;;;;;;;;;;;;;;;;;;;
در صحرا میوه کم بود . خداوند یکی از پیامبران را فرا خواند و گفت: هر کس در روز تنها می تواند یک میوه بخورد
این قانون نسلها بر قرار بود ومحیط زیست آن منطقه حفظ شد
دانه های میوه ها بر زمین افتاد و درختان جدید رویید. مدتی بعد آنجا منطقه ی حاصل خیزی شد و حسادت شهر های اطراف را بر انگیخت
اما مردم هنوز هر روز فقط یک میوه می خوردند و به دستوری که آن پیامبر باستانی به اجدادشان داده بود وفادار بودند
اما علاوه بر آن نمی گذاشتند اهالی شهر ها و روستاهای همسایه هم از میوه ها استفاده کنند
میوه ها روی زمین ریخت و پوسید
خداوند پیامبر دیگری را فراخواند و گفت: هر چه میوه می خواهند بخورند و میوه ها را با همسایگان خود قسمت کنند
پیامبر با پیام تازه به شهر آمد
اما سنگسارش کردند
چرا که آن رسم قدیمی در جسم و روح مردم ریشه دوانده بود و نمیشد راحت تغییرش داد
کم کم جوانان از خود پرسیدند این رسم از کجا آمده
مذهبشان را رها کردند
بدین ترتیب می توانستند هر چه میوه می خواهند بخورند
و بقیه را به نیازمندان بدهند
تنها کسانی که خود را قدیس می دانستند به آیین وفادار ماندند
اما آنها نمی فهمیدند که دنیا عوض شده و باید همرا با دنیا تغییر کنند
در دنیا دو جور آدم وجود داره: آدمای خوب و آدمای بد
آدمای خوب شبا خیلی خوب می خوابن
اما آدمای بد...می دونین...اونا می دونن که از ساعات شب استفاده های بهتری هم میشه کرد
وودی آلن
نیمکت پارک مونت سوریس
جایی که تو مرا بوسیدی و من تو را
پارک مونت سوریس در پاریس
روی زمینی که می چرخد و همه چیز همین است
لحظه کوچک ابدیت
روزی گوساله ای باید از جنگل بکری می گذشت تا به چراگاهش برسد
گوساله ی بی فکری بود
راه پر پیچ و خم و پر فراز و نشیبی برای خود باز کرد
روز بعد سگی ازآنجا می گذشت...از همان راه استفاده کرد واز جنگل گذشت
مدتی بعد گوسفند راهنمای گله آن راه را دید و گله را وادار کرد از آنجا عبور کنند
مدتی بعد انسانها هم از همین راه استفاده کردند
می آمدند و می رفتند...به راست و چپ و بالا و پایین می رفتند و شکوه می کردند و آزار می دیدند وحق هم داشتند
اما هیچ کس سعی نکرد راه جدیدی باز کند
مدتی بعد آن کوره راه خیابانی شد
حیوانات زیر بارهای سنگین از پا افتادند و مجبور بودند راهی را که می توانستند در نیم ساعت طی کنند سه ساعته بروند
راهی که زمانی گوساله ای گشوده بود
سالها گذشت و آن خیابان خیابان اصلی شهری شد
همه از مسیر شکایت داشتند
مسیر بسیار بدی بود
در همین حال جنگل پیر می خندید و می دید که انسانها دوست دارند مانند کوران راهی را که قبلا باز شده طی کنند
و هرگز از خود نپرسند آیا راه بهتری وجود دارد یا نه
نیمه شبی دانشجو در خانه استادش را زد
و گفت: قدرت تمرکز حواس ندارم ..نمی توانم مسائلی را که از من خواسته اید حل کنم
استاد گفت: می گذرد..تحت تاثیر احساس فعلیت قرار نگیر و به تلاشت ادامه بده
چند هفته بعد دانشجو دوباره به خانه استادش رفت
و گفت: دارم موفق می شوم ..آشفتگی روحم کمتر شده و از آنچه می خواهم مطمئن ترم می توانم مسائلی که خواسته اید به راحتی حل کنم
استاد گفت:می گذرد. تحت تاثیر احساس فعلیت قرار نگیر و به تلاشت ادامه بده