Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

قرن یخی

Top Page  |  Blog  |  Feeds  |  Friends  |  Lists  |  Groups

  • Work: IFV
  • School: Iran School

Add

قرن یخی is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Wed Sep 03, 2008 Member since February 2006

Total Page Views

23,391

Tag Cloud

چرا کسی منو تحویل نمی گیره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ هان چرا؟ --> Click here

1 - 5 of 56 First | < Prev | Next > | Last

توی قرن دود و آهن تو رسول گل و نوری Full Post View | List View

قرن قرنی است یخی که در آن قلب انسان هایش یخ زده چه رسد به چکاوک دل نازکی که در این قرن پرسه میزند

Entry for March 11, 2008
وبلاگ من بر روی ورد پرس
Tuesday March 11, 2008 - 08:33pm (IRST) Permanent Link | 2 Comments
من کدوم یکی هستم؟
من کدوم یکی هستم؟ magnify
سلام . بچه ها کی میتونه بگه من کدوم یکی هستم ؟
Tuesday January 29, 2008 - 12:10pm (IRST) Permanent Link | 6 Comments
وحشت ----- داستانی دیگری از من
بنام خدا
وحشت

انوقدر راه رو دویده بودم که نفهمیدم از کجا به کجا آمدم. نمی دونستم می خوام کجا برم. لحظه ای نشستم کنار گلدونی که وسط یه بلوار بود . به دور و برم نگاه کردم . داشتم جلب توجه می کردم . تصمیم گرفتم از یه مسیر خلوت خودم رو به خونه برسونم .بلند شدم و راه افتادم. با دیدن هر کس و هر چیز وحشت می کردم . حالم بد می شد. فقط می دویدم . لحظه ای پام لیز خورد ، خواستم بلند شم اما باز خوردم زمین. هر جوری که شد خودم رو بلند کردم و به دویدن ادامه دادم. تا این که به خونه رسیدم . کوچه خلوت بود. کلید رو از جیبم بیرون آوردم تا درو باز کنم و برم بالا. کلید تو دستم می لرزید. هرجور شد رفتم توی خونه . در رو بستم و قفلشم کردم. رفتم توی دست شوی تا آبی به صورتم بزنم. وقتی نگاهم به خودم افتاد ، نفهمیدم چی شد ، یهو با سر رفتم توی آیینه . انگار کسی هولم داد. یا انگار که از وحشت این کار و کردم . شایدم خیلی از خودم نفرت داشتم. تیکه کوچیکی از شیشه توی پیشونیم گیر کرده بود رو در آوردم و یه چسب بهش زدم. از ترس و از نفرت داشتم میلرزیدم . روی مبل مچاله شدم. فکر کنم خوابم برد . با صدای زنگ در از خواب پریدم. آشفته بودم نمی دونستم چه کار کنم . رفتم پشت مبل . زنگ دوباره به صدا در آمد. آروم آروم رفتم به سمت در . از چشمی نگاه کردم . چشمم یه چیز سفید می دید . اول نفهمیدم چیه . وقتی کمی بالاتر رو نگاه کردم ، یه گردن بند دیدم . سینه یه زنی که باز گذاشته بودش رو میدیدم . تا این که کمی تکون خورد . خواهر نامزدم بود . با دیدنش به عقب پریدم و خوردم زمین. پاهام سست شده بود . نمی تونستم روشون بایستم .همین طور چهار دست و پا خودم رو به پشت مبل کشوندم و پناه گرفتم. داشتم میلرزیدم . تو خودم مچاله شدم . اما عرق کرده بودم. بعد از اینکه زنگ دیگه به صدا در نیومد ، کمی آروم شدم. رفتم سر یخچال . بطری آب رو برداشتم و بالا کشیدم . باقیشم ریختم روی صورتم . بطری به دست آمدم توی سالن . تازه کمی آروم شده بودم که با دیدن عکس خودم و نامزدم روی دیوار ، از سر نفرت بطری آب رو پرت کردم سمتش . افتاد روی زمین ، و عکس از قابش جدا شد. روی مبل نشستم و با فندک زیر عکس رو گرم کردم . تا کم کم آتیش بگیره . اول از کله نامزدم شروع کردم . وقتی نگاهش می کردم ، همینطور نفس نفس میزدم. یهو دست سوخت ، و فهمیدم که عکس به کلی سوخته. دستامو پشت سر قلاب کردم و به قابی روی دیوار خیره شدم. سه تا خط راست که دور یه نقطه می چرخیدن. یکی تند ، یکی آروم ، و یکی کند . با دیدن این سه ، دوباره به نفس ، نفس زدن افتادم . سریع روم رو بر گردوندم و انداختم روی میز . اما حالم بد تر شد. شروع کردم به پاره کردن برگه های بزرگی از نوشته و عکس . وقتی پرتش کردم روی میز ، چشم خورد به ، مشاوره روان پزشکی . من که خودم نفهمیده بودم چم شده . گفتم شاید اون بدونه . یه عینک آفتابی به چشمم زدم و از خونه بیرون زدم . سعی می کردم به هیچکس و هیچ چیز نگاه نکنم . اونقدر لبام رو گاز گرفته بودم که دیگه داشت تیکه تیکه می شد. وقتی رفتم توی اتاق روانپزشک ، نشستم روی صندلی . از پشت میزش آمد بیرون و رو به روی من نشست . یه خانم خوش قیافه ای که لباس شیکی به تن داشت . اما باز داشتم لبام رو گاز می گرفتم . چون حالم بد می شد. ساکت بودم و چیزی نمی گفتم . اون گفت : خوب ! و من هیچی نگفتم . فقط تو چشماش نگاه می کردم . و گفت : خوب نمی خوای چیزی بگی ؟ با کمی مکث گفتم : ازت حالم بهم می خوره ! با یه لبخند شهوت آمیز گفت : از من ؟ چرا ؟ گفتم : چون از خودم حالم بهم می خوره . گفت : خوب چرا ؟ ادامه دادم : چون از همه حالم بهم می خوره . گفت : اگر نخوایی بگی حالم بهم می خوره ، چه جمله ای رو جایگزین می کنی؟ گفت : بدم میاد . ازت بدم میاد . از خودم ، از همه چیز و همه کسی که اطرافم هستن بدم میاد . روانپزشک گفت : خوب چرا بدت میاد ؟ چی باعث شده که تو از همه حتی از خودت نفرت داشته باشی ؟ به نظر خودت دلیلش چیه ؟ میدونی؟ گفتم : حالم بهم می خوره ، از آدمایی که کاری به کارشون ندارم اما به من ضرر می رسونن ، حالم بهم میخوره ، وقتی توی یه جمعی همه نشست و از کسی حرف می زنن که هیچی ازش نمی دونن ، یا بدش و می گن یا خوبشو ، حالم بهم میخوره ، وقتی توی اتوبوس دختره قه قه می خنده و از دوست پسرش و پارتی دیشبش برای دوستش تعریف می کنه . حالم بهم میخوره ، وقتی پسری با ماشینش جلوی پای دختر مردم بوق میزنه . حالم بهم میخوره ، وقتی دختری با صدای چند تا بوق سوار ماشین پسری میشه که هیچی ازش نمی دونه . حالم بهم میخوره ، وقتی پسری می ره خواستگاری و دختره میگه جذابیت نداره ، چون قیافش خوب نیست . حالم بهم میخوره ، وقتی آدما به همه چیز کسی نگاه می کنن به جز طرز فکرش . حالم بهم میخوره ، وقتی یکی مثل تو اینجوری میخنده . حالم بهم میخوره وقتی یکی مثل من با یه خنده ، دلش میلرزه . حالم بهم میخوره وقتی زنی از دوست دختر شوهرش حرف میزه و وقتی ازش می پرسن چرا ؟ میگه چه اشکالی داره منم برای خودم دارم . حالم بهم می خوره ، وقتی یکی با حرفاش خودش رو خوب جلوه میده ، ولی از یه حیون هم پست تره . حالم بهم خوره از دختری که نامزد یه کس دیگه است ، اما سوار ماشین یه پسر غریبه میشه و به ناکجا میره . حالم بهم خوره ، از کسی که نمی تونه خشم خودش رو کنترل کنه و صورت یه همچین نامزدی رو به شیشه ماشینش می کوبه و بعد با ترس و لرز فرار می کنه . کمی مکث کردم و گفتم : حالم بهم میخوره از کسی که حالش از همه چیز و همه کس بهم میخوره . و بعد سکوتی حکمفرما شد . روانپزشک از روی صندلی بلند شد و به سمت پنجره رفت و به بیرون خیره شد. گفتم : آمدم اینجا که ازت بپرسم تو میدونی من برای چی از همه چیز و همه کس بدم میاد ؟ حتی خودم ؟ می خوام بدونم مشکل من چیه ؟ اون گفت : مشکل تو ؟ یا مشکل کسای که اطراف تواًن؟ با یه پوز خند گفتم : من حالم بهم میخوره ، نه اونا . گفت: تو مثل کسی می مونه که می یون آتیش میره . تو به خاطر اون گرمایی که اطرافتو فرا میگیره می سوزی ، نه با کبریت خودت . تو مشکلی نداری . این آدمای اطراف تو هستن که مشکل دارن . و حتی اونایی که جزء اون همه آدمی که گفتی نیستن ، اما وقتی از کنار همچین آدمایی میگزرن ، حالشون بهم نمی خوره . اونا مشکل دارن ، چون به وجود خودشون پی نبردن . نفهمیدن برای چی زندگی می کنن یا فراموش کردن . و یا شایدم نمی خوان خودشون رو بشناسن ، چشماشون رو ، رو به همه چیز بستن . تا حقیقت رو نبینن . چون حقیقت امروز ما خیلی دردناکه . تو به خدای درون خودت پی بردی اما بهش اعتماد نکردی . از هجوم این آتیش به اون پناه ببر. من که به حرفاش خوب گوش میدادم ، دستم رو روی سینه ام گذاشتم و گفتم : اما این آتیشه . اینه که منو میسوزونه . اون گفت : خدا هم با دیدن این انسان های امروزی داره می سوزه . خدا موجودی رو خلق کرد که به خاطرش به خودش آفرین گفت. اما به نظر من این موجود لیاغت سجده فرشته هارو نداشت . این چیزی بود که شیطان به خوبی فهمید. و نشون داد. کمی مکث کرد و گفت : برو . تا میتونی از این آدما دور شو . تنها باش. فقط با خدا .
وقتی داشتم به خونه بر میگشتم می خواستم کمی آروم بشم . اما باز توی ذهنم غوقای بود. به کجا برم ؟ چه جوری برم ؟ هرجا برم اثری از انسان ها هست . شاید جایی باشه که آدمایی مثل من به اونجا پناه برده باشن. آخه کجا ؟ اصلا همچین جایی وجود داره ؟ اصلا روی زمینه ؟ شاید اون جا قلب یه آدمی مثل خودم باشه ! اما نه . از اونی که به قلبش پناه بردم ، خیری ندیدم. نمی میدونم چی به سرش آمد. رفتم بالای یه پل . به پایین نگاه کردم . حقیر بودن انسان چهقدر از اینجا مشخصه. به سرم زد که خودم رو بندازم پایین . چون واقعا از همه چی حالم به هم میخوره . دیگه کم کم داشتم تصمیم خودم رو عملی می کردم. می خواستم از شر این زندان رها بشم ، اما..........


