Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

~ღ★ღFarzanEღ★ღ~

Top Page  |  Blog  |  Feeds  |  Friends  |  Lists

  • Work: Dpn Zanjan
  • School: Azad Zanjan

Add

~ღ★ღFarzanEღ★ღ~ is not connected to you in Yahoo! 360°.

Last updated Sun Oct 12, 2008 Member since August 2006

باید چون چشمه ای بود كه از درون خود آب را به بیرون می فرستد و همیشه زاینده و شاداب است. نه چون حوضی كه تا درون آن آب نریزند تهی و خالی می ماند. ¸.•*´¨`•ozv shid 50--> Click here

1 - 5 of 8 First | < Prev | Next > | Last

~.FarzanE.~'s Blog Full Post View | List View

رفاقت به معني حضور در کنار فردي ديگر نيست بلکه به معني حضور در درون اوست

نامه يك دختر به همسر آينده اش
نامه يك دختر به همسر آينده اش magnify
عزيزم!

مي تواني خوشحال باشي، چون من دختر كم توقعي هستم. اگر مي گويم بايد تحصيلكرده باشي، فقط به خاطر اين است كه بتواني خيال كني بيشتر از من مي فهمي! اگر مي گويم بايد خوش قيافه باشي، فقط به خاطر اين است كه همه با ديدن ما بگويند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست هي بالاتر برود!

اگر مي گويم بايد ماشين بزرگ و با تجهيزات كامل داشته باشي، فقط به اين خاطر است كه وقتي هر سال به مسافرت دور ايران مي رويم توي ماشين خودمان بخوابيم و بي خود پول هتل ندهيم!

اگر از تو خانه مي خواهم، به خاطر اين است كه خود را در خانه اي به تو بسپارم كه تا آخر عمر در و ديوارآن، خاطره اش را برايم حفظ كنند و هرگوشه اش يادآور تو و آن شب باشد!

اگر عروسي آن چناني مي خواهم، فقط به خاطر اين است كه فرصتي به تو داده باشم تا بتواني به من نشان بدهي چقدر مرا دوست داري و چقدر منتظر شب عروسيمان بوده اي!

اگر دوست دارم ويلاي اختصاصي كنار دريا داشته باشي، فقط به خاطر اين است كه از عشق بازي كنار دريا خوشم مي آيد... جلوي چشم همه هم كه نمي‌شود!

اگر مي گويم هرسال برويم يك كشور را ببينيم، فقط به خاطر اين است كه سالها دلم مي خواست جواب اين سوال را بدانم كه آيا واقعا "به هركجا كه روي آسمان همين رنگ است"؟! اگر تو به من كمك نكني تا جواب سوالاتم را پيدا كنم، پس چه كسي كمكم كند؟!

اگر از تو توقع ديگري ندارم، به خاطر اين است كه به تو ثابت كنم چقدر برايم عزيزي!
و بالاخره...


اگر جهيزيه چنداني با خودم نمي آورم، فقط به خاطر اين است كه به من ثابت شود تو مرا بدون جهيزيه سنگين هم دوست داري و عشقمان فارغ از رنگ و رياي ماديات است.

