم همه چیز را مانند گذشتگان اجرا کنیم! به خدا جهان فرق کرده راه ها نیز باید فرق کرده باشد. مدت هاست که کسی خوشبخت نشده.
در دانشگاه که درس می خوانیم درس ها را پاس می کنیم تا به درس های سخت تری برسیم ، بدون آنکه ببینیم کسانی که پیش از ما از این راه عبور کرده اند در انتها به هیچ نرسیده اند. دانشگاه مانند تپه ای است که در پشت آن تابلویی نصب شده است که (( تغییر مسیر دهید )) و دانشجو مانند اسبی که این تپه را بالا می رود و به محض رسیدن به تابلو اگر به اندازه ی کافی شعور پیدا کرده باشد تغییر مسیر می دهد اما اگر نه هنوز هم کامل نشده باشد باز به مسیر خود ادامه می دهد.
و باید این را هم بدانیم که مسیر علم و فرزانگی لزوماً از دانشگاه عبور نمی کند. هرچه در دنیا سطح سواد عمومی بالاتر می رود جوامع بیش از پیش در بی شعوری فرو می روند چرا که فرق علم و شعور را هنوز از هم تمییز نمی دهیم. کشور های در حال توسعه با ولع هرچه بیشتر می خواهند بردگی اربابان دنیا را بیاموزند به همین دلیل بیشترین آمار درخواست برای ورود به دانشگاه در این گونه جوامع دیده می شود و به همین نسبت کمترین علاقه برای افزایش اراده و شعور در همین کشورهاست.
درس های آکادمیک در زندگی روزمره کاربرد ندارند، فناوری روز به روز پیشرفت می کند و جوامع انسانی و روابط بین آن ها روز به روز پسرفت.
اگر کمی چشم هایمان را باز کنیم می بینیم در مسیری تکراری در جا می زنیم. فقط در این مسیر قدم بر می داریم چون مطمئن هستیم خراب نمی شود. اگر تفاوت های سطحی و ظاهری را در نظر نگیریم می بینیم که همه ما در اثر یک لقاح به دنیا می آییم ، 7 ساله می شویم ، به مدرسه می رویم ، به دانشگاه می رویم ، ازدواج می کنیم ، سر کار می رویم ، خدایی را که دیگری می گوید می پذیریم و دینی را که شناسنامه می گوید ، بچه دار می شویم ، کار می کنیم و بچه های ما نیز در همین مسیر ،چرا که پدران ما نیز در همین مسیر گام برداشته اند. ما فقط اینجور زندگی می کنیم ،نه برای آنکه دلیلی برای درست بودنش داریم بلکه فقط چون اینگونه زندگی می کنیم برای آن دلیل های بسیاری پیدا کرده ایم. تنها دلیل آن این است که می دانیم راه مطمئن (آزمایش شده) برای زنده ماندن این است. ( بهتر است بگوییم بود)
مانند ساحلی است که جای پای پیشینیان ما روی شن ها مانده است و به جز این جای پاها همه جا دست نخورده است و ما به ترس از اینکه نکند اگر پایمان را روی شن های دست نخورده بگذاریم و فرو برویم ، پایمان را درست روی جای پای پدرانمان می گذاریم که مطمئنیم زیرش سفت است.
این شن ها یک روزی تازه بوده اند اما آن قدر پا خورده اند که فرو رفته اند و هر روز نیز پایین تر می روند و ما را با خود به اعماق دره های عقب افتادگی می برند.
این روز ها تغییری هم اگر باشد در محدوده ی همان ردپاهاست.
منظورم از تغییر، دانشگاه نرفتن نیست، چرا که ممکن است رفتن به دانشگاه برای کسی تغییر محسوب شود ، تغییر هم نسبی است، می خواهم بگویم جاده ی خوشبختی فقط اینی که ما در آن جا خوش کرده ایم نیست. یک روزی بود ، یک روزی قشنگ بود اما دیگر نیست. کم کم باید راه را عوض کنیم. فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم. تاریخ مصرف این راه هم مانند ده ها راه پیش از آن در طول تاریخ بشر به پایان رسیده. دلیلش هم بن بست بی چون و چرای مقابل چشم همه ی ما.
نه، یک جایی یک چیزی اشتباه است. ما زندگی نمی کنیم بلکه زندگی گذشتگان را تکرار می کنیم. فقط کتاب می خوانیم اما خودمان فکر نمی کنیم. ما افکار و زندگی گذشتگان را نشخوار می کنیم. من حالم از این نشخوار کردن در آخور دنیا به هم خورده است و دانشجو سمبلیک ترین حیوانی است که نشخوار را به بهترین نحو و با غرور انجام میدهد.
