Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

Hamid T

Top Page  |  Blog  |  Friends  |  Lists

  • Work: Tehran East Azad University
  • School: Sharif University Of Technology

Add

Hamid T is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Wed Dec 19, 2007 Member since May 2006

Khoda dusam dasht!

1 - 5 of 8 First | < Prev | Next > | Last

Hamid T's Blog Full Post View | List View

i better say nothing!

Entry for December 25, 2008
مرد جوانی، از دانشکده فارغ التحصیل شد. ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بالاخره روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد. پسر، کنجکاو ولی ناامید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من می دهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد. سالها گذشت و مرد جوان در کار وتجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود رابه او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد. در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است. چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجاتهایمان را از دست داده ایم فقط برای اینکه به آن صورتی که انتظار داریم رخ نداده اند؟

Thursday December 25, 2008 - 12:59pm (IRST) Permanent Link | 0 Comments
Entry for July 24, 2008
گنجشک و خدا
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي‌گفت: مي‌آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه‌هايش را مي‌شنود و يگانه قلبي‌ام كه دردهايش را در خود نگه مي‌دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه‌اي از درخت دنيا نشست.

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

"با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي‌هايم بود و سرپناه بي كسي‌ام.


تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي‌خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني‌ام بر خاستي.

Thursday July 24, 2008 - 11:04am (IRST) Permanent Link | 0 Comments
Entry for February 21, 2008
مردي با اسب و سگش در جاده*اي راه مي*رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه*اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت*ها طول مي*كشد تا مرده*ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پياده* روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي*ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي*شد و در وسط آن چشمه*اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه*بان كرد:«روز بخير اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»


دروازه*بان:«روز به خير، اينجا بهشت است


- «
چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه*ايم


دروازه*بان به چشمه اشاره كرد و گفت: « مي*توانيد وارد شويد و هر چه قدردلتان مي*خواهد بنوشيد


-
اسب و سگم هم تشنه*اند.


نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.


مرد خیلی نااميد شد، چون خيلي تشنه بود. اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد.


از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه*اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه*اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي*شد.


مردي در زير سايه درخت *ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.


مسافر گفت: روز به خير


مرد با سرش جواب داد.


-
ما خيلي تشنه*ايم.، من، اسبم و سگم.


مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ*ها چشمه*اي است. هرقدر كه مي*خواهيد بنوشيد.


مسافر، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي*شان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد.


مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي*توانيد برگرديد.


مسافر پرسيد: فقط مي*خواهم بدانم نام اينجا چيست؟


-
بهشت


-
بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!


-
آنجا بهشت نيست، دوزخ است.


مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می شود.


-
كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي*كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند همانجا مي*مانند
Thursday February 21, 2008 - 03:04pm (IRST) Permanent Link | 0 Comments
Entry for February 20, 2008
Entry for February 20, 2008 magnify
Guess who!
Wednesday February 20, 2008 - 11:34am (IRST) Permanent Link | 1 Comment
Entry for February 20, 2008

چگونه جای مناسب برای کارمند جدید را تشخیص دهیم:

1. 400 آجر را در اتاقی بسته بگذار.

2. کارمندان جدید را در اتاق بگذار و در را ببند.

3- آنها را ترک کن و بعد از 6 ساعت برگرد.

سپس موقعیتها را تجزیه تحلیل کن:

الف: اگر آنها آجرها را دارند می شمرند آنها را بخش حسابداری بگذار.

ب: اگر آنها از نو (برای بار دوم) دارند آنها را می شمرند، آنها را در بخش ممیزی بگذار.

س: اگر آنها همه اتاق را با آجرها آشفته کرده اند،(گند زده اند) آنها را در بخش مهندسی بگذار.

د: اگر آنها آجرها را به طرز فوق العاده ای مرتب کرده اند آنها را در بخش برنامه ریزی بگذار.

ای: اگر آنها آجرها را به یکدیگر پرتاب می کنند آنها را در بخش اداری بگذار.

اف: اگر آنها در حال خوابند، آنها را در بخش حراست بگذار.

جی: اگر آنها آجرها را تکه تکه کرده اند آنها را در قسمت فناوری اطلاعات بگذار.

اچ: اگر آنها بیکار نشسته اند آنها را در قسمت نیروی انسانی بگذار.

آی:اگر آنها سعی می کنند آجرها ترکیبهای مختلفی داشته باشند و مدام جستجوی بیشتری می کنند و هنوز یک آجر هم تکان نداده اند آنها را در قسمت حقوق و دستمزد بگذار.

جی: اگر آنها اتاق را ترک کرده اند آنها را در قسمت بازاریابی بگداز .

کا: اگر آنها به بیرون پنچره خيره شده اند، آنها را در قسمت برنامه ریزی استراتژیک بگذار.

ال: اگر آنها با یکدیگر در حال حرف زدن هستند: بدون هیچ نشانه ای از تکان خوردن آجرها، به آنها تبریک بگو و آنها را در قسمت مدیریت ارشد قرار بده

Wednesday February 20, 2008 - 11:29am (IRST) Permanent Link | 0 Comments

Add Hamid T's Blog to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 8 First | < Prev | Next > | Last