خوبه یا بد
خوب
3
بد
2
Sign in to vote
Sunday January 6, 2008 - 11:59am (IRST) Permanent Link | 4 Comments
مردی که داشت پیر می شد داستانی دیگر از من

بنام خدا

مردی که داشت پیر می شد

اون شب بر خلاف اون روز ، هوا سرد تر شد . روزش هوای خوبی بود . اما شب که شد گرد و خاک مثل آبی که تو دریاچه جریان داره ، تو شهر شروع به وزیدن کرد. تازه از سر کار آمده بودم بیرون .مدتی صبر کردم. خبری از تاکسی نبود. تصمیم گرفتم پیاده برم و به این فکر کنم که عجب موقعیت خوبی نصیبم شده . با خودم می گفتم وقتی رسیدم خونه حتما به مامان می گم که تا تنور داغه نون و بچسبونه . آخه از وقتی که رفتم دانشگاه ، رفتار صاحب کارم با من عوض شد. دیگه میشه گفت مثل یه کارگر نبودم . یا حتی یه شاگرد . طوری با من رفتار میکرد که همه فکر می کردن من برادرشم یا شایدم شریکش. البته نه شریک زندگی ، چون اون پسر بود و یه دوسالی بود که غاطی مرغا شده بود. یه روز به من گفت : خواهرم می گه از علی بپرس ببین کی دانشگاه کلاس داره ، که اگر منم داشتم باهم بریم. من از این حرفش جا خوردم . اصلا نفهمیدم چی گفت . یعنی فهمیدم ولی برای اینکه متمئن بشم گفتم که نفهمیدم چی گفتین! آخه خواهرشم تو دانشگاه ما بود اما رشته اش با من یکی نبود. یکی از همین روزا بود که تو دانشگاه دیدمش . از کنارم رد شد. هیچ اتفاقی نافتاد . فقط در یک لحظه کوتاه نگاها مون با هم تصادف کرد. از این تصادف فهمیدم که حتما صاحب کارم منظورش چیزه دیگه ای بوده ، شاید برای بار دوم که اون حرف و تکرار کرد ، من بازم اشتباه شنیدم.