زنده ایم از ترس خودکشی ، خوبیم از بی عرضگی انجام کار بد.
باید یک جایی یک تغییری بدهم.باید یک ساختاری را بشکنم .یا باید بمیریم یا تغییری بدهیم ،اینجوری نمی شود
...ا
Sunday August 3, 2008 - 03:42am (PDT) Permanent Link | 2 Comments
Entry for May 31, 2008
Entry for May 31, 2008 magnify
اصلاً نگران چه هستي؟
يکي از همين روزها
از انتهاي يکي از همين کوچه هاي تا هميشه اضطراب
آهسته آهسته
با طرح قدم هاي هرچه آشناست، غريبه مي شوي
ديگر نگران چه هستي؟
آهسته آهسته
با طرح قدم هاي هر چه غريبه است، آشنا مي شوي ...ا

يادت هست کمي قديمتر؟ من چشم گذاشتم ،گفتم مي شمارم تا بيست. گفتم مي شمارم، بعد بر ميگردم. ميان شمارش سه و چهار بودم که با خودم گفتم، با خودم گفتم نکند پشتم ايستاده باشي و تا من برگردم غافلگيرم کني.
نمي دانم چه شد، در اين چهارده ، پانزده شماره ي بعدي چه گذشت، که وقتي به نزديک هاي برگشتن رسيده بودم با خودم مي گفتم، مي گفتم خدا کند باشي، خدا کند وقتي برگشتم باشي، پشتم ايستاده باشي و من را ببري.
برگشتم، کوچه ساکت بود، مسخره ام نکن، خوب داشت گريه ام مي گرفت، با خدا معامله مي کردم، مي گفتم هرجه خوبي دارم بردارد تو برگردي، برگردي من را ببري.
يادم هست قديمتر، برگشتن و بودن و بردن و ... کلمات بازيمان بود. راستي چقدر راحت مي شود با کلمات بازي کرد. برگردم، تو پشتم باشي، من را ببري، واي که چقدر کلمات بازي لذت بخش بود و چقدر بازي کلمات درد آور است.
باور کن تقصير من نبود، شب شده بود، هوا تاريک بود، بايد مي رفتم. همين که خواستم برم يک تکه کاغذ مچاله شده پيدا کردم، نوشته بود :
اصلاً نگران چه هستي؟
يکي از همين روزها
از انتهاي يکي از همين کوچه هاي تا هميشه اضطراب
آهسته آهسته
با طرح قدم هاي هرچه آشناست، غريبه مي شوي
ديگر نگران چه هستي؟
آهسته آهسته
با طرح قدم هاي هر چه غريبه است، آشنا مي شوي ...ا

حالا تو هم بيا برگرد و نگاه کن
ببين از وقتي که مثل هميشه تو رفتي و من ماندم
برايت چقدر اسفند دود کرده ام
يک اسفند ديگر هم دارد تمام مي شود
دارد دود مي شود
هنوز نيامده اي
Saturday May 31, 2008 - 12:58pm (PDT) Permanent Link | 1 Comment
Entry for May 22, 2008
Entry for May 22, 2008 magnify
چقدر برات مونده؟
سرش رو بالا آورد خنده ای از روی عصبانیت و استرس ، سرش رو پایین انداخت و یه نگاهی به پولاش کرد، شروع کرد با ژتون های باقی مونده بازی کردن
- پنجاه هزارتا
- همش
صورتش این بار سرد بود ، بی احساس، مستقیم توی چشم هاش نگاه کرد
- هستم
- یه پیشنهاد برات دارم، من یک میلیون و دویستا دارم ، نظرت چیه که ...
حرفش رو برای چند لحظه خورد، لحظه ای مکث کرد، سیگارش رو روی میز و گذاشت و آروم خم شد روی میز :
- همه ی پول های من در مقابل پنجاه هزارتای تو و ...
با دستش به پشت شونه ی راستش اشاره کرد، جایی که همسرش ایستاده بود. نگاهش رو بالا آورد چشمهاش افتاد توی چشم همسرش. احساس خلعی توی سرش کرد، چند لحظه ای توش چشماش خیره شد. با انگشتش گوشه ی چشمش رو تمیز کرد. انگشت هاش رو توی هم گره کرد. سرش رو به تو کشید. پول هاش رو نگاه کرد. سرد بود. بی روح. تمام فشار داشت به قلبش وارد می شد، سعی میکرد چیزی به صورتش راه نده. سرش رو بالا آورد ، کمی عقب تر نشست ، دست به سینه شد. توی چشمهاش نگاه کرد. دود توی فضا بود اما میشد بغض و اضطراب رو توی چشمهای سبزش دید. آروم سرش رو تکون می داد و با نگاهش التماس می کرد که نه.