Sunday September 21, 2008 - 02:25pm (IRST) Permanent Link | 8 Comments
چهار همسر پادشاه
چهار همسر پادشاه magnify
روزگاری پادشاه ثروتمند بود که چهار همسر داشت.اوهمسر چهارم خود را بسیار دوست میداشت و او را با گرانبهاترین جامه ها می آراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرائی میکرداین همسر ازهر چیزی بهترین را داشت .
پادشاه همچنین همسر سوم خود را بسیار دوست میداشت و او را کنار خود قرار میداد اما همیشه از این بیم داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترک نمائد .
پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و همیشه با پادشاه مهربان و صبور و شکیبا بود هر گاه پادشاه با مشکلی روبرو میشد به او متوسل میشد تا آنرا مرتفع نمائد.
همسر اول پادشاه شریک بسیار وفاداری بود و در حفظ و نگهداری تاج و تخت شاه بسیار مشارکت میکرد.اما پادشاه این همسر را دوست نمی داشت وبرعکس این همسر شاه را عمیقا؛ دوست داشت ولی شاه به سختی به او توجه میکرد.
روزی از این روزها شاه بیمار شد و دانست که فاصله زیادی با مرگ ندارد .
سراغ همسر چهارم خود که خیلی مورد توجه او بود رفت گفت من تو را بسیار دوست داشتم بهترین جامه ها را بر تن تو پوشانده ام و بیشترین مراقبتها را از تو بعمل آورده ام اکنون که من دارم میمیرم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد؟
گفت:بهیچ وجه !! و بدون کلامی از آنجا دور شد این جواب همانند شمشیر تیزی بود که بر قلب پادشاه وارد شد.
پادشاه غمگین و ناراحت از همسر سوم خود پرسید من در تمام عمرم تو را دوست داشته ام هم اکنون رو به احتضارم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد و با من خواهی آمد؟
گفت نه هرگز !! زندگی بسیار زیباست اگر تو بمیری من مجددا ازدواج خواهم کرد و از زندگی لذت میبرم!
پادشاه نا امید سراغ همسر دوم خود رفت و از او پرسید من همیشه درمشکلاتم از توکمک جسته ام و تو مرا یاری کردی من در حال مردنم آیا تو با من خواهی بود؟
گفت نه متاءسفم من در این مورد نمیتوانم کمکی انجام دهم من در بهترین حالت فقط میتوانم تو را داخل قبرت بگذارم ! این پاسخ مانند صدای غرش رعد و برقی بود که پادشاه را دگرگون کرد!
در این هنگام صدائی او را بطرف خود خواند و گفت من با تو خواهم بود تو را همراهی خواهم کرد!
هر کجا که تو قصد رفتن نمائی!
شاه نگاهی انداخت همسر اول خود را دید ! او از سوء تغذیه لاغر و رنجور شده بود شاه با صدائی بسیار اندوهناک و شرمساری گفت:
من در زمانی که فرصت داشتم باید بیشتر از تو مراقبت بعمل می‌آوردم من در حق تو قصور کردم ...
در حقیقت همه ما دارای چهار همسر یعنی همفکر در زندگی خود هستیم همسر چهارم :همان جسم ماست مهم نیست که چه میزان سعی و تلاش برای فربه شدن و آراستگی آن کردیم وقتی ما بمیریم او ما را ترک خواهد کرد.
همسر سوم : دارائیها موقعیت و سرمایه ماست زمانی که ما بمیریم آنها نصیب دیگران میشوند.
همسر دوم :خانواده و دوستانمان هستند مهم نیست که چقدر با ما بوده اند حداکثر جائی که میتوانند باما بمانند همراهی تا مزاز ماست.
همسر اول : روح ماست که اغلب در هیاهوی دست یافتن به ثروت و قدرت و لذایذ فراموش میشود . در حالیکه روح ما تنها چیزی است که هر جا برویم ما را همراهی میکند.
پس از آن مراقبت کن او را تقویت کن و به او رسیدگی کن که این بزرگترین هدیه هستی برای توست
Photobucket Photobucket Photobucket Photobucket Photobucket Photobucket
Tags: ¸.•*´¨`•farzane•´¨`*•.¸
Friday July 4, 2008 - 03:15pm (IRST) Permanent Link | 8 Comments
¸.•*´¨`•هیس•´¨`*•.¸,
¸.•*´¨`•هیس•´¨`*•.¸, magnify
رییس سرش و بالا برد که نچ..... نمیشه.....
آخه آقا ما دستمون خیلی تنگ .... دیگه نمی دونیم به کی رو بندازیم ... بچه ها که ندارم نمی فهمن ... آقا تورو جون...
از نگاه رییس فهمید که دیگه اونجا وایسادن فایده ای ندارهتو یه لحضه تصویر فاطمه کوچولو اومد تو ذهنش خیلی لاغر شده بود .... دکترا گفته بودن اگه عمل نشه....
احساس کرد یه توپ بزرگ زیر گلوس گیر کرده و هر لحظه بزرگتر می شه ....بغض...چشمهاش می سوخت ... به رییس نگاه کرد.... دوست نداشت پلک بزنه می دونست اگه این کارو بکنه غرورش بیشتر از این لگد مال میشه... سعی کرد یه چیزی بگه یه چیزی که شاید اثری کنه ...دوباره به رییس نگاه کردفقط تونست بگه آخه آقا... و بعدش اون اتفاقی که نباید بیفته افتاد پلک زدو اشک ...
با خودش فکر کرد دیگه چاره ای نداره... باید دست به اون کاری بزنه که یه عمر ازش می ترسیده.... از اتاق رفت بیرون ... 1000جور فکر از ذهنش می گذشت ... هر لحظه 100بار از کاری که می خاست بکنه پشیمون می شد ولی هر بار تصویر فاطمه کوچولو....
آقای... من دارم می رم دفتر رو خوب تمیز کن این قدر هم خودتو لوس نکن مشکل واسه همه هست...
به میز رییس نگاه کرد دست توی جیبش کرد و دسته کلیدش رو در آورد ... دستش آشکارا می لرزید یه لحظه چشماشو بست و بعد سریع به طرف میز رییس رفت دومین در قفل چرخید...بایداونقدر برمی داشت که خیالش از بابت فاطمه راحت می شد و ...
آقای ... شما به جرم سرقت از محل کار خود به ... محکوم می شوید... اگر دفاعی از خود دارید ...



