دیشب رویایی داشتم خواب دیدم بر روی شنها راه میروم همراه با خود خداوند . . .
و بر روی پرده شب تمام روزهای زندگیم را مانند فیلمی میدیدم
همانطور که به گذشته ام نگاه میکردم روز به روز از زندگی را دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد یکی مال من و یکی از آن خداوند.
راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص یافته خاتمه یافت.
آنگاه ایستادم و به عقب نگاه کردم در بعضی جاها فقط یک رد پا وجود داشت.
اتفاقا آن محلها مطابق با سخت ترین روزهای زندگیم بود روزهایی با بزرگترین رنجها ترسها دردها و...
آنگاه از او پرسیدم خداوندا! تو به من گفتی که در تمام ایام زندگیم با من خواهی بود و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم
خواهش میکنم به من بگو چرا در آن لحظات درد آور مرا تنها گذاشتی ؟
خداوند پاسخ داد: "فرزندم تورا دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود
من هرگز تورا تنها نخواهم گذاشت نه حتی برای لحظه ای
ومن چنین نکردم هنگامی که در آن روزها یک رد پا بر روی شن دیدی
من بودم که تورا به دوش کشیده بودم."
تو فکرتم (تو فکرتم) دارم دیوونه میشم
تو فکرتم (تو فکرتم) رفتی نموندی پیشم
تو فکرتم (تو فکرتم) دل داره پرپر میزنه
تو این شبهای بی کسی فقط تنهایی با منه
تو فکرتم همش دارم ثانیه ها رو میشمارم
فقط به یاد عشق تو چشمامو رو هم میذارم
عقربه ی ساعت عشق نبضش تو دستای توِئه
لحظه به لحظه قلب من غرق تمنای توِئه
تو فکرتم (تو فکرتم)...
چی شد بهونه گیر شدی
نکنه از عشقم سیر شدی
نکنه بهت حرفی زدم
از دست من دلگیر شدی
چی شد بهونه گیر شدی
نکنه از عشقم سیر شدی
نکنه بهت حرفی زدم
از دست من دلگیر شدی
تو فکرتم (تو فکرتم) دارم دیوونه میشم
تو فکرتم (تو فکرتم) رفتی نموندی پیشم
تو فکرتم (تو فکرتم) دل داره پرپر میزنه
تو این شبهای بی کسی یادت همیشه با منه
تو فکرتم...
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی
خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از كوی تو ليكن عقب سر نگران
ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردی
تو بمان با دگران، وای به حال دگران
رفته چون مه به محاقم كه نشانم ندهند
هـرچه آفاق بجويند كـران تا به كـران
میروم تا كه به صاحبنظری بازرسم
محـرم مـا نبـود ديـده كـوتهنـظـران
دلِ چون آيـنـه اهـل صـفـا مـیشكننـد
كه ز خود بیخبرند اين ز خدا بیخبران
دل من دار كه در زلف شكن در شكنت
يادگاری است ز سر حلقه شوريده سران
گل اين باغ بجز حسرت و داغم نفزود
لاله رويا تو ببخشای به خونين جگران
ره بيدادگران بخت من آموخت تو را
ور نه دانم تو كجا و ره بيدادگران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
كاين بـود عـاقبت كار جهـان گـذران
شـهـريارا غــــم آوارگـی و دربــدری
شورها در دلم انگيخته چون نو سفران