هيچي..................ه
"نیک بنگرید تا نیک بیاموزید"
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان ... می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت
محرم رو تسلیت میگم
اینم یه عکس از عزاداری در دانشگاه تهران
تو این روزا از همه التماس دعا
وقتی از مشهد فارغ التحصیل شدم، فکر میکردم دیگه شرایط اونجا برام تکرار نمیشه.آخه دوستای مشهد دوستای چند ساله بودن، قدیمی و صمیمی. ولی این فکر فقط یه روز ادامه داشت، در همون ساعتهای اولیه ثبت نام دیدم دور تا دورم از دوستای صمیمی پر شده، انگار خیلی وقته میشناسمشون. تا همین الان که تو یه غروب غمانگیز جمعه براتون مینویسم، کنارم نوید گرفته خوابیده، سعید استراحت میکنه، امیر داره درس میخونه، مهدی هم احتمالا تو سالن مطالعه داره درس میخونه. از هادی بیخبرم ولی حتما داره حسابی حال میکنه. اینا نزدیک ترین دوستام تو تهرانن. هر کدومشون عالم خودشون رو دارن، تو جمعمون همش خنده س، روفقا همگی تو یه زمینه صاحب سبکن، امیر پهلوونه، نوید هنرمند، سعید مخ، مهدی چاقال با صفا، هادی طراح و خودم هم که احساساتی ترین فرد جمع.
ولی بازهم یادش به خیر روزگار با صفای مشهد ، بچههای ناز فردوسی ......