قرن قرنی است یخی که در آن قلب انسان هایش یخ زده چه رسد به چکاوک دل نازکی که در این قرن پرسه میزند
بنام خدا
مردی که داشت پیر می شد
اون شب بر خلاف اون روز ، هوا سرد تر شد . روزش هوای خوبی بود . اما شب که شد گرد و خاک مثل آبی که تو دریاچه جریان داره ، تو شهر شروع به وزیدن کرد. تازه از سر کار آمده بودم بیرون .مدتی صبر کردم. خبری از تاکسی نبود. تصمیم گرفتم پیاده برم و به این فکر کنم که عجب موقعیت خوبی نصیبم شده . با خودم می گفتم وقتی رسیدم خونه حتما به مامان می گم که تا تنور داغه نون و بچسبونه . آخه از وقتی که رفتم دانشگاه ، رفتار صاحب کارم با من عوض شد. دیگه میشه گفت مثل یه کارگر نبودم . یا حتی یه شاگرد . طوری با من رفتار میکرد که همه فکر می کردن من برادرشم یا شایدم شریکش. البته نه شریک زندگی ، چون اون پسر بود و یه دوسالی بود که غاطی مرغا شده بود. یه روز به من گفت : خواهرم می گه از علی بپرس ببین کی دانشگاه کلاس داره ، که اگر منم داشتم باهم بریم. من از این حرفش جا خوردم . اصلا نفهمیدم چی گفت . یعنی فهمیدم ولی برای اینکه متمئن بشم گفتم که نفهمیدم چی گفتین! آخه خواهرشم تو دانشگاه ما بود اما رشته اش با من یکی نبود. یکی از همین روزا بود که تو دانشگاه دیدمش . از کنارم رد شد. هیچ اتفاقی نافتاد . فقط در یک لحظه کوتاه نگاها مون با هم تصادف کرد. از این تصادف فهمیدم که حتما صاحب کارم منظورش چیزه دیگه ای بوده ، شاید برای بار دوم که اون حرف و تکرار کرد ، من بازم اشتباه شنیدم.
وقتی روز بعد رفتم سر کار، صاحب کاره گفت : خواهرم دیروز تو رو دیده بود . گفت: از علی عذر خواهی کن بهش بگو به خاطر این بهش سلام نکردم ، چون با دوستش بود گفتم شاید خوشش نیاد. وقتی اینو گفت ، متمئن شدم که درست شنیدم. از طرفی هم یه روز مادرم رو دیده بود و بهش گفته بود که : خواهرم خیلی شیفته علی شده . من درباره این موضوع با مادرم حرف زدم ، اما نه زیاد جدی. اما خوب وقتی یه روز خواهرش با مادرش اَمد محل کارم و دیدم خیلی تحویل گرفت ، یه سلام و احوال پرسی گرمی کرد ، و وقتی دیدم خودمونی حرف میزنه ، و از طرفی هم یه روز منو برای ناهار دعوت کردن خونه اشون ، که البته من نرفتم ، گفتم خوب حالا که این موقعیت جور شده و این دختر از من خوشش آمده ، و تا اینجا که اون و خانواده اش رو شناختم ، آدمای بدی نیستن ، پس چرا از دستش بدم . میرم جلو تا ببینم چی پیش میاد. اون شب ، مثل هر شب ، داشتم پیاده میرفتم خونه ، و در دریاچه این افکار شنا می کردم. تو پیاده رو داشت آروم آروم قدم میزدم . که در یک لحظه یه کسی دستم و گرفت و از این دریاچه بیرونم کشید . شاید می دونسته که اگر کمی جلو تر برم عمق آب بیشتر میشه ، و امکان داره قرغ بشم .یه مرد مسنی که چهره اش به پنجاه سه، چهار سالی می خورد ، از پشت سرم اَمد و با من هم قدم شد. شروع کرد به حرف زدن. عجب هوای داره این شهر . صبح بهار ، ظهر تابستونه ، شب زمستون . زندگی ما چیزی نداره دلمون رو بهش خوش کنیم . شهر مون هم چیزی نداره. از صبح تا شب همش کار می کنم که چی بشه ؟ که یه نونی واسه زنو بچه در بیارم . تازه اگر زنه هوس طلاق به سرش نزنه ، یا مهرشو نخواد . یا بچه ها به جای اینکه عصای دستم بشه ، قاتل جون و نونم بشه. هر کاری هم براشون می کنی می گن کمه . اصلا به نظر من زندگی کردن بی معنیه . آخرش میمیری. خوب اگر خدا مهربونه ما رو ببره تو بهشت. مگه نمی گن خدا از همه چیز خبر داره ؟ مگه نمی گن از آینده ما خبر داره ؟ خوب اونی که قرار بد بشه ببرتش تو جهنم ، اونی که قراره خوب بشه ببرتش تو بهشت . دیگه این دنیا برای چیه. همه چیز سر کاریه. اصلا به نظر من انسان نباید به دنیا می اَمد . خلقت انسان اشتباه بود . من اشتباه کردم ازدواج کردم . از من می شنوی تو اشتباه من و نکن. باعث شدم سه نفر به دنیا بیان. الان نمی تونم آینده اون ا ر و تضمین کنم . می گن تو برای ما چه کار کردی. خوب راستم می گن ، حق دارن . امروزه کمتر کسی پیدا میشه خودش ، با زحمت خودش به جایی رسیده باشه. وقتی به استادیوم شهر نزدیک شدیم گفت : خوب بهتره بریم اون دست خیابون . ببینم اصلا تو مجردی یا نه ؟ همین طور که به اون طرف خیابون میرفتیم گفتم: بله مجردم . انگار همه نوع آب و هوا جمع شده بودن توی استادیوم و با هم بر سر تصاحب شهر مسابقه می دادن . تا که گرد و خاک به دوم جدول رسید و مه صدر نشین شد. وقتی به اون دست خیابون رسیدیم گفت : خوبه ، خوبه . همین مجرد بمون. سختیت برای خودت باشه ، آسایشتم برای خودت . نفرین زنو بچه هم بعد از مرگت پشت سرت نیست. هر وقت دیدی می تونی آینده زن و بچه هات رو تضمین کنی و اون دختری هم که می خواستی پیدا کردی ، اون وقت قدم بزار جلو . دخترای امروز که همه نقاب به چهره دارن . نمی شه فهمید کدومشون خوبه کدومشون بد .ای خدا عجب دنیایی شده . بیا اینجا یه کم بشینیم خسته شدم . خیلی پیاده آمدم . ولی من خسته ام نبود ، تا خونه هم راهی نبود . اما به خاطر مردی که داشت پیر می شد ، کنارش نشستم . اون همین طور حرف میزد و من به چهره ی اون نگاه می کردم. برام آشنا نبود . تا حالا ندیده بودمش. مدتی نشست . پاهاش رو با دستاش ماساژ میداد. و همین طور به اطرافش نگاه می کرد. من که نفهمیدم توی اون مه به چی یا به کی نگاه می کرد. گفت : خوب بلند شو بریم . دیگه چیزی نمونده. خونه من توی این کوچه است. و سر اون کوچه ایستاد و خدا حافظی کرد و رفت. من همین طور آروم آروم به قدم زدن ادامه دادم و توی این فکر بودم که ، این کوچه با خونه ی ما فقط دو تا کوچه فاصله داره . هفت سالی می شد که آمده بودیم اونجا . من اون مرد رو توی اون هفت سال ندیده بودم . و تا الان که ا ز اون شب سه سال میگذره ، بازم ندیدمش. نمی دونم اون کی بود ، از کجا آمد و به کجا رفت. اما هرچی بود ، فرشته نجات من بود. چون با حرفاش باعث شد که من به مادرم چیزی نگم و از دریاچه ی افکار صاحب کارم و خواهرش بیرون بیام. و امروز فکر می کنم چه خوب شد. چون بعد از مدتی فهمیدم خانواده خوبی نیستن . برادرش که ازم کار می کشید . یا خودش که همش دنبال تجملات بود . یا چند باری که از دانشگاه بر میگشتم ، تو راه دیدمش که ایستاده . و پسری با ماشین می آمد و سوارش می کرد. دختری که با دوتا بوق زدن سوار بشه اون کسی نیست که من می خوام . و با چیزایی که از اون دختر دیدم فهمیدم که اونم مثل بقیه دخترا می مونه . من دنبال کسی بودم که با بقیه فرق بکنه . ولی هنوز حرفای مردی که داشت پیر می شد ، توی گوشمه . هنوز اون مسیر و شب ها پیاده میرم ، تا که شاید ، یک شب ، پیداش بشه ، با من هم قدم بشه ، دستمو بگیره ، و از دریاچه فکر غلطی که تو ذهنم درباره هر موضوعی دارم ، بیرون بکشه.