یه نگاه به فاطمه کرد ... فاطمه کوچولو می خندید و براش دست تکون می داد... لبخندی زد و به سرباز کنار دستش گفت : بریم

Tuesday March 11, 2008 - 10:06pm (IRST) Permanent Link | 15 Comments
آخرین نامه یک فاحشه به مادرش
آخرین نامه یک فاحشه به مادرش magnify

________________________________________

شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم ...

این نامه انعکاس واپسین طپش قلب محنتبار یکی از هزاران زن بیگناه است که اجتماع ، در ظلمت شب احتیاج ، کلمه شرافت را از قاموس زندگیش بوده است .این نامه آخرین نامه یک فاحشه است کاش نامه رسان هرگز این نامه را به مادر این زن تیره بخت نمی رساند....

مادر جان ! این آخرین نامه ایست که از یکوجبی گور زندگی واژگون بخت خود برای تو می نویسم .فاصله من –فاصله پیکر درهم شکسته من – با گور بی نام و نشانی که در انتظار من است یکوجب بیش نیست . این نامه ، هذیان سرسام آور رویای وحشتناکی است که در قاموس خانواده های بدبخت نام مستعارش زندگیست . مادر جان ! شاید آخرین کلمه ی این نامه ، به منزله نقطه ی سیاهی باشد بر آخرین جمله داستان غم انگیز زندگی از یاد رفته دخترت....... خدا میداند که در واپسین لحظات عمرچقدر دلم می خواست پیش تو باشم...و پس از سه سال جان کندن تدریجی ، هم آغوش با سوداگران ور شکست شهوت در بستر خون آلود هوسهای مست و تک نفسهای ننگ و بد نامی وفراموشی جام زهر آلودم را در آغوش پرمحنت تو با دست تو به مرگ می سپردم ...

