Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

goorkan-e-divane

Top Page  |  Blog  |  Feeds  |  Friends  |  Lists

  • School: حالم از درس به هم مبخوره

Add

goorkan-e-divane is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Thu Jan 29, 2009 Member since December 2006

ابر بهاری، ابر بهاری، چه تکرار تلخیست حدیث دست من و اشک تو ...!--> Click here Reply

1 - 5 of 29 First | < Prev | Next > | Last

ما به هست آلوده ایم ای دوست Full Post View | List View

...!

بیست و نهمین پست اینجا
بیست و نهمین پست اینجا magnify
کشیش: فرزند دردهای جسم از دردهای روح کم خواهند کرد این یعنی اینکه خدا همیشه راهی برای رستگاری گذاشته
سیمون مسته: پدر من ترجیح میدادم درد روحی داشته باشم تا شکستن پام به خاطر زمین خوردن جلو در کلیسا
کشیش: پسرم به حکمتهای پروردگار ایمان داشته باش... چوپان ما مسیح می خواسته که ما امشب با هم حرف بزنیم
سیمون مسته: پدر فکر نمی کنی توی این شب نشینی روحانی جای یه بطر عرق تلخ خالیه؟ مسیح اگه بود حتما رد نمی کرد باور کن رستگار میشیما
کشیش: نه پسرم مسیح با گفتارش و کردارش شرابی رو برای ما فراهم می آوره که ما همیشه مستیشو با چشم عقل درک کنیم
سیمون مسته: پدر من اگه میخواستم عقلم کار کنه که مشروب نمی خوردم... باور کن با مشروب همه ما رستگار میشیم چه بخوایم چه نخوایم
کشیش: ای پدر مقدس که به همه گمراهان عنایت داری، به داد همه ما برس
سیمون مسته: پدر از عرق آخر شبیم یه کم مونده ته بطر... می خوری؟ از شر دنیا و آخرت در امون میمونی ها
کشیش: نه پسر اینجا توی کلیسا همه چیز مقدسه ما نباید به مقدسات بی احترامی کنیم
سیمون مسته: پس واسه اینکه به مقدسات بی احترامی نشه می خورمش به سلامتی پدر پسر مادر خواهر و کل فامیل همراه با اون روح القدس یه کمش هم به سلامتی همه مقدسات که خود این عرق از همشون مقدس تره
کشیش: پناه بر خدا
سیمون مسته: آره... پناه بر خدا لعنتی زهر ماره چه تلخه
...
پ.ن1: ما بد به گا هستیم... شما چطور؟
پ.ن2: کمک
پ.ن3: کمک
پ.ن4: کمک
پ.ن5: کمک
پ.ن6: کمک
پ.ن7: کمک
!...
Sunday February 1, 2009 - 03:05am (IRST) Permanent Link | 1 Comment
بیست و هشتمین پست اینجا
بیست و هشتمین پست اینجا magnify
کلاید بارو در زیر دوش حمام اتاقک کنار توالت اسلحه را روی شقیقه خود می گیرد و می گوید
کلاید: من، کلاید، اون پسره نره خر عوضی... می شاشم به این زندگی که کاری نمی شه واسش کرد غیر از اینکه فراموشش کنی

آسمان روزهای برفی

بازخوانی بانی و کلاید

ممدآقا چرمشیر

پ.ن1: ما که خوب شما چطور؟
پ.ن2: ما هم آنها چطور؟
!...

