Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

Eshragh

Top Page  |  Blog  |  Feeds  |  Friends  |  Lists  |  Groups

  • School: Mofid

Add

Eshragh is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Sun Mar 01, 2009 Member since February 2006

صندوق هاي راي سيار 10 برابر شده به نظر شما مناطق صعب العبور جديدي كشف شده و يا اينكه جمعيت پير و فرتوت زياد شده و يا اينكه وسعت كشور افزايش پيدا كرده؟--> Click here

1 - 5 of 28 First | < Prev | Next > | Last

ادبستان Full Post View | List View

شعر و داستان

روز بیست و نهم
روز بیست و نهم magnify
به همین سادگی بیست و نه روز گذشت. اگر نمی خواستی بیش از مدت معمول بمانی حالا وقتش شده بود که لحظات را برای دیدنت بشمارم، دقیقه ها را، ثانیه ها را و نه مثل اکنون روزهایی که هنوز مانده است را.
دیروز که با تو حرف زدم دلتنگ بودی، ناراحت و کلافه، اما عزیزکم خود کرده را تدبیر نیست. طاقت بیاور بالاخره این چند روز باقیمانده نیز سپری می شود. باز می گردی و باز مثل گذشته روز از نو و روزی از نو. شب زنده داری های بیهوده، و خوابهای تا نیمه روز.... .
نه اینکه من دلتنگت نیستم، نه؟ نه اینکه نبودنت برایم تکراری شده است، نه؟ نه اینکه چشم براهت هستم که هستم. منتظرم، انتظار گذشت ثانیه ها و دقیه ها از پی هم، و نواختن ساعت 24 هر شب و گذشتن روزی و آمدن روزی دیگر برای رسیدن به تو. برای بازگشت تو.
آری لحظه دیدار نزدیک است / باز می لرزد دلم / دستم/ باز گویی در جهان دیگری هستم.
چه چیز لذت بخش تر از به انتظار تو نشستن؛ دلدادن و تن دادن به راهی که تو بالاخره از آن می آیی؟ من روسپی آن راهی هستم که بالاخره تو روزی از آن باز خواهی گشت و مرا از این حقارت و اسارت و گرفتاری بند این راه نجات خواهی داد.
چشم به راهت ایستاده ام، فکر آمدنت را که می کنم جانم شیرین می شود، فرهاد وار. اما بر من ببخش اگر تیشه به دست بر بیستون این کوه هجوم نبردم و جان بر سر راه رسیدن به تو هنوز نداده ام.
اما هنوز فرصت هست.
برای جان دادن.
برای وصال.

دوستت دارم
مواظب خودت باش

29/5/86
اصفهان
Monday August 20, 2007 - 01:59pm (IRST) Permanent Link | 2 Comments
روز بیست و هشتم
روز بیست و هشتم magnify
به جای رزوشمار بیست و هشتم

مادر بزرگ
برایم شروه می خواند
و من افکارم مثل تناردیه ها
تا غروب بندر می رفت
با ماهی بزرگ پیرمرد تنها توی دریا
مادر بزرگم برای من هیچ وقت داستان کلاسیک نگفت
همیشه یا شروه
یا واسونک
و یا امیر ارسلان نامدار
مادرم رفیق چوبک بود
همنشین هدایت
دوستدار بزرگ علوی
گاهی عزیز نسین بود
و گاهی بالزاک
من شازده کوچولویش بودم
لاله سیاه
سیندرلا
مرغ تخم طلا...
بیا بازی کنیم
شش خانه
هشت خانه
لی لی
و مثل دختری که در کودکیم گم شد
لیلا.

Sunday August 19, 2007 - 07:10pm (IRST) Permanent Link | 4 Comments
روز بيست و هفتم
روز بيست و هفتم magnify

دیشب تلویزیون فیلم بوی پیراهن یوسف را برای چندمین بار نمایش داد.

خارج از اینکه این فیلم با چه مضمون و رویکردی مساله انتظار و گمگشتگی را به نمایش گذارده است، اما یک نکته برایم بسیار جالب بود، انتظار کشیدن و چشم براه یک گمگشته نشستن به خودی خود انسان را شاعر می کند. آدم سرشار از احساسات لطیف و رقیقی می شود که روح را تلطیف می کند، حساس می شوی و سعی می کنی با تمامی عناصر موجود در طبیعت خودت را همراه کنی، با گل ها و درختها، ماهی ها و پرنده ها و انتظار فلسفه ای می شود که تو را به جهانی رویایی نزدیک می کند، آنجا که فقط نشان از گمگشته است، همه چیز از آن اوست، و اوست که تجلی واقعی تمامی ارکان زندگی است. در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم/ سر زنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور.

بگذریم. تو چطوری؟ امیدوارم که خوب باشی، و بهتر شده باشی.

دلبرکم، نیاز به داشتنت دیگر دارد بیش از حد توان آزارم می دهد و نیستی تا این نیاز را با نازی عاشقانه پاسخ دهی.

امشب که ستاره شدی

تا اوج آسمان بال گرفتم

پر زدن با سیمرغی که نبود

و قاف،استوار

در میانه کاغذ های اساطیری

خفته

که من خوابم نمی برد

و هزار مرغ

سیمرغ وار پرواز می کردند

ستاره ها که چشمک می زدند

ماه عاشق می شد

من با همه ستاره ها قهر بودم

تو که ستاره شده بودی

نماندی توی آسمان

اوج که می گرفتم

بیشتر فاصله می گرفتی

ماه که لبخند می زد

یا شاید ریشخند

لجم می گرفت

ماه عاشقت شده بود

و من عاشقت مانده بودم

دلبرکم

عاشقانه هایم را ماه می شنید

و شنیده بود

شبان و روزهای پیش

ماه عاشقت شده بود

و دل من می شکست

نمی توانم درد دل کنم

باشد تا خورشید سر برآورد.