افسوس که تو اینجا نیستی ... نه تنها تو ، هیچ کس اینجا نیست... جز این پیکر در هم شکسته ام و پیر مردی رنجور ، که با در یافت بیست ریالی ( بیست ریالی که کار مزد آخرین هم آغوشی من است ) نامه ای را که اکنون میخوانی بجای من ، برای تو بنویسد ... مادر جان می دانم که با خواندن این نامه ، بخاطر بخت سیاهی که دخترت داشت تا حد جنون خواهی گریست .. .گریه کن مادر ! ....بگذار اشکهای تو سیل بنیان کن بنای شرافت کاذبی باشد که در این دنیای دون ، منهای پول پشتوانه زندگی هیچ تیره بختی نیست ....دختر تو مادر ، دارد همین حالا ، پای دیواری سینه شکسته در کمال ناکامی و بدنامی می میرد .... ای کاش دختر در به در تو که من بدبخت باشم ، می توانست با مرگ خود انتقام شیر حلالت را از زندگی حرامی که داشت بگیرد ...مادر جان ! خواهش میکنم اجازه بدهی قبل از مرگ هر چه درد بیدرمان در پهنه این دل ماتمزده ام دارم ، به صورت قطره های سرگردان مشتی سرشک دیده گم کرده ، به دامان محبت بار تو بسپارم ....میدانم هرگز باور نمی کردی اینچنین نامه ای به دست تو برسد ؛ تو بر حسب نامه های گذشته من ، دخترت را زنی نجیب می دانستی که شرافتمندانه ، دور از خانه و کاشانه ، نان مادر ستمدیده و خواهر یتیمش را به دست می آورد ... چگونه بگویم مادر ؟!.... که ازبخت من بدخت ، در عصری به دنیا آمده ام که " شرافت " به طوررقت انگیزی بازارش کساد است می دانی یعنی چه ؟ مادر همه هر چه تا کنون بتو نوشته ام دروغ محض بوده است .... دروغ محض .... اما اجتناب ناپذیر خدا می داند که هیچ دلم نمی خواست دل شکسته ات را ، بار دیگر بشکنم ... همه ی آن نامه را ده روز دیگر که مصادف با بیست و چهارمین سال تولد من که در حقیقت بیست و چهارمین سال تولد یک بد بختی بیزوال است ، بسوزان .... و خاکستر سردشان را لابلای بستر پاره پاره من که مات و دست نخورده و بی صاحب در کنج کلبه ی فقیرمان افتاده است ، دفن کن ... بگذار خاکستر آن نامه ها لاشه افتخار من باشد .... افتخار اینکه حد اقل آنقدر تو را عزیز می داشتم که تا وا پسین لحظات مرگ نگذاشتم حتی در تصویر بیچارگی من ، شریک باشی ....

مادر جان ! در تمام این مدت سه سالی که مرا با این قبرستان بی سرپوش آرزوها و آمال انسانی ، این آخرین ایستگاه امید بیکاران خانه به دوش شهرستانی ، این تهران خراب شده ، روانه کردی ، بر حسب راه نکبت باری که این اجتماع هرزه پیش پای زندگی غریب من گذاشت من یکی از بی پناه ترین و بیگناه ترین گناهکاران روزگار بوده ام افسوس !... هزار افسوس که ضربان نامرتب فرصت نمی دهد ، تا آنجا که می خواستم جزئیات گذشته و اندوهبارم را برایت شرح دهم ...

همانقدر باید بگویم که زندگی بسرنوشتی اینقدر دردناک ، دچارم کرد ، سه سال تمام ، شب و روز کار من پاسخ دادن به تمنای هرزه مشتی نامرد بود که در ازای پولی ناچیز ، همه مستی ها ، پستی ها ، و رذالتهای خود را وحشیانه در لذت زاییده از پیکر خسته و تب آلود من ، خلا صه کردندآه ، خداوندا ! چه سرنوشت وحشتناکی ! در عرض این سه سال ، سر تا سر آرزوهای من ، اشکها و اشکهای پنهانی من ، بازیچه ی خنده ها ، محبتها و پایکوبی های ساختگی بود ....

در عرض این مدت هرگز فرصت اینکه چند دقیقه از ته دل به خاطرسیه روزی خودم اشک بریزم نداشتم ....