سرد و خشک ، فکرش جای دیگه ای بود ...
به دوستش می گفت: برو بغلش، احمق گفتم برو بغلش دیر بجنبی بی ام و میزنتش. رسیدن کنار . با دستش اشاره می کرد که میشه شیشه رو بدید پایین؟ توی دلش داشتن قند آب می کردن. دوستش می گفت : نکن بابا، صاحاب داره طرف، یه همچین چیزی آخه مگه بی صاحاب میشه؟؟
- این صاحاب داره؟ خوشا به غیرت صاحابش ، عزیز من ، همینه ، دنیا همینه غفلت کنی از تو مشتت زدن. مثل همین الآن که اگه ما غفلت کنیم اون سری شیشی که اونوره میرینه تو کاسه کوزمون.
کمی روی صندلی جابجا شد. با ژتون هاش بازی می کرد. احساس کرد یک چیزهایی دارد تکرار می شود.
- تو می دونی ارزشت خیلی بیشتر از اونیه که تنها باشی؟ حیف دستات نیس که بمالیشون به فرمون؟
نگاهی به دست های همسرش کرد ، ناخن هاش رو از فرط بغض توی دستهاش فرو کرده بود، دست هاش به سفیدی می زد.
صندلیش رو جلو کشید. چشم تو چشمش خیره شد و گفت :
((تو پنجاه هزارتا می خوای و زن من رو؟ می دونی قبل از این که تو این پیشنهاد رو به من بکنی! من این پیشنهاد رو به چند نفر کردم؟ از من می خوای روی ناموسم قمار کنم؟ می بینیش؟ بغض کرده! دستاش سفید شده! نمی دونه روزی چند نفر تو خیابونای این شهر سواره و پیاده، فقیر و مایه دار، دارن سر ناموسشون دقیقاً همین قمار رو می کنن؟ نمی دونه همشون ، به جای این که بغضکنن، دستاشون سفید بشه، می خندن و عشوه میان. همه خیلی ساده فکر می کنن تا پول و ورق و عرق روی میز نباشه ، اسمش قمار نیست ، کارش کثیف نیست. اما این دقیقاً کاریه که اونا می کنن. کاریه که ما می کنیم. شیر یا خط سر ناموس همدیگه. نه. نیستم . بعضی وقتا جا رفتن به اندازه ی بردن می ارزه ))
((نگاهی به همسرش کرد و ادامه داد : گاهی وقت ها هم بیشتر از بردن.))
- پیشنهاد خوبی رو رد کردی. رد کردنش هم به نفع من شد، هم به نفع تو. می فهمی که ؟
خنده ای کرد ، پول ها رو جمع کرد ، رفت تا سر یه میز دیگه ، سر ناموس یکی دیگه بلوف کنه
Tags: chetore?nazarbedin
Thursday May 22, 2008 - 01:33pm (PDT) Permanent Link | 0 Comments
Entry for May 22, 2008
Entry for May 22, 2008 magnify

1

مي گفت : پسره خوبه بابا، مرسدس داره ميگه
گفت : خوب مرسدس داره که داره ( روشن فکري ) قيافش چطوره؟ تيپش خوبه؟
نگفت : يعني اين که چه جور آدميه و اخلاقش چه جوريه و دوزار پول ته جيبش از کجا اومده مهم نيست؟
بازم نگفت : آخه وقتي مي خواد بره به يکي بده ، ديگه چه فرقي مي کنه اين چيزا ، قيافه ي خوب مي خواد و تيپ خوب ، مگه مي خواد ازدواج کنه که به اين چيزا فکر کنه؟! کلاً مي خوان چاردفه با هم س ک س داشته باشن و بعد چند ماه هم خدافظ ايشالا بعدي!!!
نگفت : اگه يه شب دلت گرفت چي؟ اگه دلت شور مي زد چي؟! اگه يه بغلي رو خواستي که بدون فکر کردن به شهوت، توش احساس امنيت و آرامش کني چي؟
گفت : مگه تو ننه بابا نداري؟ برو اونا بغلت کنن
---------------------------------------
2
جيغ مي کشيد که : خفه شو ، شما پسرا همتون مثل هميد ، همتون يه گهيد ، هيچ فرقي با هم نداريد ، فقط اسماتون فرق مي کنه ، اونم تازه نه همتون.