وقتی روز بعد رفتم سر کار، صاحب کاره گفت : خواهرم دیروز تو رو دیده بود . گفت: از علی عذر خواهی کن بهش بگو به خاطر این بهش سلام نکردم ، چون با دوستش بود گفتم شاید خوشش نیاد. وقتی اینو گفت ، متمئن شدم که درست شنیدم. از طرفی هم یه روز مادرم رو دیده بود و بهش گفته بود که : خواهرم خیلی شیفته علی شده . من درباره این موضوع با مادرم حرف زدم ، اما نه زیاد جدی. اما خوب وقتی یه روز خواهرش با مادرش اَمد محل کارم و دیدم خیلی تحویل گرفت ، یه سلام و احوال پرسی گرمی کرد ، و وقتی دیدم خودمونی حرف میزنه ، و از طرفی هم یه روز منو برای ناهار دعوت کردن خونه اشون ، که البته من نرفتم ، گفتم خوب حالا که این موقعیت جور شده و این دختر از من خوشش آمده ، و تا اینجا که اون و خانواده اش رو شناختم ، آدمای بدی نیستن ، پس چرا از دستش بدم . میرم جلو تا ببینم چی پیش میاد. اون شب ، مثل هر شب ، داشتم پیاده میرفتم خونه ، و در دریاچه این افکار شنا می کردم. تو پیاده رو داشت آروم آروم قدم میزدم . که در یک لحظه یه کسی دستم و گرفت و از این دریاچه بیرونم کشید . شاید می دونسته که اگر کمی جلو تر برم عمق آب بیشتر میشه ، و امکان داره قرغ بشم .یه مرد مسنی که چهره اش به پنجاه سه، چهار سالی می خورد ، از پشت سرم اَمد و با من هم قدم شد. شروع کرد به حرف زدن. عجب هوای داره این شهر . صبح بهار ، ظهر تابستونه ، شب زمستون . زندگی ما چیزی نداره دلمون رو بهش خوش کنیم . شهر مون هم چیزی نداره. از صبح تا شب همش کار می کنم که چی بشه ؟ که یه نونی واسه زنو بچه در بیارم . تازه اگر زنه هوس طلاق به سرش نزنه ، یا مهرشو نخواد . یا بچه ها به جای اینکه عصای دستم بشه ، قاتل جون و نونم بشه. هر کاری هم براشون می کنی می گن کمه . اصلا به نظر من زندگی کردن بی معنیه . آخرش میمیری. خوب اگر خدا مهربونه ما رو ببره تو بهشت. مگه نمی گن خدا از همه چیز خبر داره ؟ مگه نمی گن از آینده ما خبر داره ؟ خوب اونی که قرار بد بشه ببرتش تو جهنم ، اونی که قراره خوب بشه ببرتش تو بهشت . دیگه این دنیا برای چیه. همه چیز سر کاریه. اصلا به نظر من انسان نباید به دنیا می اَمد . خلقت انسان اشتباه بود . من اشتباه کردم ازدواج کردم . از من می شنوی تو اشتباه من و نکن. باعث شدم سه نفر به دنیا بیان. الان نمی تونم آینده اون ا ر و تضمین کنم . می گن تو برای ما چه کار کردی. خوب راستم می گن ، حق دارن . امروزه کمتر کسی پیدا میشه خودش ، با زحمت خودش به جایی رسیده باشه. وقتی به استادیوم شهر نزدیک شدیم گفت : خوب بهتره بریم اون دست خیابون . ببینم اصلا تو مجردی یا نه ؟ همین طور که به اون طرف خیابون میرفتیم گفتم: بله مجردم . انگار همه نوع آب و هوا جمع شده بودن توی استادیوم و با هم بر سر تصاحب شهر مسابقه می دادن . تا که گرد و خاک به دوم جدول رسید و مه صدر نشین شد. وقتی به اون دست خیابون رسیدیم گفت : خوبه ، خوبه . همین مجرد بمون. سختیت برای خودت باشه ، آسایشتم برای خودت . نفرین زنو بچه هم بعد از مرگت پشت سرت نیست. هر وقت دیدی می تونی آینده زن و بچه هات رو تضمین کنی و اون دختری هم که می خواستی پیدا کردی ، اون وقت قدم بزار جلو . دخترای امروز که همه نقاب به چهره دارن . نمی شه فهمید کدومشون خوبه کدومشون بد .ای خدا عجب دنیایی شده . بیا اینجا یه کم بشینیم خسته شدم . خیلی پیاده آمدم . ولی من خسته ام نبود ، تا خونه هم راهی نبود . اما به خاطر مردی که داشت پیر می شد ، کنارش نشستم . اون همین طور حرف میزد و من به چهره ی اون نگاه می کردم. برام آشنا نبود . تا حالا ندیده بودمش. مدتی نشست . پاهاش رو با دستاش ماساژ میداد. و همین طور به اطرافش نگاه می کرد. من که نفهمیدم توی اون مه به چی یا به کی نگاه می کرد. گفت : خوب بلند شو بریم . دیگه چیزی نمونده. خونه من توی این کوچه است. و سر اون کوچه ایستاد و خدا حافظی کرد و رفت. من همین طور آروم آروم به قدم زدن ادامه دادم و توی این فکر بودم که ، این کوچه با خونه ی ما فقط دو تا کوچه فاصله داره . هفت سالی می شد که آمده بودیم اونجا . من اون مرد رو توی اون هفت سال ندیده بودم . و تا الان که ا ز اون شب سه سال میگذره ، بازم ندیدمش. نمی دونم اون کی بود ، از کجا آمد و به کجا رفت. اما هرچی بود ، فرشته نجات من بود. چون با حرفاش باعث شد که من به مادرم چیزی نگم و از دریاچه ی افکار صاحب کارم و خواهرش بیرون بیام. و امروز فکر می کنم چه خوب شد. چون بعد از مدتی فهمیدم خانواده خوبی نیستن . برادرش که ازم کار می کشید . یا خودش که همش دنبال تجملات بود . یا چند باری که از دانشگاه بر میگشتم ، تو راه دیدمش که ایستاده . و پسری با ماشین می آمد و سوارش می کرد. دختری که با دوتا بوق زدن سوار بشه اون کسی نیست که من می خوام . و با چیزایی که از اون دختر دیدم فهمیدم که اونم مثل بقیه دخترا می مونه . من دنبال کسی بودم که با بقیه فرق بکنه . ولی هنوز حرفای مردی که داشت پیر می شد ، توی گوشمه . هنوز اون مسیر و شب ها پیاده میرم ، تا که شاید ، یک شب ، پیداش بشه ، با من هم قدم بشه ، دستمو بگیره ، و از دریاچه فکر غلطی که تو ذهنم درباره هر موضوعی دارم ، بیرون بکشه.