تنها یکبار ، تقریبا شش ماه پیش بود که در کشمکش یک درد جانکاه صمیمانه خندیدم ... اما ، بخدا ، مادر ، اگر بدانی این خنده تصادفی را چقدر وحشیانه در لرزش لبانم شکستند ... آخ اگر بدانی ....آری ، مادر جان شش ماه پیش در همان خانه ای که آشیانه حراج تدریجی ناموس محتاج من بود ، صاحب فرزندی شدم ...از چه پدری ؟ از چند پدر؟ اینها را هیچ نمی دانم ... اما آنچه مسلم بود ، خدا برای نخستین بار بزرگترین نعمتها را – نعمت مادر بودن را به من ارزانی کرد ...شبی که دخترم به دنیا آمد تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد .... برای چند ساعت همه دردها ، در به دریها ، گرفتاریها را فراموش کرده بودم ....احساس می کردم زنی نجیبم و در خانه ای محقر و آبرومند برای شوهر مهربانم طفلی زیبا به دنیا آورده ام ... وفردا صبح پدرش از دیدن او ....آخ مادر چه می گویم ؟! چه می خواهم بگویم ؟! آه ، ای آرزوهای خام ... ای آرزوهای ناکام !مادر جان اگر بدانی فردای آنشب چه بر سرم آوردند ؟!رییس آن خانه نفرین شده بچه ام را از دستم گرفت ... به زور گرفت....قدرت اینکه از جا تکان بخورم نداشتم .... هر چه فریاد کردم ماما ! ماما ! فریادم در دل سنگش موثر واقع نشد . آخ مادر ...ببین سرنوشت کار انسان را به کجا میکشاند ... که در خانه ای چنین رسوا ، به زنی که رییس خانه است ، باید " ماما " گفت ... آخ بیچاره مادرم ....باری بچه ام را از آغوشم بیرون کشیدند... بردند ...هنگامی که برای آخرین بار نگاهم به قیافه معصوم طفل بیگناه افتاد ، مثل اینکه با یک نگاه سرگردان ازمن پرسید : چرا ؟؟؟ دختر م را بردن و بر حسب قوانین حاکم بر اینچنین خانه ها او را در خلوت محض به خاک سپردند .چه می دانم شاید این حکمت خدا بود ... شاید خدا فکر کرده بود که مردنش بهتراز ماندنش است ، دنیایی که سرنوشت دختر زن نجییبی چون تو را به اینجا می کشاند چه سر نوشتی میتوانست نصیب دختر یک فا حشه بدبخت کند ؟! پس از دخترم مرا هم از خانه بیرون کردند ... از کارافتاه بودم ؛ درد فقدان بچه کمر هستی مرا شکسته بود .مادر جان ... تصادفی نیست که شش ماه است نزد تو خجلم و نتوانسته ام مقرری ماهانه برایت بفرستم .به خدا مادر ، در عرض این شش ماه در آمدم حتی آنقدر نبوده که یک شب با شکم سیر بخواب روم ....چه خواب ؟ چه شکم ؟ چه بد بختی؟ شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم ...در عرض این شش ماه به صد جور مرض استخوانسوز گفتار شدم ...دیگر نمی توانم حرف بزنم ، بغض دارد خفه ام میکند ، بغض نیست ، مرگ است ! مرگ در کار تحویل گرفتن پس مانده ی جان من است !خدا حافظ مادر شیرت را حلال کن ، به خواهر کوچکم هرگز نگو که خواهر نگون بختش چطور زندگی کرد ، و چه طور مرد ؛ نه - مادر جان نگو .