يه خورده نگاش کرد و آروم بهش نگفت : گيرم که راست مي گي! ما هممون مثل هميم ، هممون گه ، تازه خيلي بدي ها داريم که شماها نمي دونيد و خودمون خبر داريم ، ولي يه لحظه فکر کردي اگه همه ي شما دخترا مثل هم باشيد چه جوري مي خواي سرتو بالا کني؟
---------------------------------------
3
گفت : ببين عزيز من ، کاري ندارم دخترا در حقيقت از چند قسمت تشکيل مي شن ، ولي در جامعه دخترها به چند قمست تقسيم ميشن. يه قسمت بالاي ابرو که اهميت خاصي نداره ، يعني اونقدر پيشش نمي موني که بخواد اهميتش معلوم شه، يه قسمت بين ابرو تا زير گلو ، يکي سينه ، شکم ، کمر تا ران ، ران به پايين. بنا بر استفاده اي که مي خواي ازشون بکني ارزش قسمت هاي مختلف کم و زياد مي شه.
گفت : همه خوبن
گفت : آره ، ولي هرکي واسه يه چيزي
---------------------------------------
4
گفت : تنها راهش اينه که بزاري از اين مملکت بري
گفت : نه ، رفتن قشنگ نيست ، مرد اونيه که وايسه
گفت : نه برادر من ، مرد اونيه که نذاره بشاشن به هويت و شخصيتش ، پاستو بذاري جيبت ، عين آقاها بري هرجاي دنيا که مي خواي بري
گفت : من اگر بنشينم ، تو اگر بنشيني ، چه کسي برخيزد؟
گفت : بتمرگ بابا سر جات ، اصل تقدم زندگي بر آرمان ميگه : حاجي زر نزن ، بيشين سر جات
گفت : پس مردونگي به چيه؟ به ديويس پنجاه گرم گوشت اضافه؟ اگه به اونه که سگ نر هم داره!
گفت : نه عزيز من مرد اونيه که بميره ، چون اگه واقعاً مرد باشي نمي توني وايسي واقعيت ها رو ببيني
گفت : مردن ضعفه ! اکه مردي ببين سختي بکش و تا اونجاييکه مي توني درستش کن!
گفت : آره راس مي گي ، حق با توئه ، واقعاً همه ي اين آدماي زنده دارن روز به روز همه چيو درست مي کنن، آره دنيا رو بد ساختن ، دنيا آدما قوي رو رفوزه مي کنه ، آدماي ضعيفو يه روزه.
---------------------------------------
5
گفت : عشق بهانه ي آدماي ضعيفيه که نمي تونن همه رو با هم داشته باشن ، خودشونو با يه نفر توجيه و سرگرم مي کنن و مي گن نه من اين يه دونه رو دوست دارم. هيچ منطق خاصي هم براي اين که چرا اين يه دونه ، اون يکي يه دونه نيست ندارن.
گفت : اشتباهت همين جاست که عشق رو با منطق مي سنجي
گفت : نه عزيزم ، اشتباهه تو اينه که مي خواي عشق و بسنجي و وزن کني ، حالا با منطق نه با يه چيز ديگه
گفت : درستش چيه ؟
گفت : درستش رو نمي دونم چيه ! ولي مي دونم صد رحمت به اوني که ميره يه پولي مي گيره و يه شب با يکي مي خوابه
گفت : يعني ميگي همه برن فاحشه شن که رحمت بهشون برسه ديگه؟
گفت : نظري ندارم ، ولي به کارايي که در حال حاضر مي کنن مي ارزه ! اينجوري دو ماه يه بار مي ذارن يه پسر بغلشون کنه و کيس بگيره ازشونو دستماليشون کنه ، آخرشم هيچي نمي مونه براشون جز گريه و اعصاب خوردي و خاطره ، به فکر خودشونم مي گم حداقل يه کاري کنن دوزار پول گيرشون بياد
گفت : هيچي نگم بهتره
---------------------------------------
6
گفت : خجالت نمي کشي با دختر مردم اينجوري حرف مي زني؟ اين شر و ورا چيه تحويل بدبخت مي دي؟ نمي دونم ، برات فلان مي کنم ، بيسار مي کنم! فلان چيزو مي خرم برات ، با فلان ماشين ميام دنبالت!!! مگه داري معامله مي کني؟
گفت : اولاً که اون چيزي که من ديدم فکر نکنم کماکان دختر باشه ، دوماً چي؟ بيام بهش بگم بيا با من دوس شو يه چن شب با هم باشيم ، منم در عوض ميام اون دنيا سر پل صراط شفاعتتو مي کنم؟
Thursday May 22, 2008 - 01:30pm (PDT) Permanent Link | 0 Comments

Add mehdi(m.v)'s Blog to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 39 First | < Prev | Next > | Last