Sunday December 16, 2007 - 07:28pm (IRST) Permanent Link | 4 Comments
داستان دیگری از من اشک و لبخند
داستان دیگری از من   اشک و لبخند magnify

سلام اسم داستان تغییر کرد

بنام خدا

افشین

چند روز پیش با دیدن پارچه ای بزرگ فهمیدم که دوستم افشین می خواد تو یه سفر کوتاه بیاد توی شهرمون. وقتی داشتم پیاده می شدم سرم خورد به سقف ماشین . خیلی درد گرفت . احساس کردم که مغز سرم دو نیم شد. با یه نیمش داشتم به این فکر می کردم که من میتونم افشین رو از نزدیک ببینم یا نه ، و با اون نیمه دیگه اش به این که همشهرییام چه طور ازش پذیرایی می کنن . آخه اونا چیز زیادی برای پذیرایی نداشتن به جز یک چیز.تو همین فکر ها بودم که گوشیم زنگ خورد . یکی از هم کلاسیهام بود گفت خبر داری که افشین می خواد بیاد شهرمون . گفتم آره مگه دوست تو هم هست ؟ خلاصه فوری رفتم و دوتا بیلیط گرفتم. تماس گرفتم فرودگاه تا بپرسم که افشین کی میاد و کجا میره. یه لیلی گوشی رو برداشت صدای قشنگی داشت اما برام مهم نبود . لیلیه رو میگم ولی افشین برام مهم بود. گفت امشب میاد ولی خبر ندارم کجا میره . افشین فردا می آمد و من یک مانع بزرگی سر راهم بود . با دوستم همفکری کردم تا آخر تونستم با یه دور خیز کوتاه از روی این مانع بپرم. با افشین ساعت سه قرار داشتم . از اون طرف همون ساعت کلاس دانشگاهم بود .