خدانگهدارتان

Tags: ღ★ღƒдяźдnξħღ★ღ
Tuesday February 26, 2008 - 02:52pm (IRST) Permanent Link | 19 Comments
دیدمن......دیدتو...........و........حقیقت
دیدمن......دیدتو...........و........حقیقت magnify
مرد خبيثي روزي دز کوچه اي راه مي رفت و با خودش فکر مي کرد که من هر گناه و خباثتي که وجود داشت انجام داده ام.اين شيطان چه کار کرده که من نکرده باشم؟که پيرمردي آرام آرام جلو آمد و با صدايي لرزان گفت:پسرم با من کاري داشتي؟
-شما؟
-من شيطانم،گويا نام مرا مي بردي.
-بله،مي خواهم بدانم تو چه کرده اي که اينقدر به بدي مشهوري.من هر فعل بدي که به ذهن برسد انجام داده ام و مطمئنم که صد بار از تو بدترم.کاري هست که تو کرده باشي و من نکرده باشم؟
-نميدونم پسرم،مي خواهي يک مسابقه با هم بدهيم تا ببينيم که من چه کار مي توانم بکنم و تو چه کار؟
-موافقم.
-پس وعده ما يک ماه ديگر،همين جا.
مرد خبيث رفت و در اين يک ماه از هيچ قتل و جنايت و تجاوز و خباثتي دريغ نکرد.دزدي کرد و به حق ديگران تجاوز کرد و با استفاده از سياست هاي پليد، ملت هاي مختلف را به جان هم انداخت و جنگ درست کرد. و خلاصه هر عمل ناشايست و هر فعل کثيفي از او سر زد. بعد از يک ماه به کوچه محل قرار بازگشت. پيرمرد يا همان شيطان خودمان آرام آرام آمد. مرد پرسيد:خب پيرمرد چه کردي؟شيطان با صدايي لرزان گفت:پسرم اول تو بگو چه کار کردي؟و مرد شروع کرد به تعريف آنچه از بدي و کثيفي در اين يک ماه کرده بود.
-خب مي بيني که من از هيچ خباثتي کم نگذاشته ام. حالا تو بگو چه کار کردي؟
-پسرم من وقتي با تو خداحافظي کردم و رفتم، تو همين کوچه ديدم پسر جواني داره رد مي شه و از طرف ديگر کوچه دختر جواني داره مياد. به دل پسر انداختم که سرش رو بلند کنه و به دختر نگاه کنه. خلاصه پنج روز اول سعي کردم اين پسر به آن دختر فکر کنه و طي اين پنج روز پسر توي کوچه دنبال دختر راه مي افتاد، ولي دختر حاضر نمي شد باهاش حرف بزنه. پنج روز دوم روي دختر کار کردم تا حاضر شد بالاخره لبخندي به پسر بزنه. با لبخند دختر، پسر اميدوار شد و من هم روي او کار کردم تا يک نامه فدايت شوم براي دختر بنويسد. اين هم از پنج روز سوم.پنج روز بعدي صرف اين شد که دختر رضايت بدهد تا جواب نامه پسر را بدهد و با او حرف بزند. تا اينجا شد بيست روز.
-خب ادامه بده.
-عجله نکن پسرم.پنج روز بعد پسر را آماده کردم که به دختر پيشنهاد بدهد و در اين مدت پسر با دختر بيرون مي رفت و مدام اصرار مي کرد که دختر به خانه شان برود ولي هر چه پسر اصرار مي کرد که من دوستت دارم،بيا کسي خانه نيست و مسأله اي ندارد، دختر نمي پذيرفت. پنج روز آخر من به کمک پسر رفتم و روي دختر کار کردم تا بالاخره به تقاضاي پسر جواب مثبت داد و به خانه او رفت.
-همين!من اين همه جنايت و تجاوز کردم و تو فقط همين يه کارو کردي؟!
-تو متوجه نيستي پسرم. از همين اقدام من حرامزاده اي به وجود مي آيد که تموم آنچه تو کردي را انجام خواهد داد!
هرچیز دراین دنیا از سه دیدگاه بررسی میشه:
دیدمن......دیدتو...........و........حقیقت! (اوریانافالاچی)
Tags: ▒▓█farzane█▓▒
Sunday December 9, 2007 - 03:39pm (IRST) Permanent Link | 11 Comments

Add ~.FarzanE.~'s Blog to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 8 First | < Prev | Next > | Last