;;;;;;;;;;;;;;;;;;;
برخی از بد ترین جنایتهای نوع بشر به نام حقیقت انجام شده است.
مردها و زنان بسیاری بر سر تیرک ها در آتش سوختند.
تمدن های بسیاری نابود شدند.
آنان که راههای متفاوتی را بر می گزیدند از جامعه طرد شدند
یک نفر به نام حقیقت به صلیب کشیده شد. اما گفت:
حقیقت چیزی نیست که به ما اطمینان و یقین می بخشد
حقیقت چیزی نیست که ما را از دیگران بهتر می کند
حقیقت چیزی نیست که در زندان عقاید از پیش تعیین شده خود حبس کرده ایم
حقیقت چیزی است که ما را آزاد می کند
آن مرد گفت: حقیقت را بدان و حقیقت تو را آزاد خواهد کرد
سه ساله بودم. به آشپزخانه می رفتم..
همه جا را با تکه های غذا می آلودم و در همان حال مسحور مگسی می شدم که روی شیشه پنجره می رقصید.
در خیال خود..در آسمان به پرواز در می آمدم و به بیشه ی سبز فرشتگان می رفتم.
بیشه ای که گرگ ها بدان راهی نداشتند.
بیشه ی عشق که دنیا را از خود رانده بود.
چشمه ی سه سالگی..همواره قریحه ام را سیراب می کند.
حال و رو زدنیا مدام وخیم تر می شود.
همه چیز زمین زیبا را به یغما برده اند.
دیگر چیزی برایمان نمانده است جز....سرزمین دست نخورده ی کودکی.
همه پیمان بسته اند که به سوی حماقت و قتل بروند.
اما هنوز می توان به کودکی بی زوال در آویخت.
هنووووووووووووووووز اندک مایه ای از امید باقی مانده است.
سوسک طلایی شاخدار
زن چراغ بالای تخت پسر بچه را روشن کرد.کتار او دراز کشید
-امروز مدرسه چطور بود؟
-سخت بود باید می نوشتیم(آ) ولی همش کج می شد مامان (آ) نوشتن کار سختیه مگه نه؟
زن لبخند زد
_آره اولش یک کمی سخته
-مامان سخت ترین کار دتیا چیه؟
زن پسر بچه را در آغوش گرفت
-دوست نداشتن تو
-مامان یه قصه بگو
- یه قصه تازه میگم
زن به پنجره خیره شد
-قصه چند تا سوسک
-یکی بود یکی نبود توی یه خونه کوچولو یه خانم سوسکه با یه آقا سوسکه زندگی می کردند.بعد از چند سال خانم سوسکه به آقا سوسکه گفت که به زودی صاحب یه بچه سوسک می شن.آقا سوسکه خیلی خوشحال شد
بعد از مدتی بچه سوسک به دنیا اومد
آقا سوسکه وقتی اون بچه سوسک رو دید خیلی خیلی تعجب کرد و به فکر فرو رفت..شروع کرد به قدم زدن اون قدر تعجب کرد و فکر کرد و قدم زد که از خونه اش خیلی خیلی دور شد و دیگه راه برگشتن رو پیدا نکرد
-مامان چرا اقا سوسکه تعجب کرد؟
زن دستی بر موهای صاف و طلایی پسر کشید
-برای اینکه اون یه بچه سوسک معمولی مثل اونا نبود اوون یه بچه سوسک شاخدار طلایی بود با یه جفت چشم روشن
-مگه بد بود که بچه اونا یه سوسک طلایی قشنگ بود؟
زن صورتش را روی صورت کوچک پسر گذاشت
-نه عزیزم می تونست خیلی هم خوب باشه
-پس چرا آقا سوسکه تعجب کرد؟
-نمی دونم پسرم شاید پیش خودش گفته کاش منم یه سوسک شاخدار طلایی بودم تا مجبور نبودم تعجب کنم
-مامان..خانم سوسکه چی؟ اون نرفت تعجب کنه؟
زن خندید
-نه چون مامان سوسکه خودش اون بچه سوسک خوشگل رو به دنیا آورده بود دوستش داشت و هیچ براش مهم نبود که بچه اش یه سوسک شاخدار طلائیه
-مامان اقا سوسکه چه کاره بود؟
-اون وقتا آقا سوسکه بیکار بود
-مامان بابا چه کاره بود؟
-بابا استاد انجام دادن سخت ترین کار دنیا بود
-آخ جون پس بابام مرد آهنیه؟
زن دستهای کوچک پسر را توی دست گرفت
-آره پسرم بابا یه مرد آهنیه
پسر لبخند کشداری زد. چشمهای روشنش توی نور کم اتاق می درخشید
زن چراغ بالای تخت را خا موش کرد.
نفیر مرگ است گستاخی
آرامش ...
آوای زندگی
نپسندد آسمان ...آنچه نپسندد
چنین چراست؟
فرزانه نه چون و چرا کند
بی تقلا به کف آر
بی کلام پاسخ گو
بی ادعا نمایان شو
بی نقش طرح انداز
تور آسمان گشاده گسترده است
فراخ سوراخ و بی روزن
...وقتی مادرم میره زیارت...
کلی نورانی میشه...همه چی رو زیبا میبینه..
به هیچی هم گیر نمیده!
روز اول غیبت هم نمیکنه...
روز دوم غیبت میکنه ها ...ولی...
سه بار بعدش میگه...
استغفراله!
روز سوم........
عاشقه تزکیه نفسشم!!!!![]()