اونم با استادی که زیاد ازش خوشم نمیومد. من صبح رفتم سر کلاس . و بعد از اتمامش به استاد گفتم که من چون قرار دارم نمی تونم ساعت سه بیام سر کلاس . به خاطر همین تو این ساعت آمدم. استاد گفت : با افشین قرار داری ؟ من ذوق کردم که این افشین منم میشناسه !!! گفتم بله استاد . گفت شاید منم نرم سر کلاس ببینم چی میشه اگر شد منم میام .

نمی دونم کی به من گفته بود که این استاد آدم خوبی نیست ! من خرابش شدم وقتی این حرفُ زد . ساعت ده بود . رفتم سر قرار تا شلوغ نشده بود . هنوز خبری نبود . هنوز درهای قرارگاه رو باز نکرده بودن . مثل همیشه تو اینجور موقعیت ها که وقت می گذره و نمیشه کار چندان مفیدی انجام داد ، شروع کردم به قدم زدن .داشتم فکر می کردم که وقتی افشینُ دیدم بهش چی بگم . بگم خیلی مخلصتم ، بگم عاشقتم ، در حسرت دیدارت آواره ترینم ، یا ارادت خاصی دارم بهتون ، یا... نمی دونم همین طور داشتم فکر می کردم ، که دیدم یه تاکسی چند متر جلوتر ایستاد. سه تا از بچه ها ی دانشگاه که هم رشته ای منم بودن پیاده شدن . زود رفتم یه گوشه سنگر گرفتم . آخه نمی دونستم اونا دوست افشین انِِِ یا دشمنش . چند دقیقه ای گذشت . از دور دیدم عده ای از بچه های دانشگاه که پنج نفری می شدن دارن میان. شنیده بودم که دانشگاه آزاد تو هر داهات کوره ای یه شعبه زده ، اما فکر نمی کردم که تو قرارگاه من با افشینم هم، یکی زده باشه .

اونا داشتن به من نزدیک می شدن . من رومُ کردم اونور تا منو نشناسن . وقتی از پشت سرم رد می شدن ، شنیدم که به هم میگن : مراقب باشید کسی نفهمه که برای دیدن افشین اُمدیم . به خودم گفتم : اه ، اینا که خودین ، پس بهتره برم تو جمعشون . آره . وقتی رفتم جلو فهمیدم که همه اونا واسه دیدن افشین اُمدن . یکی دوتا از اونا برای اینکه کسی بهشون شک نکنه لباس دشمن رو پوشیده بودن . اخه اگر کسی می فهمید ما برای دیدن افشین اُمدیم ، ما رو به رگبار می بست. خلاصه به خاطر اینکه شناسایی نشیم ، یقه ها رو زدیم بالا ،و عینک های آفتابی به چشم زدیم . درهارو باز کردن . یه برگه که تبلیغ رب گوجه فرنگی توش بود رو نشون دادیم و رفتیم تو. یه جایی پیدا کردیم و نشستیم. مدتی با هم حرف زدیم و از عشق به افشین گفتیم . البته خیلی مراقب بودیم که کسی صدامونُ نشنوه. دیگه کم کم باید افشین پیداش میشد.