Thursday January 29, 2009 - 03:44am (IRST) Permanent Link | 1 Comment
بیست و هفتمین پست اینجا
بیست و هفتمین پست اینجا magnify
در ابتدا: این پست قرار بود یه مطلب دیگه باشه که ترجیح دادم نذارمش اینجا
انکار با زیر دستی مرگ قسطی در انبار گودو یا مونولوگی در رابطه با گوز و شقیقه
آب معدنی یا دلستر؟
دلستر!-
حتما هم اول نمک و لیمو بعد دلستر . موسیقی؟
شیندلر لیست -
می گویم با همه اینها فراموشی هم چیز خوبیست. فراموشی. از یاد بردن آنچه بوده و آنچه هست. بله بانو ... می گفتم، از آغاز خلقت زمان زیادی می گذرد. خیلیها آمده اند و رفته اند، خیلیها می آیند و می روند، خیلیها هم خواهند آمد و خواهند رفت. هرکس لحظه ایست در زمان، این زمان گذرنده. چه تلخ بانو. می شنوید بانو؟ دلسترتان خنک هست؟ خب می گفتم. تلخ است اینکه بدانی برگزیده نیستی، اینکه بدانی وجودت مهم نیست، هر چقدر هم که بزرگ باشی دست زمان قدرتمندتر است. تلخ است. اینکه بدانی هرکه باشی هیچ چیز نیستی. وجودت بیشتر از حد و حدود زوال جسمت امتداد نمی یابد گو اینکه نامت تا ابد بر گذرگاه های زمان تکرار شود. غصه ام می گیرد بانو. اما از همه اینها بگذریم غروب خوبیست. غروب خوبی برای من و تو برای ما فاتحان لحظه های ناب. دیدن خورشید در خون هم لذتی دارد. بانو من سعی می کنم فراموش کنم. سعی می کنم تنها لحظه ها را عمیق تر پر کنم. همین. شاید سعی می کنم خودم را انکار کنم. انکار حکایت عجیبی ست...انکار را دوست دارم آری انکار بانو باورت می شود؟ . من می دانم چه می گویم بانو. از انکار می خواهم بگویم. من بزرگترین منکر خودم هستم. من تمام اطراف را دستمالی کرده ام تا خودم را انکار کنم. تو هم همین کار را کرده ای. فرق من و تو اینست که من اعتراف می کنم و تو نه. راستی بانو... موهای پر پشتت امروز دیگر به زیبائی قبل نیست. چرا؟ میگویم راستش را بخواهی همه ما انکار می کنیم. یا خود را یا دیگران را. هر کس که بتواند در مقابل خودش بایستد و خودش را نگاه کند خودش را انکار می کند. آنکس که نتواند، دیگران را انکار می کند تا جائی که به وسیله حلقه اتصالی به آنها خودش نیز انکار بشود. مانند آن کسی که کابوسهای تلخ مرا فکر می کند که زندگی می کند. بانو باید بی محابا به انکار خود نشست. نباید ترسید، باید همگام با زمان تحلیل برنده خود را انکار کرد تا اگر روزی به جائی رسیدیم که قرار بود زمان تماممان کند چیزی از خودمان در ذهنمان نماند. بانو من با تمام غرور خودم را اینگونه که می بینی گذشته ام را با فراموشی و آینده ام را با شیرجه در درون ترسهایم انکار می کنم. لذتی دارد بی مروت. پشیمانی هم دارد گاهی. بانو عمر ما در حال طی شدن است. امروز هم که مبارک بادت. می توانی بعد از یکسال تحمل عددی تکراری با تجسم عددی جدیدتر خود را سرگرم کنی. چه اتفاقی می افتد؟ همه چیز به سمت بالا می روند آنقدر بالا که به زوال برسند. آنقدر که دیگر کالبدشان جوابگوی نیازشان نباشد. مانند ددالوس و ایکاروس. هیچ اتفاق دیگری نیست. قد سن ما بیشتر می شود تا آنجا که خموده می شود و یک سرش به درون خاک می رسد. هیچ اتفاق دیگری نیست. تنها بیست و ششها بیست و هفت می شوند. در این لابلا ما محکومیم به تجربه های کوک شده در زمانهای معین. آنقدر دقیق که می توانیم به هجده ای که تازه نوزده شده بخندیم و در ذهن کودکی بنامیمش بدون تجربه های بیست و ششی که بیست و هفت شده. بانو من سکوت می کنم. خوب است که مرا تا بیست و دوای که بیست و سه شده انکار می کنی. نمی خواهم بیشتر باشم. بهتر است تو هم فکر نکنی بیشترم. تجربه چیست؟ گوزیدن در پیت خالی زندگیست. ما که دیگر باد به روده هایمان نمانده است. شما بگوزید. بانو خوب است که کسی هست همیشه برای گریستن، برای محکوم کردن و برای انکار کردن. آنکس که دیگران را انکار می کند موجود ضعیفی ست که از نگاه به ضعف خود وحشت دارد.
یوحنا تو هیچ گاه نخواستی که نفس مسیح را انکار کنی، تو با انکار مسیح تنها خودت را انکار کردی.
- مسیح ما به تو وفادار خواهیم ماند.
