MY BLOG
آشتی
ای آشنای من
برخیز و با بهار سفر کرده باز گرد
تا پر کنم جام تهی از شراب را
وز خوشه های روشن انگورهای سبز
در خم بیفشریم می آفتاب را
برخیز و با بهار سفر کرده باز گرد
تا چون شکوفه های پر افشان سیب ها
گلبرگ لب به بوسه ی خورشید وا کنیم
وانگه چو باد صبح
در عطر پونه های بهاری شنا کنیم
بر خیز و باز گرد
با عطر صبحگاهی نارنج های سرخ
از دور از دهانه ی دهلیز تاک ها
چون باد خوش، غبار بر انگیز و باز گرد
یک صبح خنده رو
وقتی که با بهار گل افشان فرا رسی
در باز کن، به کلبه ی خاموش من بیا
بگذار تا نسیم که در جستجوی توست
از هر که در ره است، بپرسد نشانه هات
آنگاه با هزار هوس، با هزار ناز
برچین دو زلف خویش
آغاز رقص کن
بگذار تا بخنده فرود آید آفتاب
بر صبح شانه هات
ای آشنای من
برخیز و با بهار سفر کرده باز گرد
تا چون به شوق دیدن من بال و پر زنند
بر شاخه ی لبان تو، مرغان بوسه ها
لب بر لبم نهی
تا با نشاط خویش مرا آشنا کنی
! تا با امید خویش مرا آشتی دهی
نادرپور
Let go of any repetitious inner dialogue about the horrors and tragedies of the world.
Know that everything that happens is perfect, even the parts that you dislike.
All of your opinions about how things should take place are nothing more than notions you have of how GOD should be orchestrating this play.
Wayne W.Dyer