قلب همه ما داشت میزد. تا این که لحظه عشق سر رسید. یه اتوبوس اُمد و ایستاد یه گوشه . کسایی که پیاده میشدن یه مسیری رو طی میکردن تا وارد ساختمونی بشن. از جلوی ما رد میشدن. البته ما بالا نشسته بودیم تا بتونیم همه جا رو ببینیم. همه پیاده شدن به جز افشین. همه بچه ها در گوشی می گفتن : پس افشین کوش . ولی هنوز کسایی تو اتوبوس بودن . آخرین نفری که پیاده شد افشین بود . خوب ، اون چیزی رو که فکرشو میکردم اتفاق افتاد . میدونستم بیشتر مردم شهر یعنی دشمن های افشین چیزی به جز فحش و نا سزا گفتن ندارن. لطف کردن و همون چیزی هم که داشتن نثار افشین و بقیه دوستاش کردن و این جوری ازش استقبال کردن. ما خیلی خودمون رو کنترل کردیم که اسلحه هامون رو از جیب در نیاریمُ یا از همون توی جیبمون تیری به سوی اونا شلیک نکنیم. مدت کمی بعد افشین با همکاراش و شاگرداش اُمدن توی میدون . ما که جرات نداشتیم چیزی بگیم ، دادی بزنیم . چه برسه بپریم تو میدونُ افشین رو در آغوش گرم خودمون بگیریم. بالاخره یه نفر با سوت رفت وسط میدون و یه سوتی رو به صدا دراُورد . بیست و دو نفر هم شروع کردن به دویدن دنبال یه گردالی کروی شکل. این گردالی به این طرف می رفت و به اون طرف میرفت . گاهی هم از یه خط درازی رد میشد. وقتی افشین بعضی از دقایق می اُمد کنار زمین ، من گوشت پای بقل دستیمُ میون ناخن دوتا انگشتام فشار میدادم تا متوجه اش بشه . وقتی توپ از خطی رد میشد و به توری که مال افشین بود خورد ، که دوباربیشتر این اتفاق ناُفتاد ، سر فحش رو به این بیچاره و شاگرداش باز کردن . وقتی هم شاگرد های افشین این گردالی کروی شکل رو از خطی رد کردن و به طور اونا خورد ،که سه بار این اتفاق افتاد ، باز هم همین کارو کردن . وقتی بار اول توپ افشین از خط رد شد ، من و یکی از دوستام حواسمون نبود ، پریدیم هوا و شروع کردیم به دست زدن . دیدیم که همه ساکت نشستن و دارن ما رو نگاه می کنن . کسایی هم که ون طرف بودن فحش میدادن . وقتی نیروهای دشمن متوجه ما شدن ، یکی دو تا منور تو هوا زدن تا ما رو شناسایی کنن . بعد با چند شلیک هوایی به ما اخطار دادن که ساکت سرجامون بشینیم وگر نه از اون بالا ما رو پرت می کنن پایین. هر طور که بود بازی تموم شد. و افشین برنده شد. من و دوستام بیرون قرارگاه منتظر شدیم تا افشین بیرون بیاد و ما بتونیم اون رو از نزدیک ببینیم. نیروهای حافظ صلح با باتون و سپر هاشون ریخت جلوی قرارگاه و به ما گفتن که متفرق شیم. باقی بچه ها رو نمی دونم ، اما من که آدم نکشته بودم ، حتی چاقو هم نداشتم . عوض گروهکی هم نبودم .

نفهمیدم چرا به من گفتن اونجا نایستم. ولی ما همش اونا رو دور میزدیم و هر جوری شده به سرجای اولمون بر می گشتیم. یهو در باز شد و اتبوس حامل افشین اُمد بیرون . من که خیلی ذوق کرده بودم . رفتم جلو تا حداقل از بیرون ببینمش و براش بوس بفرستم. اما همه پرده های اتوبوس کشیده شده بود و چراغ های داخلشم خاموش . اتوبوس وقتی به خیابون رسید ،گازشو گرفت و رفت . منم هم با چشم های اشک آلود دویدم دنبالش داد زدم : کجا میری ، وایسا افشین وایسا ، من اُمدم تو رو ببینم ، کجا میری با مرام ، وایسا . چشمام اشک آلود بود ، یه چشمم در اشک حسرت دیدار افشین غرق شده بود و اون یکی در اشک شوق پیروزی او.

---------------------------------------------------------------------------------------

سلام خوبید . اینم یه داستان دیگه بود . من رفته بودم استادیوم . عجب بازی بود جاتون خالی

Saturday December 1, 2007 - 12:48pm (IRST) Permanent Link | 5 Comments

Add توی قرن دود و آهن تو رسول گل و نوری to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 56 First | < Prev | Next > | Last