In my world,any thing worth reading
من دلم یه استادیوم تنهایی می خواد.100 برگ کاغذ روزنامه ی سفید.یک هکتار زمین سرد که آفتاب کج کج مستقیم روش بتابه.من دلم یه همهمه می خواد که توش من و اون یه لینک باشیم از نوع زوم شونده.همه باشن.یه عالمه ی دیگه.اما یه مکعب دور خودم و خودش.من دلم بارون میخواد و مانتوی نازک و شلوار بی زیر شلواری.من و خودم و یه جفت دستکش.من دلم یه فضای پشمی می خواد که بشه بغلش کرد طوری که دستات به هم نخوره.من دلم آویزش میخواد.تعلیق.من دلم مکه می خواد با کعبه ی اضافی
ما رای آوردیم.بسیجی ها سوسک شدن.اون ها که واسه انجمن علمی دندون تیز کرده بودن دندونشون خورد شد.کمترین تعداد رای از ما 66 و بالاترین رای از اون ها 20 تا
هفت تا عضو شورای مرکزی انجمن شد از لیست ما.بسیجی ها سوسک شدن
رفتم جلو درشون زبون درازی :-))
بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر،مهر مادر،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا،نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه می گفت:
گوساله،بتمرگ
اکبر اکسیر
آسمان باز گشود
بغض هم باز حسادت به نهایت چسباند
و نهایت این جاست
زیر تنهایی من
کلی از جزئی اشک
اشک این شاهرگ پوستی ام
خودروی بی تابی
در خیابان دراز
خودرویی بود بسی با معنا
خودرویی خود می رفت
خود من لای سکوت
خود من زیر دو تیزی،دو نگاه
خود من خود تنهاست
خود من پر سر و صوت
زیر این شهر شلوع
ولع جذب نگاه
و مهمتر فکری
دست من ضربه ی شعر
شعر من شعر نداشت
ضربه ی دست
نهادن دستی
پیش سیل فریاد
شعر من خود خفه کن
شعر من بی احساس
من وجودم ساکن
قلمم خون دلم می نوشید
می رفت
تا خزی ها نه خزه
احمد قندی