snow rain and Grey sky
bad trees and no sun
warm light that sweet smile
tender hands and tender mine
darks street across the side
cold humid no light
bright true so nice of you
loving music me and you
stay with me don’t say goodbye
show me your is so warm as mine
be the tender as you can
bring me home after ten
هم خسته مي شويم از پرسش. هم خسته مي شويم از پاسخ. هم خسته مي شويم از بيراهي. هم خسته مي شويم از راهي که جز يک مقصد ندارد. هم خسته مي شويم از صداي مأيوس. هم خسته مي شويم از ترجيع بندِ بهار. هم خسته مي شويم از زمين بي فرجام. هم خسته مي شويم از آسمان موهوم. هم خسته مي شويم از هراس مرگ. هم خسته مي شويم از وعده ي بهشت. هم خسته مي شويم از اخم اخلاق. هم خسته مي شويم از کرشمه ي بي بها. واي من! چه قدر پرسش؟ چه قدر پاسخ؟ چه قدر تکرار؟ کجاست راه گريز از قدرتهاي بي مقدار؟
يخ در همين نزديکي و تنهايي هراس انگيز است، اما شگفتا که همه چيز در پرتوي نور چنين آرام گرفته است! شگفتا که بسياري از امور را زير پاي خود حس مي کنيم