براي هادي و سكوت و اشك پنهاني كه با آمپولهاي توي كمر و قرصهاي قوي داشت
براي هادي وقتي قاصدكها را در 9 سالگي اهلي كرد و رفت
براي هادي وقتي كه اسباببازيهايش را به شيطنت به خاطر دردي كه پنهان مي كرد، ترجيح داد
براي هادي كه درد بزرگش كرده بود، اما دلش براي بازي تنگ بود
براي هادي وقتي كه در روزهاي آخر گيلاس و هلو ميخواست، وقتي كه زمين برف داشت و آسمان دلش پر بود
براي هادي وقتي كه موهاي دوست داشتنياش را داد، وقتي تو روي سرش دست نواز كشيدي وباز فقط سكوت كرد
براي هادي كه همه از سكوتش، با آن همه درد شگفت زده ميشدند
براي هادي و براي مادرش كه به جاي 9 سال رفتن به «علياصغر»* حالا«بهشت زهرا» را بيشتر دوست دارد
براي هادي و مادرش وقتي كه آمپولهاي كمري را با درد پيدا ميكرد
براي هادي و مادرش كه دنيايشان در «علياصغر» خلاصه شد
براي هادي وقتي كه رفت و براي تو كه ميدانم روي شانه زمين سنگيني نداري
براي تو كه حالا بعد از سالها فهميدهام آمدنت حتما با رفتنت معنا پيدا كرده
براي من كه ديگر با مرگ و نه ! رفتن دوست شدهام ، آنهم بعد از اين همه پريدنها
براي من كه حالا ديگر پرپر شدن برايم فرقي با پريدن ندارد
براي تو كه هنوز به كارت ادامه ميدهي و دستشان را يكي يكي مي گيري و ميبري
سلام به هادي
سلام به همه علياصغريها
سلام به همه فرشته كوچولوهايي كه دست ما رو ول ميكنن
................
*بيمارستان علياصغر - عمده مراجعات، كودكان سرطاني