دوست خوبی می توانست برایم باشد ، من هم می گذاشتم دستم را بگیرد ، کفش هایم را خاکی کند و دماغم را بپیچاند. و حالا این وضعیت .یک دغدغه ی کوچک دیگر.
، کلاس ها ی هشت صبح و این ابراز علاقه به تیر و ستون برای خالی نبودن عریضه
، دویدن تا خانه و انتظار آفتاب ظهر پاییز و دل نگرانی ، که پهن شود روی قالی یا نشود
، رانندگی تا مهرشهر و تِرَک عوض کردن های سینا نرسیده به ثانیه ی سی
، هر از گاهی چهار صفحه کتاب و پراکنده خوانی و این پراکنده گویی – رابطه ی علت و معلولی –
.دغدغه های کوچک ِ کوچک ِ کوچک
از سر تا ته یک لیوان چای کنج همان کافه ی هجو همیشگی ، دو دسته کردن تمام آدم ها ، که من خورشید را دوست دارم،کیمیا را دوست دارم، آذین و سهراب و زهره و میلاد و نینا و سپهر و نفیسه و نسرین و علی و عاطفه و هزار و یک نفر دیگر را دوست دارم.و خودم را دوست ندارم.مجموعه ی هزار عضوی .مجموعه ی تهی.عدم تعادل. کجای شجره ی طیبه مان به مسیح می رسید مگر که مستعد سیلی خوردنمان کردند.
هر نفر ، یک دغدغه. و البته کوچک.
سهیلا گاهی و دخترک گریان سال اولی پشت دانشگاه – لذت نگاه عاقل اندر سفیه ناشی از تشخیص دغدغه های کوچک .حس دنیا دیدگی ناشی از تجربه های از سر گذرانده. به گور خودم خندیدم.-
خواب های بد ، روزهای خوب – در خودآگاهت زندگی کن؟- خودآگاهم ؟یک قانون:همه چیز ،هیچ چیز نیست جز مشتی دغدغه های کوچک.
موهای قرمز ، دغدغه های کوچک
گم شدن قوطی بهار نارنج ، دغدغه های کوچک
بغلم کن ، حالا ، دغدغه های کوچک
برایم سیب سبز بخر ، دغدغه های کوچک
بمان ، هه ، دغدغه های کوچک
.فراموش کردن دغدغه ی بزرگ ، عدم وجود دغدغه ی بزرگ ، دغدغه ی کوچک