In my world,any thing worth reading
خوب شیرازی ها هم که جای خود داره
اون قدر خوب هستن که یه عالمه وقتشون واسه گردوندن تو بذارن
خیلی لطف داری کیوان
حالا بعد عید من می مونم و ساره که باید جرات کتم و جواب پس بدم که اصفهانیا بهترن یا شیرازیا :-D
یاسمین خیلی گله
خیلی گله
اصفهانیا خیلی خوبن
سعی کرد ثابت کنه و ثابت هم کرد.الهی من دورت بگردم
شنیده ام که در افغانستان هم نوروز هست و هفت سین سال سبز ، شنیده ام که شما هم در هیاهوی گندم سمنو و سبز کردن خاک یادتان می رود گلوله هایی را که دیشب خرابه ی پشتی را سوراخ سوراخ کرد،یادتان می رود بمب گذاری دره های پروان را.
شنیده ام که پشتونی و هزاری و پروانی و کابلی (این میلیونر های زاغه نشین) همه و همه در خاکی که سال های سال است به جای شمشاد و گون و گز و گندم ، به جای پسته و و چای و خرما ، خشخاش زاییده است و مین و بمب در رحم اجاره ای اش آبستن بوده ، سبزه می کارید تا یادش نرود خاطرات آن روز های خوب ، آن روز های سبز ، آن روز های بادباک و تنبور
این ها را نگفتم تا گفته باشم خوش به حالتان که عیدتان است و چند روزی جنگ گاف می دهد و شین هفت شینتان را وام می ستاند تا از شراب شادی سر مستتان کند. این ها را گفتم برای تو،برا ی تو بیوه مانده ی مجتبای من. گفتم که بگویم که دیشب خواب مردت را دیدم . سر کلاس بود با آن زودتر فهمیدن هایش و غر غر ها از نفهمیدن بقیه. با آن شیطنت هایش و اذیت کردن بچه ها، و من اصلا انگار یادم نبود که هسته شده است آن روزی که او نیست و پوستم تنگ شده بود بر خودم که که باز او در کلاس است و لذا همیشه یک نمره ی بیست برای روز مبادا دارم.
می دانم که نه تنها خوابم چپ است که حتی تعبیر هم ندارد چون فی البداهه نبود.از چهار شنبه که بنا را بر این گذاشتیم که 5شنبه را برویم شهرستان سر خاک اهل قبوری که پدر بزرگ و مادر بزرگم باشند، یک هو غم عالم نشست روی دلم وقتی یاد این رسم 5شنبه ی اخر سال افتادم و یاد تو که حالا که می روی (حتما می روی) سر خاک مجتبی چادر سیاهت را در آورده ای؟ و عذاب وجدانم کُشت که پارچه سبزهایی که بنا بود بیاورم و به این بهانه یک بار دیگر بعد از آن روزی که صورتت را از بس که چسبانده بودی به مجتبی انگار شده بود صورتت مقوای پشت قاب عکس ببینمت، مانده بود کنار اتاق و چشم می گرداند که هر جا چشم در چشم من شد تف بیندازد بر من و کورک پشتم.
و باز فکر کردم که ما می رویم سر خاک با تشکیلات و همه منت بر سر اهل فامیل و جهان نهاده و تو لابد باید با پدر ناپدر مجتبی چانه بزنی که خوب لابد شب عید است و اجاق بساط قمار و سور و ساتش روشن تر از همیشه آتش به اجاق کورت می زند. کاش خواهر من بودی که دست هم را می گرفتیم می رفتیم سر خاک مجتبی و غدد اشکی را یله می دادیم و دوتایی هم را می گرفتیم در بغل هم (ول کن این دغدغه را که چه طور ممکن بود خواهر من باشی و پس پدر مادر کداممان برای کداممان )
و بعد از همان 4شنبه که بغض چنگ زد گوشه ی گلویم و ماند و ماند ، گفتم حالا که نیستی برایت بنویسم (که اگر تو سواد نداری که بخوانی، من سواد دارم که بنویسم که شاید وجدانم خفقان بگیرد این آخر سالی و این قدر پنجه بر پنجره ی چشمم نساید) اما آن قدر ابر پاییزی شدم و لرزش گریه ام آن قدر طول کشید که خودکار در دستم برگ ریزانش گرفت و این بغض ماند و ماند تا پنج شنبه که سر خاک حاجیه و حاجی، مجتبی را دیدم که سینه کفتری اش را زیر خاک داده و اندازه ی سال 85 سر خاکشان گریه کردم و دیشب هم که خودش منت گذاشت و آمد سر خوابم نشست پشت نیمکت، خطِ دار روی گلویش و پر از شیطنت.
و گفتم که بگویم – اگر چه تو نخوانی – که مجتبی معصیت کرد که رفت و یک طناب انداخت و خودش را آویزان کرد. نه به خاطر حرمت نفس معصومه و گناه کبیره و این حرف ها که نه خدا هستم و نه مثل آدم هایی که می دانم نیش زبانشان سوراخ سوراخت کرده پررو که بنشینم در مسند خدا و حکم صادر کنم که آن دنیا چوب نیم سوخته کنند در فلان فلانی. می گویم به مجتبایم که معصیت کردی که حالا که خاک افغانستان شده است آبستن دانه های ماش و گندم تو خاک غربت ایران را که سال هاست حفظ آبرو کرده و برای ایرانی و افغانی یک جور سبزه زاییده ( بماند که ملتش چه حیوان وار رفتار کردند با آن ها) کردی بر سر دختری که حالا بیوه مانده و بی پدر -که پدرش مرد نبود- و بی پدر شوهر -که مردی که حکم مثله گر پسرش را داشت برای عروس چه می کند.
و بماند این وسط فرافکنی من که مثل قاضی ای که خودش قاتل است سوت می زنم و خودم را به در و دیوار می کوبم تا متهم بی چاره را -که از قضا مقتول هم هست- به جرم خویش اخذ کنم و حالا کی قرار است بخشوده شوم بی عقوبت کشیده، تو می دانی و تو می توانی بیوه ی مجتبای عزیزم!
روزه ی طلسم وار این سال سنگین را که بی پروا بار وجودش را بر شانه هایم رها کرده با چه افطار کنم؟
-پاییز را عبور دادم از خیابان عمر با "زرد و سرخ و ارغوانی" برگ هایش.قدر دانم امیر حسین سام عزیز
-زمستان را کودکی کردم و چون گربه ای در رقص آتش گرم گرفتم با زمستانی از "این گوشه تا اون گوشه"
-بهار و سماع تصنیف بوی باران،بهار و "رقص گل " دست مریزاد شجریان درخت ها
p.s:اگه ندارید دانلود کنید.نقض سال نیاز به یک موسیقی خوب داره.شاید گذاشتم تو 4shared و لینک دادم