- تا هنگامی که خروس بخواند ، تو یوحنا، خود تو سه بار مرا انکار خواهی کرد.
- من مسیح؟ من از دوستان نزدیک توام من هرگز چنین نمی کنم.
...
مردان کنار آتش از یوحنا پرسیدند که آیا تو از یاران و همراهان مسیح نبودی؟ و یوحنا برای بار سوم گفت: نه من او را نمی شناسم. در همین هنگام بانگ خروسی به گوش رسید.
یوحنای عزیز، مسیح هنگامی که در زیر شکنجه تو را نگاه می کرد و می خندید می دانست چه می کنی. مسیح انکار را می شناخت. یوحنای تنها، تو با انکار مسیح تنها خودت را انکار کردی.
بانو حواستان کجاست؟ انگار اینجا نیستید؟ چقدر غم زده اید امروز بانو. سنتان زیاد شده؟ می ترسید از پیر شدن؟ بانو راستی با معشوقه پر تجربه تان چه می کنید؟ بانو شما که هنوز اینجائید! اینجا چه می کنید؟
از انکار بگو کودک-
- چشم بانو. برایتان از انکار می گویم. فکر کنم وقت آن است که یاد بگیرید انکار چیست و به چه کار می آید. بانو انکار یعنی همه حرفهائی را که تو دوست داری من می زنم. نه حرفهای دوست داشتنی نه بانو. حرفهائی که در بازی باید زده شود. بانو انکار یعنی سکوت. بانو انکار یعنی خروشهای بی موقع. انکار یعنی
show must go on
بانو باور کن همه با انکار موافقند. چون جبر سنگینیست. کدام قانون بشری است که مرا از انکار خودم باز دارد؟ بندگان بی نوا، از ابتدای تاریخ تمام مذاهب و قوانین بشری با قدرت هر چه تمام تر بشر را به سمت انکار خویش به صورت انکار فردی یا جمعی پیش برده اند.بانو من با تمام وجود فریاد می زنم دلتنگ تو می شوم. من دلتنگ تو می شوم. ولی باید خویش را انکار کرد. زنده باد کسانی که خویش را انکار می کنند. لعنت بر منکرین انکار. انسان، با هر توانی در شرایطی به سادگی خود را انکار می کند بدون هیچ پایبندی به اعتقادات. گاهی گالیله را به یاد بیاورید. بانو ... بانو
من برای تو چه می توانم کرد؟-
مرا در آغوش بگیرید بانو. مرا بخوابانید. من می ترسم. من رویاهایم را گم کرده ام-
انکار؟-
...مرگ-
پ.ن1: لطفا کامنت نذارید مطمئنا پاک میشه
پ.ن2: هر که شد محرم دل در حرم یار بماند وانکه این راز ندانست در انکار بماند
پ.ن3: تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم
پ.ن4: واقعا که چی؟ چندها قراره چند بشن تا رها بشم؟
!...
Monday November 10, 2008 - 05:10pm (IRST) Permanent Link | 2 Comments
بیست و شیشمین پست اینجا
بیست و شیشمین پست اینجا magnify
سراب در هشت موومان
موومان یکم
تو بر سر راهی نشسته بودی که پیرمرد با سطل آب می آورد. تو بودی که گفتی او رفته است. پیرمرد به تمام ده همین را گفته بود همه میدانستند که رفته ام. فریاد زدم
نرو
موومان دویم
سیاه پوش. در بیابان باد می آمد و او می دوید. من به گریه در آمدم و فریاد زدم
سراب. سراب
موومان سیم
تو نشسته ای و نگاه می کنی، من به دنبال آخرین یادداشت موجود کوچک چشم خاکستری موحنائی که دو شب پیش میهمانمان بود می گردم. تو می گوئی از دیروز به او فکر می کنم ... دوستش داشتم زمانی که نرم به روی سینه ات می خزید. فریاد می زنم
دیوانه ات کرده.
موومان چارم
دستانش دور گردنم ... تو با لباس سیاه کنار کلبه نشسته بودی و از میان در باز به درون نگاه می کردی. او لخت لبهایش را به لبانم دوخته. تو بودی که گفتی فکر می کردم هیچگاه لبهایتان از هم جدا نمی شود ... باور می کنی؟ تنها یک ساعت بعد همه چیز جدا شده بود نه فقط لبها! دستش از دور گردنم به روی کمرم لغزید، چشمانم را باز کردم و روبرویم پنجره را دیدم که باد خاشاکی را یک لحظه از قابش گذراند تا ملالش تازه تر شود. دستم از روی باریکه گردنش به میان موهای کوتاه حنائی رنگش راه می پیماید. چشمانم را می بندم و سرم را که کنار گوشش است عقب می کشم تا فریاد بزنم
فرار کن ... حذر کن.
موومان پنجم
