...........
در بي خبري از تو صد مرحله پير شدم/تو بي خبر از غيري من بي خبر از خويشم
آري. تو مرا به هجران ديدار خود وادار كردي . آيا مي دانستي كه همچون حباحبي در حبس گاه شبهاي من پرسه مي زدي؟ بوي گلهاي حبق را براي من زنده مي كني . زنده كننده ي حالات حال . در شبهاي من جاري هستي .بي صدا. مرموز.ولي سيار و جاري و پر از حرف. حال را با خود برده اي . برده اي به زمانهاي دور . به احوال سرخوشي و سر مستي ...
بر در حانات نشسته ام و منتظر حانه اي كه روح خسته ي مرا نوازش دهد. كاسه را در دست دارم.به ياد تو مي نوشم.
از كجا شروع كم ؟ مغز اين خودكار پر شده از چيزهاي سياه. تو نمي آيي . نمي بيني. نمي فمهي. آيا خواهي فهميد؟
حبيس خود را بنواز.با حبيكه ات. با لبان شيرينت...
حانه مغز را گرم كرده ولي قلب گدازان مرا كدام پيمانه ي شربت خنك خواهد كرد؟ باد از كجا خبر آمدن يار مي آورد تا آرام شوم؟
خود را در كويري مي بينم. حاني. در جستجوي تو. گرما را حس مي كنم. چون سرابي هستي كه خشكيده لبي چون مرا به سوي خود مي كشي.
تصوير تو تمام آسمان بي ابر را پر كرده. باراني ببار از آن چشمان ترت و من تشنه لب را سيراب كن در هجرانت. حاليا . حبيب. مي آيي؟
مي باري؟
مي خندي؟
شب كويري ام سرد است و حالك. حجار در آسمانش نمايان است. دب اكبر را كجا بيابم؟ ستاره ي قطبي ام نيست!.......ستاره ام. سرما پوستم را آزار مي دهد....قلبم گرم است.همين برايم كافي است.
آسمان در حنادس است. به حماء من نمي شتابي؟ حميم حبق تمام مشامم را پر كرده.
"مرا در حماء خود گرفتي و رها كردي"
در بي خبري از تو صد مرحله پير شدم/تو بي خبر از غيري من بي خبر از خويشم
آري. تو مرا به هجران ديدار خود وادار كردي . آيا مي دانستي كه همچون حباحبي در حبس گاه شبهاي من پرسه مي زدي؟ بوي گلهاي حبق را براي من زنده مي كني . زنده كننده ي حالات حال . در شبهاي من جاري هستي .بي صدا. مرموز.ولي سيار و جاري و پر از حرف. حال را با خود برده اي . برده اي به زمانهاي دور . به احوال سرخوشي و سر مستي ...
بر در حانات نشسته ام و منتظر حانه اي كه روح خسته ي مرا نوازش دهد. كاسه را در دست دارم.به ياد تو مي نوشم.
از كجا شروع كم ؟ مغز اين خودكار پر شده از چيزهاي سياه. تو نمي آيي . نمي بيني. نمي فمهي. آيا خواهي فهميد؟
حبيس خود را بنواز.با حبيكه ات. با لبان شيرينت...
حانه مغز را گرم كرده ولي قلب گدازان مرا كدام پيمانه ي شربت خنك خواهد كرد؟ باد از كجا خبر آمدن يار مي آورد تا آرام شوم؟
خود را در كويري مي بينم. حاني. در جستجوي تو. گرما را حس مي كنم. چون سرابي هستي كه خشكيده لبي چون مرا به سوي خود مي كشي.
تصوير تو تمام آسمان بي ابر را پر كرده. باراني ببار از آن چشمان ترت و من تشنه لب را سيراب كن در هجرانت. حاليا . حبيب. مي آيي؟
مي باري؟
مي خندي؟
شب كويري ام سرد است و حالك. حجار در آسمانش نمايان است. دب اكبر را كجا بيابم؟ ستاره ي قطبي ام نيست!.......ستاره ام. سرما پوستم را آزار مي دهد....قلبم گرم است.همين برايم كافي است.
آسمان در حنادس است. به حماء من نمي شتابي؟ حميم حبق تمام مشامم را پر كرده.
"مرا در حماء خود گرفتي و رها كردي"
اين عكسو از بلاگ يه دوست برداشتم.
http://360.yahoo.com/profile-.YGsx5c5cKJQjavodz7pzJ20ROCVzZI-?cq=1