Yahoo! 360° News | Beta Feedback
Start your own Yahoo! 360° page

The One: I ll be the light/When you feel like there s nowhere to run. Reply

1 - 5 of 42 First | < Prev | Next > | Last

somewhere to write something Full Post View | List View

poem, song poem, translation, memorial, chat,...

ماه عسل
ماه عسل magnify
به سرم باز هواتون، زده بود پيش پاتون
دوباره تنگ شده بود، لک زده بود دلم براتون
ـ
روي مبل نشسته بودم، دست اون زير سرم بود
آلبوم عکس شما پيش دوتا چشم ترم بود
ـ
به شما سفيد مي اومد، پشت پاتون ديده مي شد
دامن چين چينتون که رو زمين کشيده مي شد
ـ
شب چهاردهم بود انگار، رخ ماه من تموم بود
نپرستيدن ماه، همون يه شب، به من حروم بود
ـ
از همون شب دلامون جفت هم و بسته به هم شد
تا صداي نفسامون بينمون فاصله کم شد
ـ
همه جا چراغوني، شادي و شور توي محل بود
فردا روز سفر و تجربه ي ماه عسل بود...ـ
ـ
چي مي گم، عسل کجا بود؟! شيريني نداشت يه ذره
متنفرم من از جاده و پيچ و کوه و دره
ـ
اصلاً از هرچي که دورتون کنه ازم شکارم
از خودم؛ از اين رفيق نيمه راتون گله دارم
ـ
کاش الان بودين کنارم که بگين تقصير من نيست
تا ابد بخت سياه تو قصه ي تقدير من نيست
ـ
ديگه تا آخر دنيا شما تنها آرزومين
نمي شد باور چشمام، ولي ديدم پيش رومين
ـ
رو موهام دست مي کشيدين مهربون مثل هميشه
اومدم دستاتونُ ببوسم و ديدم نميشه
ـ
دسته ي چوبي مبل تو صورتم خورد مثل سيلي
نمي دونم به چه جرمي، چه گناهي، چه دليلي
ـ
چشامُ باز مي کنم، نيستين و رفتين و به تکرار
گمونم خوابتونُ ديده بودم، صبح شده انگار
ـ
هر يه لحظه بي شما يه سال پر سوز و گدازه
آلبومُ مي بندم اما دفتر خاطره بازه
ـ
يادمه وقتي مي رفتين دوباره سفيد پوشيدين
شما رو رو دست مي بردم، ولي انگار نمي ديدين
ـ
به شما سفيد مي اومد، زير تابوت ديده مي شد
پاهاي خستۀ من که رو زمين کشيده مي شد
ـ
مهرداد شهابی
٢٢/٢/١٣٨٧
Tags: ترانه
Thursday February 19, 2009 - 02:32pm (IRST) Permanent Link | 8 Comments
For the 42nd Anniversary of Little Sad Fairy's Death
For the 42nd Anniversary of Little Sad Fairy's Death magnify
فتح باغ
ـ
آن کلاغی که پرید از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشۀ آشفتۀ ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزۀ کوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
ـ
همه می دانند
همه می دانند که من و تو از آن روزنۀ سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخۀ بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
ـ
همه می ترسند
همه می ترسند اما من و تو به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم
ـ
سخن از پیوند سست دو نام در اوراق کهنۀ یک دفتر نیست
سخن از صمیمیت تن هامان در طراری
و درخشیدن عریانیمان مثل فلس ماهی ها در آب
سخن از زندگی نقره ای آوازی است
که سحرگاهان فواره کوچک می خواند
ـ
ما در آن جنگل سبز سیال
شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدف های پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد
ـ
همه می دانند
همه می دانند ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم
ما حققیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم­آگین گلی گم­نام
و بقا را در یک لحظه نامحدود که دو خورشید به هم خیره شدند
ـ
سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روز است و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیا بیهوده می­سوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام و عطر و نور و نسیم
بر فراز شب­ها ساخته­اند
ـ
به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را
پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
و کبوترهای معصوم
از بلندی های برج سپید خود
به زمین می نگرند
ـ
فروغ فرخزاد
ـ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ

Conquest of Garden

ـ

The crow which flew over our head

And thought deeply about a stray cloud

And its sound passed the horizon as a short spear

Will declare our secret in the city

ـ

They all know

They all know that you and I saw the garden

through that morose sullen hole

And plucked the apple

from that far branch which was an actor

ـ

They all scare

They all scare, but you and I joined the light, water and mirror

And we did not scare

ـ

It’s not the matter of joining two names on old pages of a book

It’s the matter of our intimate bodies in agility

And shining of our nudity as scales of fish in water

It’s the matter of silvery life of a song

That the small fountain used to sing at dawns

ـ

We asked,

hares

one night in that flowing green wood,

and oysters full of pearls

in that dispassionate anxious sea,

and young eagles

in that conqueror strange mountain;

what we had to do

ـ

They all know

They all know that we have discovered the cold silent dream of the rocs

We have got the fact in the garden

Through the noble eyes of an unknown flower

And we have found the immortality in an infinite instant when two suns stared at each other

ـ

It’s not the matter of scared whispering in the dark

It’s the matter of morning and open windows

And gentle breeze

And a stove in which idle stuffs are burning

And a piece of rich land which is planted

And birth, growth, and honor

It’s the matter of our hands in love

Which have built up a bridge of message, perfume, light, and breeze

Over the nights

ـ

Come to the wide prairie

to the beautiful prairie

And call me from the breaths of silk flower

As the deer calls its mate

Curtains are full of hidden sorrow

And innocent pigeons

Are looking at the ground

From their high white towers

ـ

Translated by: Mehrdad Shahabi

Tags: english, memorial, translation
Thursday February 12, 2009 - 12:31am (IRST) Permanent Link | 5 Comments
يعنی خدا مرا می بخشد؟
يعنی خدا مرا می بخشد؟ magnify
دیشب دوستی می گفت:" فکر کن بلاگ دفترچۀ خاطرات توست." کلی چک و چانه زدم که دوست ندارم. حالا بیا این ها را بخوان. دفترچه خاطرات از این غنی تر دیده بودی امین؟

این روزها یک عالمه ماجرا داشته ام. اول سه هفتۀ تلخ و سخت، بعد یکی در میان روزهای رنگی و سیاه-سفید. در این مدت چند بار یاد جملۀ معروف پدر افتادم:" مثل هوای بهار می مونی." همینطور گذشت تا رسیدیم به این باران*. چه کار کرد با من مثل همیشه! با صدای آسمان غرنبه** به وجد می آیم. باران که می زند، از نوع بهاریش، روی زمین خیس با پای پیاده پرواز می کنم. خیلی وقت ها فکر می کنم چقدر شبیه قناری ها هستم، مثل هم با بوی بهار مست می شویم؛ آخر خرداد که می شود غصه مان می گیرد.ـ

***

این روزها هر طرف که می رفتم بوی خدا می آمد. دوباره خیلی به هم نزدیک شده ایم. چقدر دوست دارم خدا را ببوسم. گاهی وسط نماز این کار را می کنم، نمی دانم نمازم قبول می شود یا نه!ـ

***

چند روز پیش رسول صدر عاملی در تلویزیون می گفت:" چقدر خوب است که آدم مرور کند." من هم که دنبال بهانه بودم، انگار نه انگار که سهراب می گوید:" پشت سر خاطرۀ موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد." خاطره ها مدام جلوی چشمت می آیند و می روند. خودت انتخاب می کنی کدام ها مکث کنند. زیاد عقب نرفتم. همین روزهای سخت اخیر را یادم آمد. آنقدر اصل ماجرا را دوره کرده بودم که دلم نخواست بیشتر اینجا مکث کنم. بعد دیدم گوشه کنارش تصاویری دست نخورده باقی مانده است. شک کردم که واقعاً اصل ماجرا چه بوده است!ـ