مرگ برکت بود؟ مرگ برکت بود؟ گریه می کردی بیرون ده. می گویم دیروقتیسن که اینجا نبوده ام. می گویم از خاطرات نگوئیم طعم ذهنمان تلخ می شود. از چه بگوئیم؟ می گویم از هر چه. از روزهائی که نبودی؟ می گویم نه همه را می دانم... مرگ برکت بود؟ مرگ ؟ پیرمرد گفته بود بیرونم کنند. تو را نه ولی مرا بیرون کردند. گناه با من بود؟ من او را نخواستم تو مرا با او همبستر خواستی. تو بیرون در نشستی و نگاه کردی. پیرمرد که رد می شد خندیدی و آوردیش که نشانش دهی. در باز بود. باز هم که نبود ناله های ما، من و او گویای همه چیز بود گواه همه چیز. اخم کرد پیرمرد چهره در هم کشید. رفت، گفت، دهان به دهان چرخید. پیرمرد بود که گفت: بیرونش کنید. برکت رفته می آید. مرگ برکت بود؟ باز آمد؟ با رفتن من؟ هیچ کس در ده نیست. جوابم را نمی دهی. فریاد می زنم
تمامش دروغ است. خواب است. خیال است.
موومان شیشم
تو ساکت می نشینی. موجود چشم خاکستری موحنائی رفته است. سحرگاه. هیچ به هیچ کس نگفت. شکسته بود. نیمه شب در خواب آواز می خواند. به تن برهنه اش در بیابان زیر نور ماه نگاه می کردم. در خواب آواز می خواند. شکسته بود. صبح رفته بود. هیچ به هیچ کس نگفت. نبود. تو ساکت نشسته ای و گاهی به عابران سلام می کنی. می بینمت از دور فریاد می زنم
راهی پیدا کن. راهی...راه
موومان هفتم
راهی میشوم. ساکت کنار جاده نشسته ای و موهایت اسیر باد. از کنارت که میگذرم عطر موهایت جاده را دگرگون می کند. جاده را و مرا. به بیراهه می روم. بیرون ده همه در بیابان نشسته اند و دعا می خوانند. دعای باران، دعای برکت. زنی در میانه نشسته است. چادر سیاهش خاک گرفته. تار در دست دارد و می نوازد. پیرمرد آنطرف تر روی سنگی نشسته و بلند بلند آواز می خواند. پاهایم می ایستد. تنها برای لحظاتی. نگاهشان می کنم. پیرمرد گریه می کند. هق می زند. می خواند. مفهوم نیست. زن ساز می زند. موهای به هم گوریده اش از سویی به روی شانه اش ریخته و چون طنابی حلقه شده از کنار گردنش آویزان است. سیگاری گوشه لبش است. ساز می زند، آنچنان که گوئی آنجا نیست. نوری اثیری از پشت از آنجا که تو نشسته ای همه را خیره می کند. کسی می گوید برکت ... برکت. شاید برکت است. زیر لب می گویم و شاید شیطان. آسمان سیاه می شود زمین سیاه می شود باد می آید. کسی فریاد می زند پیرمرد گریه می کند مرگ از آسمان می بارد مرگ از زمین تراوش می کند. مرگ برکت بود؟ مرگ برکت بود؟ پیرمرد گریه می کند زن نگاه نمی کند، پک می زند، ساز می زند. ترس با چهره زیباترین زن در پشت سر من کنار جاده نشسته و برای من دست تکان می دهد. حرکت می کنم بروم و فریاد می زنم
یییی.... که هیچ کس پیدایش نکرد
موومان هشتم
حرفی نمانده است. کسی در ده نمانده. تو تنها بیرون ده بر سنگی نشسته ای. حرفهایمان گفته شده چیزی نبود شاید که برای گفتن مانده باشد. می گویم نپرس کجا بودم. پس حرف دیگری بگو تا بگویم، بهتر است حرفی برای زدن داشته باشیم. می گویم کجا رفت، تو می دانی؟ که را می گوئی؟ می گویم همان دختر، زن چشم خاکستری. گمانم حالا در جائی از این جهان استاده و دیگر هیچ چیز به او کارگر نیست حتی مرگی که از هر سمت هجوم بیاورد. می گویم نمی دانی؟ نمی دانم. می گویم سقوط کرده ایم. سکوت کرده ایم؟ می گویم سقوط! پس حتما حرفی نمانده است. می گویم آری، سکوت، سقوط، ما تمام شده ایم... جائی که هیچ چیز و هیچ کس دیگری شروع نشد. چه می کنی؟ می گویم می روم. کجا؟ می گویم جائی که نمی دانم کجاست. فریاد می زنی
سرابها مرگند. سرد و محو در انتظار یاس ما دستهای خود را باز می کنند.
پ.ن1: چه میشه گفت... این بیست و شیشمین پست اینجاست
پ.ن2: بی خیال اصلا حالم خوش نیست.
!...
Monday November 10, 2008 - 04:12pm (IRST) Permanent Link | 2 Comments
پا ورقی:یعنی جزو پستها نیست
آقای رفیق به گا دادی... بد به گا دادی. اینجا هیچ کس نمیبره. هرکی یاد داشته باشه چه جوری ببازه برد کرده. شطرنج باز ماهر یادت باشه که بزرگترین استادای شطرنج جهان هم بعضی وقتا باختن.
آقای رفیق تو به گا دادی. دلم به حالت میسوزه.
پ.ن 1: به شما چه؟
پ.ن 2: واقعا.
...!
Saturday October 11, 2008 - 04:49pm (IRST) Permanent Link | 4 Comments

Add ما به هست آلوده ایم ای دوست to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 29 First | < Prev | Next > | Last