تولد دوباره
آیا هر روز می شود که از نو آغاز کرد؟ آیا می شود که گرد بطالت و روزمرگی را به دور ریخت؟ آیا می شود که ترس ها ، ضعف ها و قوت های خویش را شناخت و با آنان کنار امد و به عنوان جزئی از ساختار روحی پذیرفت ؟ آیا می شود صبح آغازگر روز متفاوت از دیروز برای ما باشد؟ آیا می توان در جشن شاداباش طبیعت هر روز را باطللوع شعله های فروزان خورسید به نظاره نشست و جشن گرفت ؟ آیا می توان در این دور و زمانه ،خود بود و بی نیاز از نقش های مزورانه ،با همه با خوشی روزگار گذراند؟ آیا همه اینها امکان ظهور داردو چگونه؟ هر کس در قبال پاسخگوئی به این سوالات ناچار از مواجهه و پذیرش حقیقت هائی است که گاها او را می آزارد. انسان دچار زندگی و محیط پیرامونش در عصری پر شتاب و پر دلهره و بی تکیه گاه است ودر بسیاری از مواقع نه فرصت و انرژی این کار دارد وشاید نه جسارتی برای درک و لمس آنها. چه بسا همیشه درگریز از خویش می باشد و تنهایی وانزوا حاصل ان. به هر در و تخته ای می زند که راه مفری برای خویش جوید . گوئی که این عصر و دوره تنهائی و فرار انسان از واقعیت ها و عدم پذیرش حقیقت است چه پای رهجوئی در این سیر صعب بسی لرزان است. دیگر بنا فکری و اتمسفر روحی انسان بر روالی متعادل و راضی کننده در جریان نیست . همه چیز رنگ و بوی عدم قطعیت دارد.انسان در ترس و لرز پذیرش باورها است. دیگر کشتی هدایت سمت و سوی خویش را از دست داده است.قطب نمای درون او را به سوی روشنی و ساحل امن و امان هدایت نمی کند چه مدت هاست که به خواب وغفلت دچار شده و در هیاهوی بی فردای زندگی این مسیر یاب نیز مستاصل از نشان دادن حقیقت . اما به راستی چگونه می شود از این مهمانی طبیعت و زندگی چند روزه به یک رضایت خاطر و طمانینه درونی رسید؟به کدامین فلسفه و مسلک می شود دست یاری دراز کرد بلکه ما را نجات دهد؟ آیا در این عصری که هزاران موج امید و یاس بر آوار افکار و باورهای مردمانش جاری می سازد ،می شود کلام حیاتبخش را شنید؟ آیا زندگی دالانی هزار توست یا آمیزهای از سادگی و تازگی است؟ آیا دانش می تواند چاره ساز سعادت ما باشد؟ از کجا باید آغاز کرد ؟ ما که در راه مانده از قبیله موفقیت هستیم آیا سعادت ، میراث فکری نیاکانمان ما را دعوت می نماید که به سویش ره پوییم؟ آیا در این دوران که به باور خرد دور و روشن بین شرقی ها عصر تاریکی و دوری از مرزهای حقیقت است آسمان به یاری زمین خواهد آمد ؟ آیا مسیر رفتن به سوی بالا و نردبان به سوی نور در انتظار قوم و قبیله ای هست ؟آیا باید به انتظار منجی بود تا در عصر بی قهرمانی یاریگر دستان ناتوان بشر باشد؟ چه دارو و اکسیری می تواند ما را از این رخوت و اعتیاد به روزمرگی و بطالت و زهر نسیان و فراموشی نجات دهد؟ آیا تمدن بشری راه زوال خویش را در پیش گرفته است ؟ مرزهای نابودی و زمان آخرین آن چه وقت محقق می شود. اما در پس این همه سوال که هر انسانی مبتلا به آن است ، آیا می شود برخاست و گام در راه نهاد ؟ اما آن راه کدام است ؟ و امتدا آن به کجا ختم می شود . جواب دادن به این سوالات شاید یک ضرورت باشد تا در این دنیا بتوان روی امن و امان را دید و فارغ از هیاهوی زمان در یک بی زمانی که نه از نوع سستی و رخوت باشد ، زیست. و باور من این است که این راه از درون روح بشر جریان دارد . آنگاه که مسیر را به درون ولایه های هزار توی آن هدایت می کنیم و به شناخت این یگانه جواهر ی که رنگ وبوی خداوندی دارد نظر دوخت. و این را هرکسی می تواند خود راه را بیابد و برود. چه کمال یابی برای هر فرد متفاوت از دیگری است. مهم آن است که در نقطه و مرزی این رهیدن را تمرین کنیم. و باشندگی را آغاز نماییم. سادگی رمزی دارد که پس از پیچیدگی می توان به آن دست یافت .گاه و زمانی که نقاب تزویر را بدور افکنیم و خود باشیم. و این میسر است.