صندوق هاي راي سيار 10 برابر شده به نظر شما مناطق صعب العبور جديدي كشف شده و يا اينكه جمعيت پير و فرتوت زياد شده و يا اينكه وسعت كشور افزايش پيدا كرده؟--> Click here
شعر و داستان
دیشب تلویزیون فیلم بوی پیراهن یوسف را برای چندمین بار نمایش داد.
خارج از اینکه این فیلم با چه مضمون و رویکردی مساله انتظار و گمگشتگی را به نمایش گذارده است، اما یک نکته برایم بسیار جالب بود، انتظار کشیدن و چشم براه یک گمگشته نشستن به خودی خود انسان را شاعر می کند. آدم سرشار از احساسات لطیف و رقیقی می شود که روح را تلطیف می کند، حساس می شوی و سعی می کنی با تمامی عناصر موجود در طبیعت خودت را همراه کنی، با گل ها و درختها، ماهی ها و پرنده ها و انتظار فلسفه ای می شود که تو را به جهانی رویایی نزدیک می کند، آنجا که فقط نشان از گمگشته است، همه چیز از آن اوست، و اوست که تجلی واقعی تمامی ارکان زندگی است. در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم/ سر زنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور.
بگذریم. تو چطوری؟ امیدوارم که خوب باشی، و بهتر شده باشی.
دلبرکم، نیاز به داشتنت دیگر دارد بیش از حد توان آزارم می دهد و نیستی تا این نیاز را با نازی عاشقانه پاسخ دهی.
امشب که ستاره شدی
تا اوج آسمان بال گرفتم
پر زدن با سیمرغی که نبود
و قاف،استوار
در میانه کاغذ های اساطیری
خفته
که من خوابم نمی برد
و هزار مرغ
سیمرغ وار پرواز می کردند
ستاره ها که چشمک می زدند
ماه عاشق می شد
من با همه ستاره ها قهر بودم
تو که ستاره شده بودی
نماندی توی آسمان
اوج که می گرفتم
بیشتر فاصله می گرفتی
ماه که لبخند می زد
یا شاید ریشخند
لجم می گرفت
ماه عاشقت شده بود
و من عاشقت مانده بودم
دلبرکم
عاشقانه هایم را ماه می شنید
و شنیده بود
شبان و روزهای پیش
ماه عاشقت شده بود
و دل من می شکست
نمی توانم درد دل کنم
باشد تا خورشید سر برآورد.
دوستت دارم
مواظب خودت باش
27/5/86
آدینه است. همان روزی که خداوند پس از شش روز خلقت آسمان ها و زمین دست از کار کشید و آن را برای همه تعطیل قرار داد. جمعه ها برای من و تو شاید روز فراق و جدایی بود، اما بعضی وقتها یادت هست توی ساعتهای بعد از ظهر می توانستیم همدیگر را ببینیم و همین ها برایمان خیلی قشنگ بود. یواشکی، با احساسی آمیخته از دلهره و شور، به که چه حس خوش و قشنگی داشتیم.
به همین زودی همه چیز دارد می گذرد. نمی دانم کی می شود که آن شعر را برای خود زمزمه کنم که: امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من/ زیبا ترین جامه هایم را بپوشم من/ با شوق بی حد باغچه هامون رو صفا دادم/ امشب تا می شد گل توی گلدونا جا دادم / ..... تا اینکه بگویم فردا تو می آیی؟
برای آن روز دارم لحظه شماری می کنم. هرچند لحظه لحظه های نبودنت سهمگین می گذرد و کند، اما بهتر است تا این لحظاتی که انگار ساعت نای راه رفتن ندارد و زمان تویش کش می آید با یاد تو بگذرد.
ای خسرو خوبان لبت از شهد شیرین کاره تر
هم دیده نادیده ز تو عیاره ای عیاره تر
ای نازنین با ناز اگر بیچارنگرا می کشی
اول مرا کش چون منم از دیگران بیچاره تر
از عشق رخسار و لبت دل خون شده جان سوخته
وز سوز جان و خون دل، لب خشکم و رخساره تر
جانهای خوبان سوختی تنها نه عاشق می کشی
ای از تو خوبان خورده خون، تو از همه خونخواره تر
بر بوی تو گل در چمن، صد چاک زد جامه چو من
وز روی غیرت جان من، از جامه گل پاره تر
خاک رهت گشتم ولی از بیم گرد دامنت
دارم ز آب چشم خود خاک رهت همواره تر
بگداخت سنگ از آه من لیکن چه سود ای ماه من
کان دل که داری نیست آن، از سنگ خارا خاره تر
نمی دانم چه بگویم و یا چه بنویسم اما فقط می دانم که سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی که چگونه می شود فراق را تاب آورد، که چگونه می شود عارض سیمین یار را ندید و نرگس مستش را نبوسید. دلم تنگ است ولی اگرچه هر سازی که اینجاست تقریبا بد آهنگ است اما تا آمدن تو نمی شود که توشه ای برداشت و قدم در راهی گذاشت، باید بیایی تا طرحی نو در اندازیم و فلک را سقف بشکافیم . بیا که از قدمت دل زمستانی ام بهار شود.
بیا.
مواظب خودت باش
دوستت دارم.
26/5/86
اصفهان
به نظر می رسد دارم کلمه کم می آورم. آری! من اما در مقابل تو کلمه کم می آورم برای گفتن و نگفتن، چه توصیف جالبی می شود که تو را با کلمه مقایسه کنم که تو خود کلمه ای هستی از جنس حروف متبرک، پس متبرک باد نام تو.
تبرک حروف نامت در کنار تبرک مجموعه کلماتی که نامت را تشکیل می دهد، دست افشانی حیرت باری است از نوع توصیفات حسام الدین چلبی از حالات مولانا در حین سماع و آنچنان به وجد می آید که : این نماز دیگر است و آن نماز دیگر است!
حیرت می کنم که نامت با همه عاشقانه های من پیوند می خورد از حافظ و مولانا بگیر تا برسی به سایه و منزوی و تو که عاشقانه ترین عاشقانه امروز منی متحیرم می کنی که بودنت یک جور به وجدم می آورم و نبودنت دیگرگون.
عاشقانه های ناب را باید برای کسی سرود که از عطر کلمات آکنده باشد و تو همان مجموعه زیبایی از کلماتی، چه آن که تو آبروی شعری، تاریخ شاعری هستی. ای جان من، ای محبوب من، چنان در سلول های تنم خانه کرده ای که می ترسم حتی نفس بکشم، می ترسم با بازدمی از درونم جدا شوی و چون جان از تن بیرون روی و بمیرانیم.
زنده ام با بودنت، نفس می کشم با لحظه لحظه های ماندنت، سیر مطول غامض فرش تا عرش می کنم چون تو با منی و وقتی تو با منی زمانه با من است.
در این روزها که نیستی بیش تر دوستت داشته ام چون که دانسته ام چقدر داشتنت را غنیمت نمی شمردم. و حالا فهمیدم که در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن/ من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود، یعنی چه.
من آنچنان رفتنت را دیدم که گویی جانی هستی که از کالبد بدن خارج شده ای و می روی، بدنی که بی جان، بی روح ناگهان به زمین می افتد و مجسد می شود و می پوسد و از بین می رود.
باز آ ! این جسد بی جان در حال پوسیدن است، بی تو تا خاکم فاصله ای نیست، باز آ.
24/5/86
اصفهان