سلام اسم داستان تغییر کرد
بنام خدا
افشین
چند روز پیش با دیدن پارچه ای بزرگ فهمیدم که دوستم افشین می خواد تو یه سفر کوتاه بیاد توی شهرمون. وقتی داشتم پیاده می شدم سرم خورد به سقف ماشین . خیلی درد گرفت . احساس کردم که مغز سرم دو نیم شد. با یه نیمش داشتم به این فکر می کردم که من میتونم افشین رو از نزدیک ببینم یا نه ، و با اون نیمه دیگه اش به این که همشهرییام چه طور ازش پذیرایی می کنن . آخه اونا چیز زیادی برای پذیرایی نداشتن به جز یک چیز.تو همین فکر ها بودم که گوشیم زنگ خورد . یکی از هم کلاسیهام بود گفت خبر داری که افشین می خواد بیاد شهرمون . گفتم آره مگه دوست تو هم هست ؟ خلاصه فوری رفتم و دوتا بیلیط گرفتم. تماس گرفتم فرودگاه تا بپرسم که افشین کی میاد و کجا میره. یه لیلی گوشی رو برداشت صدای قشنگی داشت اما برام مهم نبود . لیلیه رو میگم ولی افشین برام مهم بود. گفت امشب میاد ولی خبر ندارم کجا میره . افشین فردا می آمد و من یک مانع بزرگی سر راهم بود . با دوستم همفکری کردم تا آخر تونستم با یه دور خیز کوتاه از روی این مانع بپرم. با افشین ساعت سه قرار داشتم . از اون طرف همون ساعت کلاس دانشگاهم بود .
اونم با استادی که زیاد ازش خوشم نمیومد. من صبح رفتم سر کلاس . و بعد از اتمامش به استاد گفتم که من چون قرار دارم نمی تونم ساعت سه بیام سر کلاس . به خاطر همین تو این ساعت آمدم. استاد گفت : با افشین قرار داری ؟ من ذوق کردم که این افشین منم میشناسه !!! گفتم بله استاد . گفت شاید منم نرم سر کلاس ببینم چی میشه اگر شد منم میام .
نمی دونم کی به من گفته بود که این استاد آدم خوبی نیست ! من خرابش شدم وقتی این حرفُ زد . ساعت ده بود . رفتم سر قرار تا شلوغ نشده بود . هنوز خبری نبود . هنوز درهای قرارگاه رو باز نکرده بودن . مثل همیشه تو اینجور موقعیت ها که وقت می گذره و نمیشه کار چندان مفیدی انجام داد ، شروع کردم به قدم زدن .داشتم فکر می کردم که وقتی افشینُ دیدم بهش چی بگم . بگم خیلی مخلصتم ، بگم عاشقتم ، در حسرت دیدارت آواره ترینم ، یا ارادت خاصی دارم بهتون ، یا... نمی دونم همین طور داشتم فکر می کردم ، که دیدم یه تاکسی چند متر جلوتر ایستاد. سه تا از بچه ها ی دانشگاه که هم رشته ای منم بودن پیاده شدن . زود رفتم یه گوشه سنگر گرفتم . آخه نمی دونستم اونا دوست افشین انِِِ یا دشمنش . چند دقیقه ای گذشت . از دور دیدم عده ای از بچه های دانشگاه که پنج نفری می شدن دارن میان. شنیده بودم که دانشگاه آزاد تو هر داهات کوره ای یه شعبه زده ، اما فکر نمی کردم که تو قرارگاه من با افشینم هم، یکی زده باشه .
اونا داشتن به من نزدیک می شدن . من رومُ کردم اونور تا منو نشناسن . وقتی از پشت سرم رد می شدن ، شنیدم که به هم میگن : مراقب باشید کسی نفهمه که برای دیدن افشین اُمدیم . به خودم گفتم : اه ، اینا که خودین ، پس بهتره برم تو جمعشون . آره . وقتی رفتم جلو فهمیدم که همه اونا واسه دیدن افشین اُمدن . یکی دوتا از اونا برای اینکه کسی بهشون شک نکنه لباس دشمن رو پوشیده بودن . اخه اگر کسی می فهمید ما برای دیدن افشین اُمدیم ، ما رو به رگبار می بست. خلاصه به خاطر اینکه شناسایی نشیم ، یقه ها رو زدیم بالا ،و عینک های آفتابی به چشم زدیم . درهارو باز کردن . یه برگه که تبلیغ رب گوجه فرنگی توش بود رو نشون دادیم و رفتیم تو. یه جایی پیدا کردیم و نشستیم. مدتی با هم حرف زدیم و از عشق به افشین گفتیم . البته خیلی مراقب بودیم که کسی صدامونُ نشنوه. دیگه کم کم باید افشین پیداش میشد.