***

بعضی وقت ها به این فکر می کنم که هیچ وقت نمی توانم به خوبی پدرم باشم. جمله ساده ای به نظر می رسد، ولی تا بخواهی ترسناک است. طفلک مادرم را زیاد درک نمی کنم. این را هیچ وقت به خودش نمی گویم. چند شب پیش که داشت با تلفن صحبت می کرد از فرصت استفاده کردم و پایش را بوسیدم. مادرم با تعجب به من و پایش نگاه می کرد. بیست و دو سال و چند ماه آزارش دادم. خیلی هایش را یادم نمی آید، ولی فکر نکنم او از یادش برود. یادم باشد همین روزها دست پدرم را ببوسم. کار خیلی سختی است، باید کلی نقشه بکشم. اگر عشق همان باشد که پدر می گوید، عاشق شدن هم باید کار خیلی سختی باشد. تمام عشق را در "فداکاری" خلاصه کردن، آن هم از نوعی که پدر و مادرم در حق من و برادرم تمام کرده اند، مو را بر تنم سیخ می کند. "عاشق توقع ندارد" را در فیلمنامه ها زیاد می آورند، ولی خودِ خطِ داستان هم نشان می دهد که آقا یا خانم عاشق ِ بی توقع از افسردگی ماتم می گیرد.ـ
چقدر پدرها و مادرها خوبند. وقتی غمگینی، دانه دانه غصه را از روی دوشت بر می دارند؛ می گذارند روی دوش خودشان. و تو سرخوشی که:" بله! این هم یک پیروزی دیگر. دوباره ناملایمات را شکست دادم." ساده ایم چقدر! نمی بینیم که پدر و مادرمان را داریم پیر می کنیم. جرﺃت نمی کنم سراغ آلبوم عکس های قدیمی بروم. جند روز است مدام فکر می کنم:" چرا موهای پدرم اینقدر سفید و کم پشت شده است؟! چرا مادرم از درد زانو می نالد؟!" ساعتِ خواب!ـ
یعنی خدا مرا می بخشد؟

***

پای مادرم را که بوسیده ام. دست پدرم را هم همین روزها می بوسم. کاش می شد راهی برای بوسیدن خدا پیدا کرد!ـ

مهرداد شهابی
١٦/١١/١٣٨٧
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ* بارانِ روز یکشنبه ١٣/١١/١٣٨٧
ـ** غرنبه: [آسمان غرنبه] غرنبیدن، غرنبش. بانگ و فریاد. بانگ و خروش به تشنیع، چنانکه بهری بیرون و بهری اندرون گلو بود. (فرهنگ معین)ـ
Tags: روزانه
Sunday February 8, 2009 - 11:49pm (IRST) Permanent Link | 8 Comments
کارگر، آزادی، انقلاب
کارگر، آزادی، انقلاب magnify
".تقاطع خیابان کارگر با خیابان آزادی، میدان انقلاب است. کارگر که به آزادی می رسد، انقلاب می شود"
داستان کوتاه خیابان از مجموعه ناصر ارمنی
رضا امیرخانی
Tags: روايت
Monday February 2, 2009 - 01:43am (IRST) Permanent Link | 5 Comments
Iran Literary Award, the second issue
Iran Literary Award, the second issue magnify

We have recently updated the English page of “Iran Literary Award” website. In the second issue you find the following works:

First at the Line: Application of Music in the Language

Literary Article: Songs along with poems along with people by Mohammad Hosseini-Moghaddam

Rendition-STORY: His Santur by Hossein Yazdanpanah

Rendition-POEM: the Ceiling by Vahid Shokri

Exploring the Shelves: All Children of the World Are Poets by Mona Shabestari

Exploring the Shelves: Lives of the Musicians by Ehsan Gorji

Open Notebook: Your Attendance by Amin Asgarian

Please note that “the Ceiling” and “Lives of the Musicians” will be presented in the latter half of this issue, in lieu of “His Santur” and “All Children of the World Are Poets” respectively. Moreover, from the next issue we will have a new part called “Non-Iranian Pen” in which short story and poem writers from any countries rather than Iran will be able to have their works (in English) published in the English page.

To send your works or get more information please contact us at mehrdad.shahabi.n@gmail.com.

Mehrdad Shahabi

Editor of the English Section
Tags: english, iran-literary-award
Sunday January 18, 2009 - 08:18pm (IRST) Permanent Link | 0 Comments

Add somewhere to write something to your personalized My Yahoo! page:

Add to My Yahoo!RSS About My Yahoo! & RSS
1 - 5 of 42 First | < Prev | Next > | Last