دوستت دارم

مواظب خودت باش

27/5/86

اصفهان
Saturday August 18, 2007 - 08:24am (IRST) Permanent Link | 1 Comment
روز بیست و ششم
روز بیست و ششم magnify

آدینه است. همان روزی که خداوند پس از شش روز خلقت آسمان ها و زمین دست از کار کشید و آن را برای همه تعطیل قرار داد. جمعه ها برای من و تو شاید روز فراق و جدایی بود، اما بعضی وقتها یادت هست توی ساعتهای بعد از ظهر می توانستیم همدیگر را ببینیم و همین ها برایمان خیلی قشنگ بود. یواشکی، با احساسی آمیخته از دلهره و شور، به که چه حس خوش و قشنگی داشتیم.

به همین زودی همه چیز دارد می گذرد. نمی دانم کی می شود که آن شعر را برای خود زمزمه کنم که: امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من/ زیبا ترین جامه هایم را بپوشم من/ با شوق بی حد باغچه هامون رو صفا دادم/ امشب تا می شد گل توی گلدونا جا دادم / ..... تا اینکه بگویم فردا تو می آیی؟

برای آن روز دارم لحظه شماری می کنم. هرچند لحظه لحظه های نبودنت سهمگین می گذرد و کند، اما بهتر است تا این لحظاتی که انگار ساعت نای راه رفتن ندارد و زمان تویش کش می آید با یاد تو بگذرد.

ای خسرو خوبان لبت از شهد شیرین کاره تر

هم دیده نادیده ز تو عیاره ای عیاره تر

ای نازنین با ناز اگر بیچارنگرا می کشی

اول مرا کش چون منم از دیگران بیچاره تر

از عشق رخسار و لبت دل خون شده جان سوخته

وز سوز جان و خون دل، لب خشکم و رخساره تر

جانهای خوبان سوختی تنها نه عاشق می کشی

ای از تو خوبان خورده خون، تو از همه خونخواره تر

بر بوی تو گل در چمن، صد چاک زد جامه چو من

وز روی غیرت جان من، از جامه گل پاره تر

خاک رهت گشتم ولی از بیم گرد دامنت

دارم ز آب چشم خود خاک رهت همواره تر

بگداخت سنگ از آه من لیکن چه سود ای ماه من

کان دل که داری نیست آن، از سنگ خارا خاره تر

نمی دانم چه بگویم و یا چه بنویسم اما فقط می دانم که سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی که چگونه می شود فراق را تاب آورد، که چگونه می شود عارض سیمین یار را ندید و نرگس مستش را نبوسید. دلم تنگ است ولی اگرچه هر سازی که اینجاست تقریبا بد آهنگ است اما تا آمدن تو نمی شود که توشه ای برداشت و قدم در راهی گذاشت، باید بیایی تا طرحی نو در اندازیم و فلک را سقف بشکافیم . بیا که از قدمت دل زمستانی ام بهار شود.

بیا.

مواظب خودت باش

دوستت دارم.

26/5/86

اصفهان

Friday August 17, 2007 - 09:28am (IRST) Permanent Link | 0 Comments
روز بيست و چهارم
روز بيست و چهارم magnify

به نظر می رسد دارم کلمه کم می آورم. آری! من اما در مقابل تو کلمه کم می آورم برای گفتن و نگفتن، چه توصیف جالبی می شود که تو را با کلمه مقایسه کنم که تو خود کلمه ای هستی از جنس حروف متبرک، پس متبرک باد نام تو.

تبرک حروف نامت در کنار تبرک مجموعه کلماتی که نامت را تشکیل می دهد، دست افشانی حیرت باری است از نوع توصیفات حسام الدین چلبی از حالات مولانا در حین سماع و آنچنان به وجد می آید که : این نماز دیگر است و آن نماز دیگر است!

حیرت می کنم که نامت با همه عاشقانه های من پیوند می خورد از حافظ و مولانا بگیر تا برسی به سایه و منزوی و تو که عاشقانه ترین عاشقانه امروز منی متحیرم می کنی که بودنت یک جور به وجدم می آورم و نبودنت دیگرگون.

عاشقانه های ناب را باید برای کسی سرود که از عطر کلمات آکنده باشد و تو همان مجموعه زیبایی از کلماتی، چه آن که تو آبروی شعری، تاریخ شاعری هستی. ای جان من، ای محبوب من، چنان در سلول های تنم خانه کرده ای که می ترسم حتی نفس بکشم، می ترسم با بازدمی از درونم جدا شوی و چون جان از تن بیرون روی و بمیرانیم.

زنده ام با بودنت، نفس می کشم با لحظه لحظه های ماندنت، سیر مطول غامض فرش تا عرش می کنم چون تو با منی و وقتی تو با منی زمانه با من است.

در این روزها که نیستی بیش تر دوستت داشته ام چون که دانسته ام چقدر داشتنت را غنیمت نمی شمردم. و حالا فهمیدم که در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن/ من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود، یعنی چه.

من آنچنان رفتنت را دیدم که گویی جانی هستی که از کالبد بدن خارج شده ای و می روی، بدنی که بی جان، بی روح ناگهان به زمین می افتد و مجسد می شود و می پوسد و از بین می رود.

باز آ ! این جسد بی جان در حال پوسیدن است، بی تو تا خاکم فاصله ای نیست، باز آ.

24/5/86

اصفهان

Wednesday August 15, 2007 - 08:45am (IRST) Permanent Link | 2 Comments

Add ادبستان to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 28 First | < Prev | Next > | Last

HIGHLIGHTED POSTS