قلب همه ما داشت میزد. تا این که لحظه عشق سر رسید. یه اتوبوس اُمد و ایستاد یه گوشه . کسایی که پیاده میشدن یه مسیری رو طی میکردن تا وارد ساختمونی بشن. از جلوی ما رد میشدن. البته ما بالا نشسته بودیم تا بتونیم همه جا رو ببینیم. همه پیاده شدن به جز افشین. همه بچه ها در گوشی می گفتن : پس افشین کوش . ولی هنوز کسایی تو اتوبوس بودن . آخرین نفری که پیاده شد افشین بود . خوب ، اون چیزی رو که فکرشو میکردم اتفاق افتاد . میدونستم بیشتر مردم شهر یعنی دشمن های افشین چیزی به جز فحش و نا سزا گفتن ندارن. لطف کردن و همون چیزی هم که داشتن نثار افشین و بقیه دوستاش کردن و این جوری ازش استقبال کردن. ما خیلی خودمون رو کنترل کردیم که اسلحه هامون رو از جیب در نیاریمُ یا از همون توی جیبمون تیری به سوی اونا شلیک نکنیم. مدت کمی بعد افشین با همکاراش و شاگرداش اُمدن توی میدون . ما که جرات نداشتیم چیزی بگیم ، دادی بزنیم . چه برسه بپریم تو میدونُ افشین رو در آغوش گرم خودمون بگیریم. بالاخره یه نفر با سوت رفت وسط میدون و یه سوتی رو به صدا دراُورد . بیست و دو نفر هم شروع کردن به دویدن دنبال یه گردالی کروی شکل. این گردالی به این طرف می رفت و به اون طرف میرفت . گاهی هم از یه خط درازی رد میشد. وقتی افشین بعضی از دقایق می اُمد کنار زمین ، من گوشت پای بقل دستیمُ میون ناخن دوتا انگشتام فشار میدادم تا متوجه اش بشه . وقتی توپ از خطی رد میشد و به توری که مال افشین بود خورد ، که دوباربیشتر این اتفاق ناُفتاد ، سر فحش رو به این بیچاره و شاگرداش باز کردن . وقتی هم شاگرد های افشین این گردالی کروی شکل رو از خطی رد کردن و به طور اونا خورد ،که سه بار این اتفاق افتاد ، باز هم همین کارو کردن . وقتی بار اول توپ افشین از خط رد شد ، من و یکی از دوستام حواسمون نبود ، پریدیم هوا و شروع کردیم به دست زدن . دیدیم که همه ساکت نشستن و دارن ما رو نگاه می کنن . کسایی هم که ون طرف بودن فحش میدادن . وقتی نیروهای دشمن متوجه ما شدن ، یکی دو تا منور تو هوا زدن تا ما رو شناسایی کنن . بعد با چند شلیک هوایی به ما اخطار دادن که ساکت سرجامون بشینیم وگر نه از اون بالا ما رو پرت می کنن پایین. هر طور که بود بازی تموم شد. و افشین برنده شد. من و دوستام بیرون قرارگاه منتظر شدیم تا افشین بیرون بیاد و ما بتونیم اون رو از نزدیک ببینیم. نیروهای حافظ صلح با باتون و سپر هاشون ریخت جلوی قرارگاه و به ما گفتن که متفرق شیم. باقی بچه ها رو نمی دونم ، اما من که آدم نکشته بودم ، حتی چاقو هم نداشتم . عوض گروهکی هم نبودم .
نفهمیدم چرا به من گفتن اونجا نایستم. ولی ما همش اونا رو دور میزدیم و هر جوری شده به سرجای اولمون بر می گشتیم. یهو در باز شد و اتبوس حامل افشین اُمد بیرون . من که خیلی ذوق کرده بودم . رفتم جلو تا حداقل از بیرون ببینمش و براش بوس بفرستم. اما همه پرده های اتوبوس کشیده شده بود و چراغ های داخلشم خاموش . اتوبوس وقتی به خیابون رسید ،گازشو گرفت و رفت . منم هم با چشم های اشک آلود دویدم دنبالش داد زدم : کجا میری ، وایسا افشین وایسا ، من اُمدم تو رو ببینم ، کجا میری با مرام ، وایسا . چشمام اشک آلود بود ، یه چشمم در اشک حسرت دیدار افشین غرق شده بود و اون یکی در اشک شوق پیروزی او.
---------------------------------------------------------------------------------------
سلام خوبید . اینم یه داستان دیگه بود . من رفته بودم استادیوم . عجب بازی بود جاتون خالی